سایههایی که به نور ختم میشوند
سایههایی که به نور ختم میشوند
پارت: ۱۰
امروز، کمپانی با تمرینات جدید و پر انرژی اعضای BTS پر شده بود. ولی توی این شور و نشاط، سایهای از ترس و نارضایتی توی دل تهیونگ سنگینی میکرد. سورا، با اون شیطنت ، برنامهریزی کرده بود تا اون رو در مقابل اعضای دیگه به چالش بکشه.
توی روز تمرین، سورا به طور غیرمنتظرهای وارد اتاق تمرین شد، درحالیکه با لبخندی فریبنده به همه سلام میکرد. تهیونگ بین اعضای گروه نشسته بود و احساساتش درهم و برهم شده بود. هانا که کنار اون نشسته بود و تمرکز کرد روی تمرینات، اما سورا وقتی سعی کرد با چشماش تهیونگ رو پیدا کنه، به سمت اون اومد.
«هی، تهیونگ! چرا انقدر دور از من نشستی؟» سورا با لحن شیرینش گفت، درحالی که دستش به آرامی به شانههای تهیونگ مینشست.همه چشمها به تهیونگ دوخته شد. توی اون لحظه، اون احساس میکرد درود جِلب توجه در حال تنش توی رگهاشه.
«ما باید دوباره به هم نزدیک بشیم، حق داری؟» اون با لبخند به تهیونگ نزدیکتر شد و دستش رو به آرامی به سمت گردن اون برد و شروع به تغییر حالت موهاش کرد.
جونگکوک، که در حال تماشای صحنه بود، ناگهان حس کرد که دلش تندتر میزنه. کوکی هر دو احساس حسادت و نارضایتی را در داخل خود احساس کرد.
«سورا، فکر نمیکنی این کارها کمی از حده؟» جونگکوک با نگاهی تیز و صدایی جدی به او گفت.
سورا فقط خندید و دستش رو کمی بیشتر روی گردن تهیونگ نگه داشت. «آخه، من فقط میخوام کمی خوش بگذره! تهیونگ خیلی درونگراست. درست، درست، تهیونگ؟» او با لحن تمسخرآمیز به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ، با ورقهای بدنش داغ شده، تنها به آرومی سرش رو پایین انداخت و هیچ چیزی نگفت. اون هنوز نمیخواست به سورا جواب بده، ولی ناگهان حس میکرد که توی موقعیتی دشوار قرار گرفته.
با هر لحظه، سورا نزدیکتر میشد و اعضای دیگه در حال نگران شدن بودن. هانا بهعنوان کسی که به تهیونگ نزدیک بود، حالا سعی میکرد به اون نزدیکتر بشه و از سورا فاصله بگیره.
«سورا، میشه یکم فاصله بگیری؟ تهیونگ به فضا نیاز داره!» هانا با جدیت گفت و خودش رو به تهیونگ نزدیک کرد.
«چرا؟» سورا با نگاهی بیتوجه به هانا پاسخ داد. «تهیونگ باید یاد بگیره که چهطور توی جمع ما باشه. این کارها بهش کمک میکنه!»
اون به طور ناگهانی دستش رو دور کمر تهیونگ حلقه کرد و اون رو به سمت خودش کشید. تهیونگ دیگه نمیتونست تحمل کنه. در حالی که عرق روی پیشانیش نشسته بود، مجبور به آرامش شد و به سورا گفت: «لطفاً، این کافیه.»
جین و نامجون که توی گوشه ایستاده بودن، به حالت تهیونگ نگاه کردن و احساس نگرانی کردن. نامجون به جین گفت: «این احساس من نیست… من حس میکنم سورا در حال عبور از مرزهاست.»
جونگکوک، با چشمای تیزش به سورا نگاه کرد و سعی کرد تعادلش رو حفظ کنه. اون احساس میکرد که سورا در حال استفاده از احساسات تهیونگ و ضعفهای اونه تا بقیه رو هم درگیر کنه.
«سورا، من نمیخوام اینطور برقصی. تهیونگ به این نزدیک شدن نیازی نداره.» جونگکوک با صدای محکمی گفت، به تهیونگ نگاه کرد و بلافاصله متوجه شد که اون چقدر در حال تحمل فشاره. اوه، من معذرت میخوام، جونگکوک! ولی به نظرم تهیونگ خیلی از این چیزها خوشش میاد.» سورا با لحن طعنهآمیز ادامه داد. در تلاش بود تا با حرکات دست و چشماش به جونگکوک نزدیک بشه.
تهیونگ توی این شرایط فشرده و غیرعادی، به سختی نفس میکشید. حالا نه تنها سورا اون رو به زحمت مینداخت، بلکه احساس میکرد ناخواسته همه چیز به سمت یک درگیری نگرانکننده میره.
«سورا… به من برخورد نکن.» با صدای بیصدایی گفت، در حالی که انجماد احساساتش توی درونش ترک خورد و فقط ناامیدی و کلافگی براش باقی مانده بود.
ولی سورا لبخند زد و همچنان به آزار و اذیت ادامه داد. تهیونگ بین احساسات متناقض خودش قرار گرفته بود و میدونست که اگه زودتر اقدامی نکنه، این وضعیت به سرعت از کنترل خارج میشه...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
پارت: ۱۰
امروز، کمپانی با تمرینات جدید و پر انرژی اعضای BTS پر شده بود. ولی توی این شور و نشاط، سایهای از ترس و نارضایتی توی دل تهیونگ سنگینی میکرد. سورا، با اون شیطنت ، برنامهریزی کرده بود تا اون رو در مقابل اعضای دیگه به چالش بکشه.
توی روز تمرین، سورا به طور غیرمنتظرهای وارد اتاق تمرین شد، درحالیکه با لبخندی فریبنده به همه سلام میکرد. تهیونگ بین اعضای گروه نشسته بود و احساساتش درهم و برهم شده بود. هانا که کنار اون نشسته بود و تمرکز کرد روی تمرینات، اما سورا وقتی سعی کرد با چشماش تهیونگ رو پیدا کنه، به سمت اون اومد.
«هی، تهیونگ! چرا انقدر دور از من نشستی؟» سورا با لحن شیرینش گفت، درحالی که دستش به آرامی به شانههای تهیونگ مینشست.همه چشمها به تهیونگ دوخته شد. توی اون لحظه، اون احساس میکرد درود جِلب توجه در حال تنش توی رگهاشه.
«ما باید دوباره به هم نزدیک بشیم، حق داری؟» اون با لبخند به تهیونگ نزدیکتر شد و دستش رو به آرامی به سمت گردن اون برد و شروع به تغییر حالت موهاش کرد.
جونگکوک، که در حال تماشای صحنه بود، ناگهان حس کرد که دلش تندتر میزنه. کوکی هر دو احساس حسادت و نارضایتی را در داخل خود احساس کرد.
«سورا، فکر نمیکنی این کارها کمی از حده؟» جونگکوک با نگاهی تیز و صدایی جدی به او گفت.
سورا فقط خندید و دستش رو کمی بیشتر روی گردن تهیونگ نگه داشت. «آخه، من فقط میخوام کمی خوش بگذره! تهیونگ خیلی درونگراست. درست، درست، تهیونگ؟» او با لحن تمسخرآمیز به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ، با ورقهای بدنش داغ شده، تنها به آرومی سرش رو پایین انداخت و هیچ چیزی نگفت. اون هنوز نمیخواست به سورا جواب بده، ولی ناگهان حس میکرد که توی موقعیتی دشوار قرار گرفته.
با هر لحظه، سورا نزدیکتر میشد و اعضای دیگه در حال نگران شدن بودن. هانا بهعنوان کسی که به تهیونگ نزدیک بود، حالا سعی میکرد به اون نزدیکتر بشه و از سورا فاصله بگیره.
«سورا، میشه یکم فاصله بگیری؟ تهیونگ به فضا نیاز داره!» هانا با جدیت گفت و خودش رو به تهیونگ نزدیک کرد.
«چرا؟» سورا با نگاهی بیتوجه به هانا پاسخ داد. «تهیونگ باید یاد بگیره که چهطور توی جمع ما باشه. این کارها بهش کمک میکنه!»
اون به طور ناگهانی دستش رو دور کمر تهیونگ حلقه کرد و اون رو به سمت خودش کشید. تهیونگ دیگه نمیتونست تحمل کنه. در حالی که عرق روی پیشانیش نشسته بود، مجبور به آرامش شد و به سورا گفت: «لطفاً، این کافیه.»
جین و نامجون که توی گوشه ایستاده بودن، به حالت تهیونگ نگاه کردن و احساس نگرانی کردن. نامجون به جین گفت: «این احساس من نیست… من حس میکنم سورا در حال عبور از مرزهاست.»
جونگکوک، با چشمای تیزش به سورا نگاه کرد و سعی کرد تعادلش رو حفظ کنه. اون احساس میکرد که سورا در حال استفاده از احساسات تهیونگ و ضعفهای اونه تا بقیه رو هم درگیر کنه.
«سورا، من نمیخوام اینطور برقصی. تهیونگ به این نزدیک شدن نیازی نداره.» جونگکوک با صدای محکمی گفت، به تهیونگ نگاه کرد و بلافاصله متوجه شد که اون چقدر در حال تحمل فشاره. اوه، من معذرت میخوام، جونگکوک! ولی به نظرم تهیونگ خیلی از این چیزها خوشش میاد.» سورا با لحن طعنهآمیز ادامه داد. در تلاش بود تا با حرکات دست و چشماش به جونگکوک نزدیک بشه.
تهیونگ توی این شرایط فشرده و غیرعادی، به سختی نفس میکشید. حالا نه تنها سورا اون رو به زحمت مینداخت، بلکه احساس میکرد ناخواسته همه چیز به سمت یک درگیری نگرانکننده میره.
«سورا… به من برخورد نکن.» با صدای بیصدایی گفت، در حالی که انجماد احساساتش توی درونش ترک خورد و فقط ناامیدی و کلافگی براش باقی مانده بود.
ولی سورا لبخند زد و همچنان به آزار و اذیت ادامه داد. تهیونگ بین احساسات متناقض خودش قرار گرفته بود و میدونست که اگه زودتر اقدامی نکنه، این وضعیت به سرعت از کنترل خارج میشه...
#بی_تی_اس #آرمی #کیم_نام_جون #آرم #کیم_سوک_جین #جین #مین_یونگی #شوگا #جانگ_هو_سوک #جی_هوپ #پارک_جی_مین #جیمین #کیم_تهیونگ #وی #جئون_جونگ_کوک #جونگ_کوک #دنس #کره_جنوبی
- ۵.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط