سرنوشت
"سرنوشت "
p,42
.
.
.
ته : باشه خانم کوچولو( خنده )
.
بعد از حرف ته جونگ سو بد بدو اومد سمتم و پاچه ی شلوارمو گرفت ...
.
جونگ سو : بابا منم میخام مثل جونگ کوک همیشه پیش ا/ت بخوابم نه پیش تو و مامان .. ( اخم کیوت )
.
ا/ت : ( خنده ) ببین کوچولو خوردنیی تو باید مثل جونگ کوک پسر خوبی باشی و وقتی که بزرگ شدی همین قدر کیوت و گوگولی باشی که کنار ی دختر بخوابی باشه ؟؟
.
جونگ سو: ولی من میخام الان پیشت بخوام ... اصلااا چرا جونگ کوک پیشت میخوابه ..؟
.
کوک : میخای بدونی چرا من پیش ا/ت میخوابم ..؟ چون من باید ارزش مواظبت کنم ... همچنین بدون بغل کردن منم نمیتونه بخوابه کیوتچه ...
.
میتونستم اون حرصی رو که توی صداش داره کنترل میکنه حس کنم ..... بنظرم جونگ کوک و جونگ سو شبیه دو تا بچن که دارن تو زمین بازی سر اسباب بازی دعوا میکنن ... اون ۲۳ سالش بود ولی عین ی بچه ی تخس داشت با ی بچه ی ۵ ساله رقابت میکرد ...
.
ا/ت : خببب قرار بود بریم دور دوراا( خنده )
.
هلن : والا بیا اینجا جونگ سو باید لباس بپوشی ( لبخند )
.
هلن با جونگ سو رفتن تو اتاق و بقیه روی مبل نشستیم ...
.
جیهوپ : ا/ت برو توی اشپز خونه ببین کار به جاهای باریک نکشه ی وقت ( خنده )
.
ا/ت : باشه ( خنده )
.
رفتم سمت آشپز خونه که قامت بزرگ جیمینو رو حالی که دستاش دو طرف کمر جولیا دیدم انگار تازه از بوسشون گذشته بود ..
.
ا/ت : امممم اوممم ببخشید وسط کار مزاحم شدمم..... میخاستیم بریم گفتم شما ها هم بیاین....
.
جیمین :ام ا/ت ... میشه به کوک نگی ...
.
ا/ت : اگه بگم کوک میدونه چی ؟ ( خنده )
.
جولیا : چیییی چجورییی
.
ا/ت : نوتیفیکی که شب برای جیمین اومد .." شب بخیر جوجه ی من " ( لبخند )
.
جیمین : وای ... چرا به روم نمیاره ...؟ قراره کلی رو سرم خراب بشه ..
.
ا/ت : چرا همچین فکری میکنی جیمبن اون خیلیی خدش حال شده ..... شاید یکم سرد باسه ولی بازم ته دلش خوش حاله .... حالا هر موقع که صلاح دونستی بهش بگین ...
.
جولیا : باشه مرسی ا/ت ..( لبخند )
.
ا/ت : کاری نکردم بانو ( چشمک )
.
با جیمین و جولیا از آشپز خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم ...... به پاساژ بزرگ و معروف بوسان رسیدیم ...
.
کوک : خب منو ا/ت با هم میریم بگردیم شما ها هم برین ...
.
همه : باشه
.
دست کوک رو گرفتم و باهم رفتیم تو پاساژ
.
.
الان ی پارت دیگه هم میزارممم💋😭
p,42
.
.
.
ته : باشه خانم کوچولو( خنده )
.
بعد از حرف ته جونگ سو بد بدو اومد سمتم و پاچه ی شلوارمو گرفت ...
.
جونگ سو : بابا منم میخام مثل جونگ کوک همیشه پیش ا/ت بخوابم نه پیش تو و مامان .. ( اخم کیوت )
.
ا/ت : ( خنده ) ببین کوچولو خوردنیی تو باید مثل جونگ کوک پسر خوبی باشی و وقتی که بزرگ شدی همین قدر کیوت و گوگولی باشی که کنار ی دختر بخوابی باشه ؟؟
.
جونگ سو: ولی من میخام الان پیشت بخوام ... اصلااا چرا جونگ کوک پیشت میخوابه ..؟
.
کوک : میخای بدونی چرا من پیش ا/ت میخوابم ..؟ چون من باید ارزش مواظبت کنم ... همچنین بدون بغل کردن منم نمیتونه بخوابه کیوتچه ...
.
میتونستم اون حرصی رو که توی صداش داره کنترل میکنه حس کنم ..... بنظرم جونگ کوک و جونگ سو شبیه دو تا بچن که دارن تو زمین بازی سر اسباب بازی دعوا میکنن ... اون ۲۳ سالش بود ولی عین ی بچه ی تخس داشت با ی بچه ی ۵ ساله رقابت میکرد ...
.
ا/ت : خببب قرار بود بریم دور دوراا( خنده )
.
هلن : والا بیا اینجا جونگ سو باید لباس بپوشی ( لبخند )
.
هلن با جونگ سو رفتن تو اتاق و بقیه روی مبل نشستیم ...
.
جیهوپ : ا/ت برو توی اشپز خونه ببین کار به جاهای باریک نکشه ی وقت ( خنده )
.
ا/ت : باشه ( خنده )
.
رفتم سمت آشپز خونه که قامت بزرگ جیمینو رو حالی که دستاش دو طرف کمر جولیا دیدم انگار تازه از بوسشون گذشته بود ..
.
ا/ت : امممم اوممم ببخشید وسط کار مزاحم شدمم..... میخاستیم بریم گفتم شما ها هم بیاین....
.
جیمین :ام ا/ت ... میشه به کوک نگی ...
.
ا/ت : اگه بگم کوک میدونه چی ؟ ( خنده )
.
جولیا : چیییی چجورییی
.
ا/ت : نوتیفیکی که شب برای جیمین اومد .." شب بخیر جوجه ی من " ( لبخند )
.
جیمین : وای ... چرا به روم نمیاره ...؟ قراره کلی رو سرم خراب بشه ..
.
ا/ت : چرا همچین فکری میکنی جیمبن اون خیلیی خدش حال شده ..... شاید یکم سرد باسه ولی بازم ته دلش خوش حاله .... حالا هر موقع که صلاح دونستی بهش بگین ...
.
جولیا : باشه مرسی ا/ت ..( لبخند )
.
ا/ت : کاری نکردم بانو ( چشمک )
.
با جیمین و جولیا از آشپز خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم ...... به پاساژ بزرگ و معروف بوسان رسیدیم ...
.
کوک : خب منو ا/ت با هم میریم بگردیم شما ها هم برین ...
.
همه : باشه
.
دست کوک رو گرفتم و باهم رفتیم تو پاساژ
.
.
الان ی پارت دیگه هم میزارممم💋😭
- ۶۳۸
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط