هم اتاقی...

چند پارتی
پارت دهم

سوهی: من تورو نمیبینم!(با خنده گفت)
ـــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از شام رو کاناپه بودیم داشتیم فیلم انیمیشن نگاه میکردیم با جونگ سو
جونگ سو: بابایی...
یونگی: جانم؟
جونگ سو: من چجوری به وجود اومدم؟
یونگی: خب ببین پسرم... من و مامانت تو اتاق...
(سوهی حرفشو قطع کرد)
سوهی: یاااااااا فیلمتونو ببینید...
جونگ سو: مامانی بگو دیگه!
سوهی: خب پسرکم ببین من رفتم دکتر یه قرصی خانوم دکتر داد خوردم بعد تو اومدی تو شکمم...
جونگ سو: اووووم... میگم... میشه بری از اون قرصا بگیری؟
یونگی: چی؟(نیشخند شیطانی)
سوهی: چرا مامانی؟!
جونگ سو: اخه من دوست دارم یه ابجی کوشولو داشته باشم اسمشم بزارم...جنی...
یونگی: پس که اینطور! با کمال میل پسره شیرین زبونم... حتما!(با نیشخند به سوهی زل زده)
سوهی: باشه مامانی... فعلا فیلمو ببین!
یکم گرمم شده بود رفتم بالا لباس عوض کنم لباسمو در اوردم داشتم دنباله لباس مناسب میگشتم
یونگی: جااان... داری خودتو اماده میکنی؟(درو بست و قفل کرد)
سوهی: یاااا... منحرف نباش!
یونگی: حیف نیست پسر کوچولومون ابجی میخواد!(دستاشو دوره کمره سوهی حلقه کرد)

ادامه دارد...
خماریییی؟ نه بابا چه خماری ای! 😂🎀
دیدگاه ها (۶)

هم اتاقی...

هم اتاقی...

هم اتاقی...

هم اتاقی...

مافیای عاشق من 💜

"سرنوشت " p,42...ته : باشه خانم کوچولو( خنده ).بعد از حرف ته...

سرزمین با شکوه نگهبان آتش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط