قسمت 3
قسمت 3
سولماز:جریان چیه؟
ساینا:خانم ازوقتی اومدیم هرروزمیره حموم بهش میگم چقدمیری حموم به من میگه بوقرمه سبزی میدی
سولمازومریم خانم شروع کردن به خندیدن
_عزیزم سانسورنکن دیگه اونجاشم بگوکه بهم گفتی مرغ آبی
بااین حرفم صدای خنده هاشون رفت بالاتر منم همراهشون میخندیدم.
ساینا:بخندین نوبت منم میرسه
تارسیدن به شمال کلی خندیدیم مخصوصااز حرص خوردن های ساینا.
سایناوآقاحسام تازگی هانامزدکرده بودن.معلومه که خیلی همودوست دارن.سایناکه خیلی روی آقاحسام حساسه وبگیم بالاچشش ابرو قهرمیکنه.البته آقاحسام هم کم نمیزاره چپ میره ساینا راست میره ساینا.خدایی خیلی بهم میان انشالله که خوشبخت باشن.سردارکلیدویلای یکی ازدوستاش روگرفته بودخدایی ویلاش عالی بود.دقیقاروبه دریا.خیلی وقت بودکه دریا نیومده بودم وبادیدنش اونقدری هیجان زده شده بودم که دهنم بی اختیارشل میشدومیخندیدم.
سولماز:بیااونوقت خانم واسه من نازمیکنه ومیگه نمیام دخترتوکه داری ازذوق میمیری
ازخجالت سرموانداختم پایین.
سولمازخندیدوگفت:بیاحالانمیخوادواسه ما خجالت بکشی بیاکمک کن وسایل روببریم داخل
دورازچشم همه چشم غره ای به سولمازرفتم که گفت:نخوری مارو...
ازحرص مطمئنم صورتم قرمزشده بود.
سولماز:حرص نخورچاق میشی
آقاایمان:سولمازبدنت میخاره اینقدکرم میریزی؟اذیت نکن دیگه
سولماز:آقاماتسلیم....
سولمازوآقاایمان همراه بقیه رفتن داخل.من وسردارمونده بودیم.نگاهی بهش انداختم داشت ریز ریزمیخندید.الحق که خواهروبردارعین همن.باحرص رفتم پیشش وگفتم:جوجه روآخرپاییز میشمارن سردارخان نوبت خنده ماهم میشه
سردارایندفعه باصدای بلندتری خندید ای خدامثه اینکه من امروزشدم دلقکشون هی میخندن.باحرص یکی ازوسایلاروبرداشتم وباحالت قهرازکنارسردارردشدم.سردارسریع خودش رورسوندبهم وگفت:الان مثلاقهرکردی؟
جوابی بهش ندادم.
سردار:قهر نکن دا(همون معنای دیگه داره!)
سکوت....
سردار:خب ببخشید دا
_این دا تیکه کلامته....
سردار:اگه آشتی کنی آره
_مگه بچم که قهرکنم؟
سردار:اره دیدم قیافتو
_من قهرنمیکنم تلافی میکنم سردارخان
سردار:الان بایدبترسم؟
من جات بودم میترسیدم_
دیگه واردخونه شده بودیم.
سردارحالت بچه های تخس روگرفت وگفت:مامانی؟!
مریم خانم:بله
سردار:گونش تهدیدم میکنه
مریم خانم:کارخوبی میکنه
همه باهم شروع کردیم به خندیدن لبای سردارآویزون شده بود.
روبه سرداردستموروی قفسه سینه ازبالابه پایین کشیدم وباحالت حرص دراری گفتم: اوووووه جانیما دِیسین(معمولابرای حرص درآوردن طرف استفاده میشه مفهوم حالم جااومد وخوردی؟!رو میده جمله واقعاحرص درآریه توصیه میکنم استفاده کنین خخخخ)
سردارباحرص نگام میکردمنم بالبخندی ازکنارش ردشدم.
آقاحسام:حرص نخورکه چاق میشی
سردار:بیشین بینیم باوا
ماشالله طبقه بالااونقدری اتاق داشت که به هرکدوممون یکی میرسید.بعدچیدن وسایل توی اتاقامون همه اومدیم پایین تابه فکر ناهارباشیم.چون همه خسته بودیم وتوی خونه هم چیزی واسه درست کردم نبودسفارش پیتزادادیم.بعدخوردن غذاهمه رفتن بالاتااستراحت کنند.من عادت نداشتم ظهربخوابم برای همین اول رفتم تواتاقم تابافرشته تماس بگیرم نامردجز روزاول عید که واسه تبریک عیدزنگ زده بوددیگه زنگ نزد.وقتی ماجراروبراش تعریف کردم باورش نمیشدوفک میکردسرکارش گذاشتم بهش گفتم امشب یکی ازعکسای دسته جمعیمون روبرات میفرستم تاباورکنی.بعدکلی حرف زدن بافرشته که بیشتراون حرف میزدگوشی روقطع کردم. تاساعت چهارمشغول کشیدن نقاشی بودم.بعدازاونم رفتم پایین.خیلی تشنم بودومیخواستم آ ب بخورم.داشتم آب میخوردم که یهوسرداراز پشت ترسوندم آب توگلوم پریدوشروع به سرفه کردم.بعدازکمی سرفه روبه سرداربااخم گفتم:مرض داری پسر؟
سردار:برم دکترشایدداشته باشم؟
_نمیخوادبری اصلاکلا معلومه که داری
سردار:واقعا؟اونوقت خانم دکتردرمونش چیه؟
بقیه آبی که تولیوانم بودروپاشیدم توصورتش وگفتم:این....
سردارافتاددنبالم دورتادورمیزی که توی آشپزخونه قرارداشت میچرخیدیم.
سردار:رو من آب میپاشی؟وایسانشونت بدم
_تقصیر خودته میخواسی کرم نریزی
سردار:إ إ إ نگاش کن طلب کارم هس
بازافتاددنبالم ایندفه ازآشپزخونه زدم بیرون.حالادورمبلامیچرخیدیم.
سردار:وایسانشونت بدم
_مثلامیخوای چیکارکنی؟
مریم خانم:چخبره اینجا؟سردار؟
سردارصورت وپیرهن خیس خودش روبه.مامانش نشون دادوگفت:مامان ببین چیکارکرد؟
مریم خانم نگاهی به من که بامظلومیت نگاش میکردم انداخت وروبه سردارگفت:تو اول بگو چیکارش کردی که اونم این بلاروسرت آورد؟
سردارباحالتی بامزه سرش روخاروندوگفت:هیچی فقط داشت آب میخوردمنم ترسوندمش آب پریدتوگلوش
مریم خانم:پس حقته...
مریم خانم دورازچشم سردارچشمکی به من زدکه نیشم تابناگوشم بازشد.
سردار:میگم مریم سلطان شمامامان منی یاگونش؟
مریم خانم:من طرف حقم
مریم
سولماز:جریان چیه؟
ساینا:خانم ازوقتی اومدیم هرروزمیره حموم بهش میگم چقدمیری حموم به من میگه بوقرمه سبزی میدی
سولمازومریم خانم شروع کردن به خندیدن
_عزیزم سانسورنکن دیگه اونجاشم بگوکه بهم گفتی مرغ آبی
بااین حرفم صدای خنده هاشون رفت بالاتر منم همراهشون میخندیدم.
ساینا:بخندین نوبت منم میرسه
تارسیدن به شمال کلی خندیدیم مخصوصااز حرص خوردن های ساینا.
سایناوآقاحسام تازگی هانامزدکرده بودن.معلومه که خیلی همودوست دارن.سایناکه خیلی روی آقاحسام حساسه وبگیم بالاچشش ابرو قهرمیکنه.البته آقاحسام هم کم نمیزاره چپ میره ساینا راست میره ساینا.خدایی خیلی بهم میان انشالله که خوشبخت باشن.سردارکلیدویلای یکی ازدوستاش روگرفته بودخدایی ویلاش عالی بود.دقیقاروبه دریا.خیلی وقت بودکه دریا نیومده بودم وبادیدنش اونقدری هیجان زده شده بودم که دهنم بی اختیارشل میشدومیخندیدم.
سولماز:بیااونوقت خانم واسه من نازمیکنه ومیگه نمیام دخترتوکه داری ازذوق میمیری
ازخجالت سرموانداختم پایین.
سولمازخندیدوگفت:بیاحالانمیخوادواسه ما خجالت بکشی بیاکمک کن وسایل روببریم داخل
دورازچشم همه چشم غره ای به سولمازرفتم که گفت:نخوری مارو...
ازحرص مطمئنم صورتم قرمزشده بود.
سولماز:حرص نخورچاق میشی
آقاایمان:سولمازبدنت میخاره اینقدکرم میریزی؟اذیت نکن دیگه
سولماز:آقاماتسلیم....
سولمازوآقاایمان همراه بقیه رفتن داخل.من وسردارمونده بودیم.نگاهی بهش انداختم داشت ریز ریزمیخندید.الحق که خواهروبردارعین همن.باحرص رفتم پیشش وگفتم:جوجه روآخرپاییز میشمارن سردارخان نوبت خنده ماهم میشه
سردارایندفعه باصدای بلندتری خندید ای خدامثه اینکه من امروزشدم دلقکشون هی میخندن.باحرص یکی ازوسایلاروبرداشتم وباحالت قهرازکنارسردارردشدم.سردارسریع خودش رورسوندبهم وگفت:الان مثلاقهرکردی؟
جوابی بهش ندادم.
سردار:قهر نکن دا(همون معنای دیگه داره!)
سکوت....
سردار:خب ببخشید دا
_این دا تیکه کلامته....
سردار:اگه آشتی کنی آره
_مگه بچم که قهرکنم؟
سردار:اره دیدم قیافتو
_من قهرنمیکنم تلافی میکنم سردارخان
سردار:الان بایدبترسم؟
من جات بودم میترسیدم_
دیگه واردخونه شده بودیم.
سردارحالت بچه های تخس روگرفت وگفت:مامانی؟!
مریم خانم:بله
سردار:گونش تهدیدم میکنه
مریم خانم:کارخوبی میکنه
همه باهم شروع کردیم به خندیدن لبای سردارآویزون شده بود.
روبه سرداردستموروی قفسه سینه ازبالابه پایین کشیدم وباحالت حرص دراری گفتم: اوووووه جانیما دِیسین(معمولابرای حرص درآوردن طرف استفاده میشه مفهوم حالم جااومد وخوردی؟!رو میده جمله واقعاحرص درآریه توصیه میکنم استفاده کنین خخخخ)
سردارباحرص نگام میکردمنم بالبخندی ازکنارش ردشدم.
آقاحسام:حرص نخورکه چاق میشی
سردار:بیشین بینیم باوا
ماشالله طبقه بالااونقدری اتاق داشت که به هرکدوممون یکی میرسید.بعدچیدن وسایل توی اتاقامون همه اومدیم پایین تابه فکر ناهارباشیم.چون همه خسته بودیم وتوی خونه هم چیزی واسه درست کردم نبودسفارش پیتزادادیم.بعدخوردن غذاهمه رفتن بالاتااستراحت کنند.من عادت نداشتم ظهربخوابم برای همین اول رفتم تواتاقم تابافرشته تماس بگیرم نامردجز روزاول عید که واسه تبریک عیدزنگ زده بوددیگه زنگ نزد.وقتی ماجراروبراش تعریف کردم باورش نمیشدوفک میکردسرکارش گذاشتم بهش گفتم امشب یکی ازعکسای دسته جمعیمون روبرات میفرستم تاباورکنی.بعدکلی حرف زدن بافرشته که بیشتراون حرف میزدگوشی روقطع کردم. تاساعت چهارمشغول کشیدن نقاشی بودم.بعدازاونم رفتم پایین.خیلی تشنم بودومیخواستم آ ب بخورم.داشتم آب میخوردم که یهوسرداراز پشت ترسوندم آب توگلوم پریدوشروع به سرفه کردم.بعدازکمی سرفه روبه سرداربااخم گفتم:مرض داری پسر؟
سردار:برم دکترشایدداشته باشم؟
_نمیخوادبری اصلاکلا معلومه که داری
سردار:واقعا؟اونوقت خانم دکتردرمونش چیه؟
بقیه آبی که تولیوانم بودروپاشیدم توصورتش وگفتم:این....
سردارافتاددنبالم دورتادورمیزی که توی آشپزخونه قرارداشت میچرخیدیم.
سردار:رو من آب میپاشی؟وایسانشونت بدم
_تقصیر خودته میخواسی کرم نریزی
سردار:إ إ إ نگاش کن طلب کارم هس
بازافتاددنبالم ایندفه ازآشپزخونه زدم بیرون.حالادورمبلامیچرخیدیم.
سردار:وایسانشونت بدم
_مثلامیخوای چیکارکنی؟
مریم خانم:چخبره اینجا؟سردار؟
سردارصورت وپیرهن خیس خودش روبه.مامانش نشون دادوگفت:مامان ببین چیکارکرد؟
مریم خانم نگاهی به من که بامظلومیت نگاش میکردم انداخت وروبه سردارگفت:تو اول بگو چیکارش کردی که اونم این بلاروسرت آورد؟
سردارباحالتی بامزه سرش روخاروندوگفت:هیچی فقط داشت آب میخوردمنم ترسوندمش آب پریدتوگلوش
مریم خانم:پس حقته...
مریم خانم دورازچشم سردارچشمکی به من زدکه نیشم تابناگوشم بازشد.
سردار:میگم مریم سلطان شمامامان منی یاگونش؟
مریم خانم:من طرف حقم
مریم
- ۱۰۸.۷k
- ۱۶ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط