لحظهای که غم بر چهرهی معصوم کودکی سایه میافکند تلختری
لحظهای که غم بر چهرهی معصوم کودکی سایه میافکند تلخترین تصویر بود
چشمانش که زمانی پر از برق شیطنت بود با هالهای از غم و تردید پوشیده شده بود . ابروهای کوچکش در هم کشیده و گوشههای لبهایش به سمت پایین متمایل شدهاند گویی تمام شادی دنیا ناگهان از او دریغ شده بود . نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره مانده گویی در حال پردازشِ اتفاقی ناگوار بود که فهم آن برای قلب کوچک او دشوار باشد مخصوصا با دیدند خانم بیولش که در آن حالت بود بیول کسی را نداشت و این جی را هم ناراحت میکرد
بیول روی لبهی تخت کز کرده بود و پاهایش را در شکمش جمع کرده بود اما مراقب بود که لباسش با پوستِ ملتهبش تماسی نداشته باشد. هر نفس کوتاهی که میکشد انگار شعلهای ریز زیر پوستش زبانه میکشد.
قطرههای اشک بیصدا و داغ از روی گونههایش سر میخورند و روی ملافه میافتند نه از آن گریههای پرهیاهو، بلکه لرزشِ پنهانی که نشان از شوک و سوزشی عمیق دارد. لبش را به دندان گرفته تا صدایش در نیاید اما چهرهاش از شدتِ این دردِ گزنده درهم رفته بود .
، نگاه غمگین بیول روی در نیم باز خیره شد سپس با لحن ای که سعی در آرامش بود گفت : بیا .. .بیا اینجا
جی با بغض و پاهای کوچکش لرزیدن سمتش هجوم برد جلو بیول ایستاد و آرام گفت : درد دالی ؟.. خیلی
بیول تند دست برد و اشک های آب شار اش را پاک کرد و آرام با لبخند از مهربانی گفت : نه خوبم فقد اگه میشه بری به ته یانگ بگی بیاد که رو شکمم چیزی بزنه که زود خوب بشه .. هوم
در نهایت لبخند بسیار. نرمی رو لب هایش تند حاصل از دید و طعم تلف گریه چشم های بزرگ گربه ای جی چرخید و تند سری تکون داد سپس دوید و از اتاق خارج شد
.....
جی با دستهای کوچکش انگشت پدرش را محکم گرفته و با تمام توانی که در پاهای کوچکش داشت سعی میکرد او را به سمت اتاق بکشاند.
با هر قدمی که برمیداشت اصرار و اشتیاق در چهرهاش نمایان میشد انگار میخواهد پدرش را به کشف چیز مهمی در اتاق ببرد. او بیوقفه با کلماتی نامفهوم و آهنگین زیر لب چیزی میگفت
تهیونگ با شانههای آویزان و نگاهی خسته دنبال دختر کوچکش میرفت هر قدمش باری سنگین بود و صورتش بیحوصلگی را فریاد میزد دخترک دستش را محکم گرفته و با ذوق او را به سمت اتاق میکشید بیتوجه به سنگینی قدمهای تهیونگ آهی کشید و زیر لب گفت : باشه عزیزم الان میآییم. دیگ صبر کن .. . بلاخره رسیدن به اتاق مشترک پدرش نگاه پدر جوان روی بیول قفل شد در سکوت شاید از وجود زخمی شدندش بیول تند نگاهش کرد و پیراهن سمت شکمش را کمی دور تر از شکم کرد جی تند ذوبه پدرش کرد
جی : بابایی جی میخواد تو پماد بژنی بلای خانم بیول
بیول خشکش زده بود رنگ از چهرهاش پریده و چشمانش چنان گرد شده که انگار سعی دارد حقیقتی باورنکردنی را ببلعد. لرزش خفیفی در پرهی بینیاش دیده میشود و دهانش نیمهباز مانده اما هیچ صدایی از گلویش خارج نمیشود گویی زمان برای او در آن لحظهی هولناک متوقف شده بود بلاخره سخت و تند گفت : پرنسس من که گفتم به ته یانگ بگو
جی بدون توجه با مظلومی به پدرش نگاه کرد و پدرش این نگاه را میشناخت رویش را زمین ننداخت در حالی که اصلا هم دلش رازی به کار نبود با لحن شیرینی حاصل از کلافگی خطاب به دخترکش گفت : باشه هرچی پرنسس بگه
چشمانش که زمانی پر از برق شیطنت بود با هالهای از غم و تردید پوشیده شده بود . ابروهای کوچکش در هم کشیده و گوشههای لبهایش به سمت پایین متمایل شدهاند گویی تمام شادی دنیا ناگهان از او دریغ شده بود . نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره مانده گویی در حال پردازشِ اتفاقی ناگوار بود که فهم آن برای قلب کوچک او دشوار باشد مخصوصا با دیدند خانم بیولش که در آن حالت بود بیول کسی را نداشت و این جی را هم ناراحت میکرد
بیول روی لبهی تخت کز کرده بود و پاهایش را در شکمش جمع کرده بود اما مراقب بود که لباسش با پوستِ ملتهبش تماسی نداشته باشد. هر نفس کوتاهی که میکشد انگار شعلهای ریز زیر پوستش زبانه میکشد.
قطرههای اشک بیصدا و داغ از روی گونههایش سر میخورند و روی ملافه میافتند نه از آن گریههای پرهیاهو، بلکه لرزشِ پنهانی که نشان از شوک و سوزشی عمیق دارد. لبش را به دندان گرفته تا صدایش در نیاید اما چهرهاش از شدتِ این دردِ گزنده درهم رفته بود .
، نگاه غمگین بیول روی در نیم باز خیره شد سپس با لحن ای که سعی در آرامش بود گفت : بیا .. .بیا اینجا
جی با بغض و پاهای کوچکش لرزیدن سمتش هجوم برد جلو بیول ایستاد و آرام گفت : درد دالی ؟.. خیلی
بیول تند دست برد و اشک های آب شار اش را پاک کرد و آرام با لبخند از مهربانی گفت : نه خوبم فقد اگه میشه بری به ته یانگ بگی بیاد که رو شکمم چیزی بزنه که زود خوب بشه .. هوم
در نهایت لبخند بسیار. نرمی رو لب هایش تند حاصل از دید و طعم تلف گریه چشم های بزرگ گربه ای جی چرخید و تند سری تکون داد سپس دوید و از اتاق خارج شد
.....
جی با دستهای کوچکش انگشت پدرش را محکم گرفته و با تمام توانی که در پاهای کوچکش داشت سعی میکرد او را به سمت اتاق بکشاند.
با هر قدمی که برمیداشت اصرار و اشتیاق در چهرهاش نمایان میشد انگار میخواهد پدرش را به کشف چیز مهمی در اتاق ببرد. او بیوقفه با کلماتی نامفهوم و آهنگین زیر لب چیزی میگفت
تهیونگ با شانههای آویزان و نگاهی خسته دنبال دختر کوچکش میرفت هر قدمش باری سنگین بود و صورتش بیحوصلگی را فریاد میزد دخترک دستش را محکم گرفته و با ذوق او را به سمت اتاق میکشید بیتوجه به سنگینی قدمهای تهیونگ آهی کشید و زیر لب گفت : باشه عزیزم الان میآییم. دیگ صبر کن .. . بلاخره رسیدن به اتاق مشترک پدرش نگاه پدر جوان روی بیول قفل شد در سکوت شاید از وجود زخمی شدندش بیول تند نگاهش کرد و پیراهن سمت شکمش را کمی دور تر از شکم کرد جی تند ذوبه پدرش کرد
جی : بابایی جی میخواد تو پماد بژنی بلای خانم بیول
بیول خشکش زده بود رنگ از چهرهاش پریده و چشمانش چنان گرد شده که انگار سعی دارد حقیقتی باورنکردنی را ببلعد. لرزش خفیفی در پرهی بینیاش دیده میشود و دهانش نیمهباز مانده اما هیچ صدایی از گلویش خارج نمیشود گویی زمان برای او در آن لحظهی هولناک متوقف شده بود بلاخره سخت و تند گفت : پرنسس من که گفتم به ته یانگ بگو
جی بدون توجه با مظلومی به پدرش نگاه کرد و پدرش این نگاه را میشناخت رویش را زمین ننداخت در حالی که اصلا هم دلش رازی به کار نبود با لحن شیرینی حاصل از کلافگی خطاب به دخترکش گفت : باشه هرچی پرنسس بگه
- ۳۲۰
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط