{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخند نرمی روی لب هایش نشست من احساس کردم دیگه راحتم

لبخند نرمی روی لب هایش نشست : من احساس کردم دیگه راحتم .. دیگه دنیا خوبی رو دارم تجربه میکنم ولی این بد ترین چیزیه که احساس کردم .. خیلی سخت بود اون شب اون عوضی کنارم رو تخت بود خیلی وحشتناک بود خیلی - دست هایش روی زانو گذاشت و با کف دستش صورت اش را پنهان کرد - واقعا .. اگه تو .. یعنی شما .. نبودی الان .. معلوم نبود چی میشد من .. که اون - نگاهش در نگاه جونگکوک قفل شد - من که اون زن نیستم .. درسته اون رابطه خیلی بدی داشت با همه از کجا می‌دونم شایدم - ناباورانه خندید - شایدم با هر کس می‌خوابید ولی من که اون نیستم .. برام خیلی سخت بـ... در نهایت آن دختر بسیار شیطون و حاضر جواب سر خم کرد و تنها صدا گریه های دختر بالا رفت و در اتاق باشگاه پیچید جونگکوک جدی پلک زد ولی قلبش که از سنگ نبود .. بلند شد سپس دستمال کاغذی را از روی میز برداشت سپس سمت ته یانگ گرفت و با صدا محکمش گفت : بیا
روی لبه‌ی صندلی طوری مچاله شده که انگار سعی داشت خودش را از خاطره‌ای که تعریف می‌کند پنهان کند. انگشتانش با لبه‌ی آستین یا گردنبندش بی‌وقفه بازی می‌کنند و بند انگشت‌هایش از فشار زیاد سفید شده‌ بود
چشمانش نه به جونگکوک بلکه به نقطه‌ای نامعلوم در فضا خیره شده؛
در از اشک انگار صحنه‌های کابوس را دوباره روی دیوارهای اتاق می‌بیند. صدایش گاهی مثل زمزمه‌ای لرزان پایین می‌آید و گاهی با یک مکث طولانی قطع می‌شود گویی برای پیدا کردن کلماتی که عمق آن وحشت را بیان کنند به نفس‌نفس افتاده بود
هر بار که به لحظه‌ی اوج داستان می‌رسد شانه‌هایش ناخودآگاه منقبض می‌شوند و سرمایِ خیالیِ آن خواب، لرزه‌ای کوتاه به تنش می‌انداخت در چهره‌اش ترکیبی از خستگی مفرطِ بی‌خوابی و ترسی زنده دیده می‌شود که هنوز با بیدار شدن، محو نشده بود
بلاخره ته یانگ دست گرفت و دستمال را ازش گرفت و تند چهره اش را پوشاند
جونگکوک با ابروهایی درهم‌کشیده و نگاهی نافذ سعی می‌کرد تسلطش را بر فضا حفظ کنه اما در پسِ آن چهره‌ی سنگی آشوبی برپاست. هر کلمه‌ی دختر، گویی خنجری بود که بر دیواره‌ی سردِ صبوری او کشیده می‌شود.
دستش را مشت شده چشمانش که همیشه جدی و بی‌تفاوت بود حالا با هر لرزش صدای دختر رنگی از ترحم و خشم نسبت به آن کابوسِ بی‌رحم می‌گیرد. او ساکت مانده اما سنگینیِ نفس‌هایش نشان می‌دهد که چقدر از دیدنِ این حجم از بی‌پناهیِ محبوبش، قلبش فشرده شده میشد
سپس بازگشت نمود سمت مبل خودش نه با فاصله بلکه درست کنار ته یانگ نشست
جونگکوک با صدایی دورگه و تحکمی که سعی دارد لرزش پنهانش را بپوشاند می‌گوید: فقط آروم باش همه‌چیز تموم شده دیگه من ازت مراقبت می‌کنم
خودش هم متوجه نبود چی داشت بلف میکرد ولی متوجه حالت دخترک بود اون که تقصیر نداشت اصلا نداشت مخصوصا در مقابل جونگ هیوک که به شدت عاشق ته یانگ بود و این جونگکوک را بیشتر عصبی و رنجیده ازش میکرد ولی دیگه ته یانگ نبود و خوب می‌تونست از جونگ هیوک انتقام بگیره نفس بند آمد اما دستانش که میان زمین و هوا خشک شده‌اند بی‌عرضگی‌اش را لو می‌داد که نمی‌توانست ته یانگ را آرام کند
او که همیشه برای هر مشکلی راهِ‌حلی منطقی داشت حالا در برابر اشک‌های دختر خلع سلاح شده است. نگاه جدی و باصلابتش مدام بین چشمانِ خیس دختر و دست‌های لرزان خودش می‌چرخد
ته یانگ با چشمانی روشن و لبخندی آرام به جونگکوک نگاه می کرد در چشمانش امیدی شفاف موج می زد انگار که به آینده ای روشن ایمان داشت و حضور جونگکوک در کنارش به او قوت قلب می بخشد.
به دیدار گذشته که به شدت از جونگکوک متنفر بود حالا با وجودش خوشحال میشد
جونگکوک با خود تکرار کرد ٫ این نگاه پر از اعتماد و باور بود نگاهی که می گوید همه چیز خوب خواهد شد. این نگاه بدون کلام، پیامی از اطمینان و آینده ای بهتر را منتقل می کرد ترسیده خیلی ترسیده ترس عجیبی داره نمیدونم دلم یجوری میشه ٫
نگاهش کشیده شد سمت کمربند ته یانگ
دیدگاه ها (۲)

جونگ‌کوک در حالی که هنوز نفس‌هایش به خاطر تمرین سنگین به شما...

لحظه‌ای که غم بر چهره‌ی معصوم کودکی سایه می‌افکند تلخ‌ترین ت...

در آن موقعیت و در آن ساعتِ شب تمام قدرت عضلاتش را برای لحظه‌...

بیول با شانه‌هایی لرزان و چشمانی که از هجوم اشک برق می‌زدند...

بود .. که گلدون سرد یا قرمز رویش جا داشت چراغ های سفید مانند...

بی‌کسی)غریبم من در این دنیایِ فانینمی‌فهمم زبانِ زندگانیهمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط