جونگکوک در حالی که هنوز نفسهایش به خاطر تمرین سنگین به
جونگکوک در حالی که هنوز نفسهایش به خاطر تمرین سنگین به شماره میافتاد بود نگاه تیز و نافذش از روی صورت مضطرب دختر پایین لغزید و روی کمرش جایی که گرهِ کمربندش نامرتب و شل شده بود ثابت ماند فضایی که تا لحظاتی پیش گرم و پرهیجان بود ناگهان با سنگینیِ نگاه سرد و جدی جونگکوک حالتی منجمد به خود گرفت.
او بدون اینکه کلمهای بگوید یا بیرحمی دستهای بزرگ و قدرتمندش را جلو آورد. دختر ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس شد و تند با خود گفت ٫ داره چیکار میکنه
. انگشتان کشیدهی جونگکوک که به خاطر مشت زدن کمی قرمز شده بودند با دقتی وسواسگونه لبههای کمربند را گرفتند. او با حرکاتی آرام اما محکم شروع به باز کردن و دوباره بستن گره کرد شد
در تمام این مدت جونگکوک حتی یک بار هم به چشمان دختر نگاه نکرد و آرام گفت : کمکت میکنم نه بخاطر تو بلکه بخاطر - لحظه ای سکوت کرد بهتر دانست سخنی نگویید - سپس تمام تمرکزش روی مهار کردن آن کمربند بود دختر از آن فاصله نزدیک میتوانست گرمای بدن او و بوی تند عرق و چرم را حس کند. او از لای مژههایش به نیمرخ سنگی و جدی جونگکوک خیره شده بود در حالی که بغضش با هر حرکت دستهای او غلیظتر میشد.
وقتی گره را محکم کرد سرش را کمی بالا آورد. نگاه سردش برای چند ثانیه در چشمان لرزان دختر قفل شد نگاهی که نه خشم بود و نه مهربانی بلکه جذبهای خاموش داشت که انگار میگفت ٫ حالا که مرتب شدی حرفت رو بزن و برو ٫
. در ورودی نیمه باز برادر جونگ هیوک ایستاده بود؛مردی که حسادت در قلبش ریشه دوانده بود با چشمانی باریک شده و چهرهای که از شدت خشم پنهان منقبض شده بود به صحنه خیره شد.
پنجههایش در کنار بدنش مشت شد و دندانهایش را چنان روی هم فشرد که رگ گردنش برجسته شد. او آنجا بود در سایه، مانند رقیبی که شاهد پیروزی دیگری بود
او بدون اینکه کلمهای بگوید یا بیرحمی دستهای بزرگ و قدرتمندش را جلو آورد. دختر ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس شد و تند با خود گفت ٫ داره چیکار میکنه
. انگشتان کشیدهی جونگکوک که به خاطر مشت زدن کمی قرمز شده بودند با دقتی وسواسگونه لبههای کمربند را گرفتند. او با حرکاتی آرام اما محکم شروع به باز کردن و دوباره بستن گره کرد شد
در تمام این مدت جونگکوک حتی یک بار هم به چشمان دختر نگاه نکرد و آرام گفت : کمکت میکنم نه بخاطر تو بلکه بخاطر - لحظه ای سکوت کرد بهتر دانست سخنی نگویید - سپس تمام تمرکزش روی مهار کردن آن کمربند بود دختر از آن فاصله نزدیک میتوانست گرمای بدن او و بوی تند عرق و چرم را حس کند. او از لای مژههایش به نیمرخ سنگی و جدی جونگکوک خیره شده بود در حالی که بغضش با هر حرکت دستهای او غلیظتر میشد.
وقتی گره را محکم کرد سرش را کمی بالا آورد. نگاه سردش برای چند ثانیه در چشمان لرزان دختر قفل شد نگاهی که نه خشم بود و نه مهربانی بلکه جذبهای خاموش داشت که انگار میگفت ٫ حالا که مرتب شدی حرفت رو بزن و برو ٫
. در ورودی نیمه باز برادر جونگ هیوک ایستاده بود؛مردی که حسادت در قلبش ریشه دوانده بود با چشمانی باریک شده و چهرهای که از شدت خشم پنهان منقبض شده بود به صحنه خیره شد.
پنجههایش در کنار بدنش مشت شد و دندانهایش را چنان روی هم فشرد که رگ گردنش برجسته شد. او آنجا بود در سایه، مانند رقیبی که شاهد پیروزی دیگری بود
- ۹۳
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط