پری کوچولوی من part
پری کوچولوی من part⁴
×بفرمایید جنابِ....*میخواستم اسمشو بگم اما...اما نمیدونستم اسمش چیه که یهو خودش حرفمو کامل کرد...*
&کیم....کیم تهیونگ...
×آها...آره درسته...ته یونگ...*اسمشو شمرده شمرده گفتم*
&....*شنیدن اسمم از زبون اون...شگفت انگیز بود...صداش...صداش مثل یه پری بود...*
×خب...دیگه من میرم*خواستم برگردم سمت میز کارم که...حس کردم دست یه نفر دور مچم حلقه شده...برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم...اون بود...همون پسره...صورتم سرخ شده بود نمیدونم چرا اون کار رو کرده بود اما بازم زل زده بود به چشمام*
&*دلم نمیخواست از اونجا بره...بخاطر همین دستشو گرفتم...اما بعد متدجه شدم که خجالت کشیده..پس دستشو ول کردم و گلومو صاف کردم و شروع به خورن قهوم کردم*
×*دستمو ول کرد و منم ازش نپرسیدم که چرا این کار رو کرده و چرا اینجوریه...فقط میخواستم برم اما....اون بطری لعنتیی...داشتم از میزش دور میشدم که یکدفعه پام رفت روی یه بطری آب معدنی و .... سر خوردم...نزدیک بود به پشت سر بخورم زمین اما....یدفعه چیزی یا کسی جلوی افتادنم رو گرفت....وقتی نگاش کردم....بازم اون؟....*
&*داشت میرفت اما چشم من هنوز داشت دنبالش میکرد...همینجور بهش نگاه میگردم که یکدفعه...پاش رو یه بطری آب رفت و نزدیک بود بخوره زمین...سریع پاشدم و رفتم سمتش و از پشت گرفتمش...از ترس صورتشو تو هم جمع کرده بود...وقتی متوجه شد که نیوفتاده آروم آروم چشماشو باز کرد...*
×*فهمیدم که اونه اما نخواستم واکنشی نشون بدم...پس تصمیم گرفتم لباسام رو مرتب کنم و از بغلش بیام بیرون...و همین کارو هم کردم..*
&*اون صحنه....وقتی اونو بغل کرده بودم...حس خیلی عجیبی داشت که نمیخواستم تموم شه اما خب اون....اون از بغلم اومد بیرون*
× عاممم....ممنونم*تعظیم کردم*
&خوا....*تا خواستم جوابشو بدم سریع رفت پشت میز کارش**نشستم و بهش نگاه میکردم و قهوه و کروسان رو میخوردم که یکدفعه.....اون احمق عوضی اومد...نمیدونم چیکاره ی اون بود اما خیلی عوضی بود*"به بچم اینجوری نگوووووووووو....پیشی کوچولوووووو😭😭😭😭"
÷هی دختره ی آشغال مگه صد دفعه بهت نگفتم که اینقد هواس پرتی نکن...هاااا؟*عربده*
×چ...چ....چ....چ..چرا...*هواسم به کافه بود و تو حال و هوای خودم بودم که با اون عربده وحشتناک رئیس مین به شدت ترسیدم....صداش اینقدر بلند بود که همه ی مشتری ها توجهشون به ما جلب شده بود و سکوت کرده بودن*
÷بهت گفته بودم که اگه دفعه ی دیگه بازم خرابکاری کنی ببخششی در کار نیست و خودم خفت میکنم*عربده**دستم رو بالا بردم که یه سیلی محکم بهش بزنم که یکدفعه....*
×*این دفعه...حرفای رئیس واقعا جدی بود و عصبانیتش بیش از حد بود..خیلی ترسیده بودم و دست و پاهام خیلی واضح شروع به لرزیدن کرده بود....دیدم که رئیس دستش رو به قصد زدن من بالا برد که یکدفعه چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی ندیدم....*
&*داشتم به دعواشون نگاه میکردم و خیلی نگران اون دختر بودم هیلی عصبانی شده بودم...بلند شدم که اون یارو رو بزنم که یکدفعه دیدم اون دختر غش کرد و افتاد....به کل یارو رو فراموش کردم و سریع رفتم سمت اون دختر....یه نیم نگاهی به اون عوضی انداختم..هیلی از دستش کفری بودم...اما جون اون برام مهم تر بود...بخاطر همین سریع بغلش کردم و دویدم سمت ماشین که ببرمش بیمارستان....*
×بفرمایید جنابِ....*میخواستم اسمشو بگم اما...اما نمیدونستم اسمش چیه که یهو خودش حرفمو کامل کرد...*
&کیم....کیم تهیونگ...
×آها...آره درسته...ته یونگ...*اسمشو شمرده شمرده گفتم*
&....*شنیدن اسمم از زبون اون...شگفت انگیز بود...صداش...صداش مثل یه پری بود...*
×خب...دیگه من میرم*خواستم برگردم سمت میز کارم که...حس کردم دست یه نفر دور مچم حلقه شده...برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم...اون بود...همون پسره...صورتم سرخ شده بود نمیدونم چرا اون کار رو کرده بود اما بازم زل زده بود به چشمام*
&*دلم نمیخواست از اونجا بره...بخاطر همین دستشو گرفتم...اما بعد متدجه شدم که خجالت کشیده..پس دستشو ول کردم و گلومو صاف کردم و شروع به خورن قهوم کردم*
×*دستمو ول کرد و منم ازش نپرسیدم که چرا این کار رو کرده و چرا اینجوریه...فقط میخواستم برم اما....اون بطری لعنتیی...داشتم از میزش دور میشدم که یکدفعه پام رفت روی یه بطری آب معدنی و .... سر خوردم...نزدیک بود به پشت سر بخورم زمین اما....یدفعه چیزی یا کسی جلوی افتادنم رو گرفت....وقتی نگاش کردم....بازم اون؟....*
&*داشت میرفت اما چشم من هنوز داشت دنبالش میکرد...همینجور بهش نگاه میگردم که یکدفعه...پاش رو یه بطری آب رفت و نزدیک بود بخوره زمین...سریع پاشدم و رفتم سمتش و از پشت گرفتمش...از ترس صورتشو تو هم جمع کرده بود...وقتی متوجه شد که نیوفتاده آروم آروم چشماشو باز کرد...*
×*فهمیدم که اونه اما نخواستم واکنشی نشون بدم...پس تصمیم گرفتم لباسام رو مرتب کنم و از بغلش بیام بیرون...و همین کارو هم کردم..*
&*اون صحنه....وقتی اونو بغل کرده بودم...حس خیلی عجیبی داشت که نمیخواستم تموم شه اما خب اون....اون از بغلم اومد بیرون*
× عاممم....ممنونم*تعظیم کردم*
&خوا....*تا خواستم جوابشو بدم سریع رفت پشت میز کارش**نشستم و بهش نگاه میکردم و قهوه و کروسان رو میخوردم که یکدفعه.....اون احمق عوضی اومد...نمیدونم چیکاره ی اون بود اما خیلی عوضی بود*"به بچم اینجوری نگوووووووووو....پیشی کوچولوووووو😭😭😭😭"
÷هی دختره ی آشغال مگه صد دفعه بهت نگفتم که اینقد هواس پرتی نکن...هاااا؟*عربده*
×چ...چ....چ....چ..چرا...*هواسم به کافه بود و تو حال و هوای خودم بودم که با اون عربده وحشتناک رئیس مین به شدت ترسیدم....صداش اینقدر بلند بود که همه ی مشتری ها توجهشون به ما جلب شده بود و سکوت کرده بودن*
÷بهت گفته بودم که اگه دفعه ی دیگه بازم خرابکاری کنی ببخششی در کار نیست و خودم خفت میکنم*عربده**دستم رو بالا بردم که یه سیلی محکم بهش بزنم که یکدفعه....*
×*این دفعه...حرفای رئیس واقعا جدی بود و عصبانیتش بیش از حد بود..خیلی ترسیده بودم و دست و پاهام خیلی واضح شروع به لرزیدن کرده بود....دیدم که رئیس دستش رو به قصد زدن من بالا برد که یکدفعه چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی ندیدم....*
&*داشتم به دعواشون نگاه میکردم و خیلی نگران اون دختر بودم هیلی عصبانی شده بودم...بلند شدم که اون یارو رو بزنم که یکدفعه دیدم اون دختر غش کرد و افتاد....به کل یارو رو فراموش کردم و سریع رفتم سمت اون دختر....یه نیم نگاهی به اون عوضی انداختم..هیلی از دستش کفری بودم...اما جون اون برام مهم تر بود...بخاطر همین سریع بغلش کردم و دویدم سمت ماشین که ببرمش بیمارستان....*
- ۵.۱k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط