سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۴
درست در پایین عمارت رها و مادرش همه چیز را مدیریت میکردند.
نازنین (مادر مروارید) به خدمه ها دستور میداد و قسمت تزئینات را مدیریت میکرد.
سالن عمارت برق میزد، گل های مصنوعی گوشه دیوار ها با گل های طبیعی جایگزین شده بودند .
میز های گرد سفید گوشه به گوشه عمارت را پر کرده بودند . خدمه ها صندلی های بزرگ و سنگین را از پله ها به پایین میآوردند. هر میز شش صندلی داشت و رو کش پارچه ای گران قیمت هر میز را پوشانده بود .
مثل همیشه قرار بود یک تولد طولانی و شاهکار برگزار کنند اما ایندفعه چیزی متفاوت بود . وجود دخترک!
رها نمی دانست آن روز قرار است خواهر کوچکش در تولدش باشد . فکر میکرد مثل همیشه قرص آرامش بخش به او میدهند و در اتاقش را قفل میکنند.
رها به سوی اتاقش رفت و موقع رد شدن از کنار اتاق خواهر کوچکش مطمئن شد پاشنه هایش بلند ترین صدای ممکن را تولید کنند .
وقتی وارد اتاقش شد اولین چیزی که دید آن لباس زیبا بود ...
لباسی بلند با پارچه صورتی پلاستیک مانند براق و بدون استین .
در کنار لباس یک گردنبند هم بود تزئین شده با گل بزرگ صورتی .
رها با ذوق و شوق سمت لباس دوید . فکر میکرد شاید امروز بتواند یک خاستگار پیدا کند .
با همین افکار پوچ و خالی لباس را به تن کرد و کفش پاشنه بلند کرم رنگی هم کنارش پوشید .
وقتی گردنبند را پوشید آن قسمت گل صورتی درست به گردنش چسبیده بود . گردنبند کوتاه تر از آن چیزی بود که رها فکر می کرد .
اما بی توجه نشست پشت میز آرایشی و خدمه رو صدا زد تا موها و آرایشش را انجام بدهند .
با خیال راحت به انعکاس خود درون اینه خیره شد و هر لحظه اعتماد به نفسش بالاتر میرفت . کاملا بی خبر از آشوبی که در چند اتاق دور تر راه انداخته بود . بی خبر از حال خواهرش در چند اتاق دور تر .
شرایط پارت بعد :
۱۲ لایک
۱۰ بازنشر
۲۰ کامنت
🥹♥️
پارت ۴
درست در پایین عمارت رها و مادرش همه چیز را مدیریت میکردند.
نازنین (مادر مروارید) به خدمه ها دستور میداد و قسمت تزئینات را مدیریت میکرد.
سالن عمارت برق میزد، گل های مصنوعی گوشه دیوار ها با گل های طبیعی جایگزین شده بودند .
میز های گرد سفید گوشه به گوشه عمارت را پر کرده بودند . خدمه ها صندلی های بزرگ و سنگین را از پله ها به پایین میآوردند. هر میز شش صندلی داشت و رو کش پارچه ای گران قیمت هر میز را پوشانده بود .
مثل همیشه قرار بود یک تولد طولانی و شاهکار برگزار کنند اما ایندفعه چیزی متفاوت بود . وجود دخترک!
رها نمی دانست آن روز قرار است خواهر کوچکش در تولدش باشد . فکر میکرد مثل همیشه قرص آرامش بخش به او میدهند و در اتاقش را قفل میکنند.
رها به سوی اتاقش رفت و موقع رد شدن از کنار اتاق خواهر کوچکش مطمئن شد پاشنه هایش بلند ترین صدای ممکن را تولید کنند .
وقتی وارد اتاقش شد اولین چیزی که دید آن لباس زیبا بود ...
لباسی بلند با پارچه صورتی پلاستیک مانند براق و بدون استین .
در کنار لباس یک گردنبند هم بود تزئین شده با گل بزرگ صورتی .
رها با ذوق و شوق سمت لباس دوید . فکر میکرد شاید امروز بتواند یک خاستگار پیدا کند .
با همین افکار پوچ و خالی لباس را به تن کرد و کفش پاشنه بلند کرم رنگی هم کنارش پوشید .
وقتی گردنبند را پوشید آن قسمت گل صورتی درست به گردنش چسبیده بود . گردنبند کوتاه تر از آن چیزی بود که رها فکر می کرد .
اما بی توجه نشست پشت میز آرایشی و خدمه رو صدا زد تا موها و آرایشش را انجام بدهند .
با خیال راحت به انعکاس خود درون اینه خیره شد و هر لحظه اعتماد به نفسش بالاتر میرفت . کاملا بی خبر از آشوبی که در چند اتاق دور تر راه انداخته بود . بی خبر از حال خواهرش در چند اتاق دور تر .
شرایط پارت بعد :
۱۲ لایک
۱۰ بازنشر
۲۰ کامنت
🥹♥️
- ۷۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط