منطقت را منطقم بی منطقی تفسیر کرد
منطقت را منطقم بی منطقی تفسیر کرد
منطق بی منطقت قلب مرا تسخیر کرد
عشق را از آینه میخواستم دیدم که او
روبرویم عکسِ چشمانِ تو را تصویر کرد
عقل و دل با هم قراری داشتند اما دریغ
عقل از رویِ تکبر در قرارش دیر کرد
جانِ من بازیچه یِ تیغِ لبِ شمشیرهاست
باید این جانِ پر از دردِ مرا زنجیر کرد
از ندانم کاریِ من قلبِ او دلگیر شد
از سر دلگیریَش در پیشِ او دل گیر کرد
در دلِ جنگی که خونم جانِ من را میخرد
پس نیازی نیست در این جنگ مشقِ تیر کرد
جنگجویی خسته ام بر روی اسبی بی نفس
پادشاه از من ز لطفش بخششِ تقصیرکرد
منطق بی منطقت قلب مرا تسخیر کرد
عشق را از آینه میخواستم دیدم که او
روبرویم عکسِ چشمانِ تو را تصویر کرد
عقل و دل با هم قراری داشتند اما دریغ
عقل از رویِ تکبر در قرارش دیر کرد
جانِ من بازیچه یِ تیغِ لبِ شمشیرهاست
باید این جانِ پر از دردِ مرا زنجیر کرد
از ندانم کاریِ من قلبِ او دلگیر شد
از سر دلگیریَش در پیشِ او دل گیر کرد
در دلِ جنگی که خونم جانِ من را میخرد
پس نیازی نیست در این جنگ مشقِ تیر کرد
جنگجویی خسته ام بر روی اسبی بی نفس
پادشاه از من ز لطفش بخششِ تقصیرکرد
- ۳۴۰
- ۱۶ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط