my baby girl
my baby girl
Part;۴۰
season;2
_^__________________________
لونا: باشه پس بهم زمان بده بتونم دربارش فکر کنم
یونگی: باشه هرچقدر میخوای بهش فکر کن الانم تورو میبرم خونه ی خودم تا خیالم از سلامتیت راحت باشه
لونا: باشه ممنون
یونگی راه افتاد سمت عمارتش و بعد چند مین رسیدن یونگی پیاده شد و در برای لونا باز کزد و دستشو گرفت و رفتن داخل خونه
یونگی: همه جمع بشین... از این به بعد لونا خانم این خونست و هرچی گفت میگین چشم شیر فهم شدین؟
همه از رفتار یونگی حسابی تعجب کرده بودن
&،%،@،#،*،:: بله قربان
یونگی:آفرین یه اتاقم براش آماده کنید سریع
یونگی رو به لونا: تا وقتی که اتاقت آماده بشه میتونی شب رو کنار من تو اتاقم بمونی
لونا: واقعا ممنونم بابت زحمتات
یونگی همینطور غرق چشای لونا شده بود و معلوم بود عاشقش شده مردی عاشق شده که قبلا حتا به همه ی دختر ها به چشم یه وسیله نگاه میکرد ولی رفتارش با اون مثل یه شاهزاده بود ،، یونگی دست لونا رو گرفت و بردش به اتاق خودش
(شب)
یونگی و لونا روی تخت کنار هم خوابیده بودن و لونا غرق خواب بود و یونگی هم غرق خواب لونا بود و با دستش نوازشش میکرد و عاشقانه بهش نگاه میکرد و بعد چندمین یونگی هم خوابش برد
(صبح)
لونا"با حس نوازشی رو دستم بیدار شدم و دیدم یونگی زل زده به من و داره نوازشم میکنه
یونگی: صبح بخیر
لونا: صبح شماهم بخیر ممنون
لونا از کنار یونگی پاشد و رفت برینههمزمان تو دستشویی فکرم میکرد (اصلا حوصله نوشتن ندارم)
............
یونگی رفت پایین و سر میز صبحانه نشست و لونا هم اومد
لونا: می تونم باهاتون یه چند لحظه خصوصی حرف بزنم
یونگی: همین جا بگو اینجا کسی غریبه نیست
*:قربان اگه میخوایید ما بریم
یونکی: نه
یونگی با لونا رفتن یه جای خلوت
یونگی: خب بگو گوش میدم
لونا: راستش...
ادامه دارد...
Part;۴۰
season;2
_^__________________________
لونا: باشه پس بهم زمان بده بتونم دربارش فکر کنم
یونگی: باشه هرچقدر میخوای بهش فکر کن الانم تورو میبرم خونه ی خودم تا خیالم از سلامتیت راحت باشه
لونا: باشه ممنون
یونگی راه افتاد سمت عمارتش و بعد چند مین رسیدن یونگی پیاده شد و در برای لونا باز کزد و دستشو گرفت و رفتن داخل خونه
یونگی: همه جمع بشین... از این به بعد لونا خانم این خونست و هرچی گفت میگین چشم شیر فهم شدین؟
همه از رفتار یونگی حسابی تعجب کرده بودن
&،%،@،#،*،:: بله قربان
یونگی:آفرین یه اتاقم براش آماده کنید سریع
یونگی رو به لونا: تا وقتی که اتاقت آماده بشه میتونی شب رو کنار من تو اتاقم بمونی
لونا: واقعا ممنونم بابت زحمتات
یونگی همینطور غرق چشای لونا شده بود و معلوم بود عاشقش شده مردی عاشق شده که قبلا حتا به همه ی دختر ها به چشم یه وسیله نگاه میکرد ولی رفتارش با اون مثل یه شاهزاده بود ،، یونگی دست لونا رو گرفت و بردش به اتاق خودش
(شب)
یونگی و لونا روی تخت کنار هم خوابیده بودن و لونا غرق خواب بود و یونگی هم غرق خواب لونا بود و با دستش نوازشش میکرد و عاشقانه بهش نگاه میکرد و بعد چندمین یونگی هم خوابش برد
(صبح)
لونا"با حس نوازشی رو دستم بیدار شدم و دیدم یونگی زل زده به من و داره نوازشم میکنه
یونگی: صبح بخیر
لونا: صبح شماهم بخیر ممنون
لونا از کنار یونگی پاشد و رفت برینههمزمان تو دستشویی فکرم میکرد (اصلا حوصله نوشتن ندارم)
............
یونگی رفت پایین و سر میز صبحانه نشست و لونا هم اومد
لونا: می تونم باهاتون یه چند لحظه خصوصی حرف بزنم
یونگی: همین جا بگو اینجا کسی غریبه نیست
*:قربان اگه میخوایید ما بریم
یونکی: نه
یونگی با لونا رفتن یه جای خلوت
یونگی: خب بگو گوش میدم
لونا: راستش...
ادامه دارد...
- ۲.۹k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط