هیچ جوره نمی خواستیم قبول کنیم این دختر شاد و سرزنده همچین زندگی داره
𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉 𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓 𝑷𝒂𝒓𝒕۱6
هیچ جوره نمی خواستیم قبول کنیم این دختر شاد و سرزنده همچین زندگی داره
شوگا : واقعا برام غیر قابل باوره
جین : زیاد سخت نگیر چون هممون تو شوکیم
نامجون : میتونم به جرعت بگم یه تیکه از قلبم شکست
تهیونگ : بهش افتخار میکنم ( ناراحت و غمیگن )
اعضا با چهره های ناراحت و کنجکاو
بهش نگاه دوخته بودند
که نگاه خسته و دردناکش رو به عزیزتریناش رو داد
و لب زد : یه دختر کوچولوی غمیگین و شکسته ....
یکسال بدون مادرش ....
تحمل کردن یازده سال بیماری قلبی اونم یه همچین بیماری چرت و پیگیری ....
اما با وجود تمام این مشکلات و زیر شاخه های کوچیک و بزرگشون اون ...
داره زندگی میکنه اون هنوزم به زندگی باور داره ....
این برای من از همه چیز روشن تره
جونگ کوک کمی بعد از هیونگ عسلیش با درد پلک های خسته اش رو بهم فشرد
و لب زد : هیونگا...
میدونید دردناک تر از نمیخوام زندگی کنم چیه ؟ ...
اینکه میخوام زندگی کنم
درحالی که یه تصادف بد داشتم
مادرم یکسال داخل کما بوده و امیدی به زندگی دوباره اش نبوده
یه اهن تیز و کثیف به قلبم خورده و یازده ساله سلول های خود ایمنیم دارن باهم میجنگن
یازده سال گذشته اما من رویای بچگیام رو دنبال کردم و العان دارم زندگی میکنمش
شوگا : نمیدونم چطوری میتونم توصیفش
کنم اما اون واقعا یه انسان قدرتمنده کسی که لیاقت داره تمام دنیا ببیننش و ازش به به
عنوان یک اسطوره یاد کنند
حدود کمی بعد که پسرا در حال صحبت باهم بودند پرستار کانگ اومد و به پسرا گفت ا.ت به هوش اومده و میتونن برن ملاقاتش
جین : یااااا نامجون شی کجا با این عجله صبر کن !....
نامجون : چی شده ؟
جین : واقعا شما میخواید عین بز برید
دیدنش خب چه کاریه پاشید سریع بریم یه چیز بگیریم بری
با خنده و حفظ روحیه وارد اتاق ا.ت شدن
برای حفظ امنیت این فسقلی هیونگاش اتاق خصوصی گرفتن که بتون بهتر مراقب این جوجه باشن
ا.ت : پسراااا (شاد و کمی بیحال )
پسرا هر کدوم عروسک و گل و اسباب بازی و خرس،بزرگ و خوراکی که اورده بودند رو
گذاشتن روی کاناپه ی بزرگ استخونی رنگ که بعدا ا.ت بازش کنه و شروع کردن به جویا شدن از احوال دونسنگ کوچولوشون
شوگا : سلامممم جوجه بهتری ؟
با ذوق و خنده سری تکون داد
این که هیونگاش اومده بودن دیدنش براش از هر چیزی ارزشمند تر و دوست داشتنی تر بود
البته که فکر میکرد یه توضیحی واسه هیونگاش باید بده
چون نیازه برای ادامه و همکاری بیشتر بتونن همو درک کنن و خب موقعیت و مشکلات همم بشناسن
جین : ا.ت واست یه سوپ مقوی و خوشمزه گرفتم
ا.ت : ممنونم هیونگ
جیهوپ : یااااا اگه میخوای زودتر پاشی و ارمیا رو از کارگاه بازیای کشف نفر هشتم نجات بدی باید این سوپو بخوری بچه ( حق به جانب و خندون )
ا.ت انگاری حواسش نبود که یهو نگاش افتاد پا کاناپه ی پر از وسیله
با ذوق نگاشو به هدیه ها دوخت و با ذوق لب زد : میشه بازش کنم ؟ ....
هیچ جوره نمی خواستیم قبول کنیم این دختر شاد و سرزنده همچین زندگی داره
شوگا : واقعا برام غیر قابل باوره
جین : زیاد سخت نگیر چون هممون تو شوکیم
نامجون : میتونم به جرعت بگم یه تیکه از قلبم شکست
تهیونگ : بهش افتخار میکنم ( ناراحت و غمیگن )
اعضا با چهره های ناراحت و کنجکاو
بهش نگاه دوخته بودند
که نگاه خسته و دردناکش رو به عزیزتریناش رو داد
و لب زد : یه دختر کوچولوی غمیگین و شکسته ....
یکسال بدون مادرش ....
تحمل کردن یازده سال بیماری قلبی اونم یه همچین بیماری چرت و پیگیری ....
اما با وجود تمام این مشکلات و زیر شاخه های کوچیک و بزرگشون اون ...
داره زندگی میکنه اون هنوزم به زندگی باور داره ....
این برای من از همه چیز روشن تره
جونگ کوک کمی بعد از هیونگ عسلیش با درد پلک های خسته اش رو بهم فشرد
و لب زد : هیونگا...
میدونید دردناک تر از نمیخوام زندگی کنم چیه ؟ ...
اینکه میخوام زندگی کنم
درحالی که یه تصادف بد داشتم
مادرم یکسال داخل کما بوده و امیدی به زندگی دوباره اش نبوده
یه اهن تیز و کثیف به قلبم خورده و یازده ساله سلول های خود ایمنیم دارن باهم میجنگن
یازده سال گذشته اما من رویای بچگیام رو دنبال کردم و العان دارم زندگی میکنمش
شوگا : نمیدونم چطوری میتونم توصیفش
کنم اما اون واقعا یه انسان قدرتمنده کسی که لیاقت داره تمام دنیا ببیننش و ازش به به
عنوان یک اسطوره یاد کنند
حدود کمی بعد که پسرا در حال صحبت باهم بودند پرستار کانگ اومد و به پسرا گفت ا.ت به هوش اومده و میتونن برن ملاقاتش
جین : یااااا نامجون شی کجا با این عجله صبر کن !....
نامجون : چی شده ؟
جین : واقعا شما میخواید عین بز برید
دیدنش خب چه کاریه پاشید سریع بریم یه چیز بگیریم بری
با خنده و حفظ روحیه وارد اتاق ا.ت شدن
برای حفظ امنیت این فسقلی هیونگاش اتاق خصوصی گرفتن که بتون بهتر مراقب این جوجه باشن
ا.ت : پسراااا (شاد و کمی بیحال )
پسرا هر کدوم عروسک و گل و اسباب بازی و خرس،بزرگ و خوراکی که اورده بودند رو
گذاشتن روی کاناپه ی بزرگ استخونی رنگ که بعدا ا.ت بازش کنه و شروع کردن به جویا شدن از احوال دونسنگ کوچولوشون
شوگا : سلامممم جوجه بهتری ؟
با ذوق و خنده سری تکون داد
این که هیونگاش اومده بودن دیدنش براش از هر چیزی ارزشمند تر و دوست داشتنی تر بود
البته که فکر میکرد یه توضیحی واسه هیونگاش باید بده
چون نیازه برای ادامه و همکاری بیشتر بتونن همو درک کنن و خب موقعیت و مشکلات همم بشناسن
جین : ا.ت واست یه سوپ مقوی و خوشمزه گرفتم
ا.ت : ممنونم هیونگ
جیهوپ : یااااا اگه میخوای زودتر پاشی و ارمیا رو از کارگاه بازیای کشف نفر هشتم نجات بدی باید این سوپو بخوری بچه ( حق به جانب و خندون )
ا.ت انگاری حواسش نبود که یهو نگاش افتاد پا کاناپه ی پر از وسیله
با ذوق نگاشو به هدیه ها دوخت و با ذوق لب زد : میشه بازش کنم ؟ ....
- ۲.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط