تهیونگ بعد از گفتن آن کلمات، دیگر چیزی نگفت. در را باز کر
تهیونگ بعد از گفتن آن کلمات، دیگر چیزی نگفت. در را باز کرد و بدون حتی یک نگاه دوباره از اتاق بیرون رفت. صدای بسته شدن در، مثل مهر آخر روی شبی که برایت نفسگیر بود، در گوشهایت ماند.
ساعتی بعد، با همان اشکهای خشکشده روی گونه، لباس پوشیدی و بیحال روی مبل کنار تخت مچاله شدی. تخت برایت مثل کابوس شده بود، حتی نگاه کردن به آن هم حالت را بههم میزد.
شب را در نیمهخواب و نیمهبیداری گذراندی، هر بار که چشمانت بسته میشد، تصویر تهیونگ و سیلیاش دوباره در ذهن زنده میشد.
صبح با نور خورشید که از لای پرده به داخل میتابید، آرام چشمهایت باز شد. صدای پرندهها از باغ پشت خانه میآمد، صدایی که با سکوت سنگین اتاقت تضاد عجیبی داشت.
بدنت هنوز سنگین و خسته بود، چشمهایت میسوخت و گلویت خشک بود. کمی تکان خوردی و نگاهت ناخودآگاه به تخت افتاد؛ همانجا که دیشب همهچیز اتفاق افتاده بود. قلبت تندتر زد و به سرعت سرت را برگرداندی. هنوز نمیتوانستی نزدیکش شوی.
هوای اتاق خفه بهنظر میرسید. آهی کشیدی و آرام از روی مبل بلند شدی، پاهایت کمی میلرزید، اما خودت را به سمت پنجره رساندی. پرده را کنار زدی. نور زیادی داخل پاشید، آنقدر که چشمهایت را جمع کردی.
یک روز تازه شروع شده بود، اما برای تو هیچچیز شبیه روزهای عادی نبود.
ویوی تهیونگ 👤
صبح زودتر از همیشه بیدار شد. ساعتش را نگاه کرد؛ دقیق، مثل همیشه. هیچچیز در چهرهاش تغییر نکرد، حتی بعد از شبی که گذرانده بودند. برای او همهچیز فقط «باید» بود، یک روند که باید پیش میرفت.
پشت میز صبحانه در باغ نشست. بخار قهوهاش در هوای خنک صبح بالا میرفت. پرندهها آواز میخواندند، اما او حتی لحظهای گوش نسپرد. نگاهش روی صفحهی لپتاپ بود و در میان اعداد و گزارشها غرق شده بود.
گاهی دستش به فنجان میرفت، جرعهای مینوشید، و دوباره چشمهای سردش به خطوط بیروح روی صفحه برمیگشت.
در ذهنش، شبی که گذشت فقط یک «مرحله» بود. چیزی که باید انجام میشد. نه بیشتر، نه کمتر.
بیاحساس به این فکر میکرد: باید مطمئن شوم که همهچیز طبق برنامه پیش میرود. او باید یاد بگیرد قوانین این خانه را بدون چونوچرا بپذیرد.
نگاهی کوتاه به طبقهی بالا انداخت، جایی که اتاق تو بود. هیچ حسی در نگاهش نبود. تنها چیزی که در فکرش گذشت این بود:
«نباید بیش از این برایش سختش کنم... مگر اینکه مجبور شوم.»
سپس دوباره نگاهش به صفحه برگشت، انگار حتی یک شب پر از درد و اشک، کوچکترین اثری روی او نگذاشته باشد.
ساعتی بعد، با همان اشکهای خشکشده روی گونه، لباس پوشیدی و بیحال روی مبل کنار تخت مچاله شدی. تخت برایت مثل کابوس شده بود، حتی نگاه کردن به آن هم حالت را بههم میزد.
شب را در نیمهخواب و نیمهبیداری گذراندی، هر بار که چشمانت بسته میشد، تصویر تهیونگ و سیلیاش دوباره در ذهن زنده میشد.
صبح با نور خورشید که از لای پرده به داخل میتابید، آرام چشمهایت باز شد. صدای پرندهها از باغ پشت خانه میآمد، صدایی که با سکوت سنگین اتاقت تضاد عجیبی داشت.
بدنت هنوز سنگین و خسته بود، چشمهایت میسوخت و گلویت خشک بود. کمی تکان خوردی و نگاهت ناخودآگاه به تخت افتاد؛ همانجا که دیشب همهچیز اتفاق افتاده بود. قلبت تندتر زد و به سرعت سرت را برگرداندی. هنوز نمیتوانستی نزدیکش شوی.
هوای اتاق خفه بهنظر میرسید. آهی کشیدی و آرام از روی مبل بلند شدی، پاهایت کمی میلرزید، اما خودت را به سمت پنجره رساندی. پرده را کنار زدی. نور زیادی داخل پاشید، آنقدر که چشمهایت را جمع کردی.
یک روز تازه شروع شده بود، اما برای تو هیچچیز شبیه روزهای عادی نبود.
ویوی تهیونگ 👤
صبح زودتر از همیشه بیدار شد. ساعتش را نگاه کرد؛ دقیق، مثل همیشه. هیچچیز در چهرهاش تغییر نکرد، حتی بعد از شبی که گذرانده بودند. برای او همهچیز فقط «باید» بود، یک روند که باید پیش میرفت.
پشت میز صبحانه در باغ نشست. بخار قهوهاش در هوای خنک صبح بالا میرفت. پرندهها آواز میخواندند، اما او حتی لحظهای گوش نسپرد. نگاهش روی صفحهی لپتاپ بود و در میان اعداد و گزارشها غرق شده بود.
گاهی دستش به فنجان میرفت، جرعهای مینوشید، و دوباره چشمهای سردش به خطوط بیروح روی صفحه برمیگشت.
در ذهنش، شبی که گذشت فقط یک «مرحله» بود. چیزی که باید انجام میشد. نه بیشتر، نه کمتر.
بیاحساس به این فکر میکرد: باید مطمئن شوم که همهچیز طبق برنامه پیش میرود. او باید یاد بگیرد قوانین این خانه را بدون چونوچرا بپذیرد.
نگاهی کوتاه به طبقهی بالا انداخت، جایی که اتاق تو بود. هیچ حسی در نگاهش نبود. تنها چیزی که در فکرش گذشت این بود:
«نباید بیش از این برایش سختش کنم... مگر اینکه مجبور شوم.»
سپس دوباره نگاهش به صفحه برگشت، انگار حتی یک شب پر از درد و اشک، کوچکترین اثری روی او نگذاشته باشد.
- ۲۷.۰k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط