سکوتی کوتاه اتاق را گرفت. تو هنوز با نفسهای بریده و شانه
سکوتی کوتاه اتاق را گرفت. تو هنوز با نفسهای بریده و شانههای لرزان روبهروی تهیونگ ایستاده بودی. نگاه سردش لحظهای هم از تو جدا نشد. بعد ناگهان قدمی به سمتت برداشت.
صدای محکم سیلی در هوا پیچید. صورتت به یکطرف چرخید، گونهات داغ شد و اشک بیاختیار در چشمهایت جمع شد. نفس در سینهات گیر کرده بود.
تهیونگ، با همان صدای خشک و بیاحساسش گفت:
«توی این خونه صدای کسی بلند نمیشه... مخصوصاً صدای تو.»
یک قدم دیگر نزدیک شد، چشمانش سردتر از همیشه:
«یاد بگیر هیچوقت به خدمتکارا دست نزن. اونها فقط کاری رو میکنن که من میگم. و تو... حق دخالت نداری.»
نفست لرزید. میخواستی چیزی بگویی، اما صدایت در گلویت شکست. دستانت ناخودآگاه روی گونهات رفت.
تهیونگ بدون لحظهای مکث ادامه داد:
«هر بار که این قوانین رو زیر پا بذاری... من خودم یادت میدم چهطور باید ساکت باشی.»
صدایش آرام اما تهدیدآمیز بود. بعد از گفتن این حرفها، نگاهش هنوز روی تو بود، سنگین و خفهکننده.
سکوتی خفه بینتان ماند. گونهات هنوز میسوخت و چشمهایت از اشک پر شده بود. تهیونگ نگاهش را از تو برنداشت؛ مثل کسی که منتظر کوچکترین حرکت یا کلمهای از سمتت باشد.
سپس صدایش، آرام اما پر از قاطعیت، دوباره در اتاق پیچید:
«لباس بپوش و بخواب.»
هیچ توضیحی، هیچ حرف دیگری. انگار برایش مهم نبود که حالت چطور است یا چه میکشی. فقط فرمانی داد و منتظر اجرا شدنش بود.
بعد بدون اینکه نگاهش را از تو بردارد، کمی عقب رفت و کنار در ایستاد؛ منتظر اینکه اطاعت کنی. فضای اتاق سنگینتر از قبل بود، آنقدر که نفس کشیدن برایت سخت میشد.
صدای محکم سیلی در هوا پیچید. صورتت به یکطرف چرخید، گونهات داغ شد و اشک بیاختیار در چشمهایت جمع شد. نفس در سینهات گیر کرده بود.
تهیونگ، با همان صدای خشک و بیاحساسش گفت:
«توی این خونه صدای کسی بلند نمیشه... مخصوصاً صدای تو.»
یک قدم دیگر نزدیک شد، چشمانش سردتر از همیشه:
«یاد بگیر هیچوقت به خدمتکارا دست نزن. اونها فقط کاری رو میکنن که من میگم. و تو... حق دخالت نداری.»
نفست لرزید. میخواستی چیزی بگویی، اما صدایت در گلویت شکست. دستانت ناخودآگاه روی گونهات رفت.
تهیونگ بدون لحظهای مکث ادامه داد:
«هر بار که این قوانین رو زیر پا بذاری... من خودم یادت میدم چهطور باید ساکت باشی.»
صدایش آرام اما تهدیدآمیز بود. بعد از گفتن این حرفها، نگاهش هنوز روی تو بود، سنگین و خفهکننده.
سکوتی خفه بینتان ماند. گونهات هنوز میسوخت و چشمهایت از اشک پر شده بود. تهیونگ نگاهش را از تو برنداشت؛ مثل کسی که منتظر کوچکترین حرکت یا کلمهای از سمتت باشد.
سپس صدایش، آرام اما پر از قاطعیت، دوباره در اتاق پیچید:
«لباس بپوش و بخواب.»
هیچ توضیحی، هیچ حرف دیگری. انگار برایش مهم نبود که حالت چطور است یا چه میکشی. فقط فرمانی داد و منتظر اجرا شدنش بود.
بعد بدون اینکه نگاهش را از تو بردارد، کمی عقب رفت و کنار در ایستاد؛ منتظر اینکه اطاعت کنی. فضای اتاق سنگینتر از قبل بود، آنقدر که نفس کشیدن برایت سخت میشد.
- ۲۴.۴k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط