𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁶
(نایون+)(جونگکوک–)(تهیونگ÷)(مینا×)(لارا#)(بادیگارد نایون٪)
«ادامه ویو نایون»
بلاخره از اینکه یه نشونه دریافت کرده بودم خوشحال بودم...انگار همه حس های بدی که داشتم از بین رفته بودن...صبر کن ببینم...من فقط به جونگکوک گفته بودم که میدونم نامزد کرده و به مینا هنوز هیچ حرفی نزده بودم پس یعنی جونگکوک به ویس هام گوش میده؟یعنی واقعا هنوز من رو دوست داره و نگرانمه؟با این افکار لبخندی روی لـبام نشست و از این شادی پاهام رو روی زمین زدم و نمیتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم که نگاهم افتاده به دسته گل رو میز و خیلی سریع لبخندم محو شد... شاید این مشکل رو حل کرده بودم اما این گل هنوزم یه مشکل بود...با حرف های مینا احتمال اینکه از طرف جونگکوک باشن دوباره زیاد شده بود اما هنوزم یه حسی بهم میگه یه مشکل دیگه قراره پیش بیاد...دوباره کارت رو برداشتم و بهش خیره شدم هیچ نشونه ای نبود...فقط یه دستخط و من نمیتونستم بین اون همه آدم توی فرانسه دنبال یه دستخط بگردم...چیزی که حس میکنم اینه که اون فرد یه جایی همین نزدیکی هاست و احتمالا من میشناسمش...گوشیم رو روشن کردم و باید به کسی که پدر جونگکوک به عنوان بادیگاردم استخدامش کرده بود تا هیچ خطایی ازم سر نزنه زنگ میزدم...امروز مرخصی بهش داده بودم اما باید میفهمیدم این ها از طرف کی هستن!بعد از چندتا بوق جواب داد
٪خانم،اتفاقی افتاده که با من تماس گرفتید؟
+میدونم بهت مرخصی داده بودم اما یه مشکلی پیش اومده که باید بهش رسیدگی کنیم...یادته هر روز یه نفر یه گل برام میفرستاد خونم یا به دفترم؟
٪بله،مشکلی پیش اومده؟
+میخوام برام پیدا کنی تا بفهمی از طرف کیه! میتونی؟
٪تلاشم رو میکنم!
گوشی رو قطع کردم و سعی کردم بهش فکر نکنم تا استرس بیشتری نگیرم و به جای اون مشغول فکر کردن به جونگکوک شدم و لبخندم دوباره برگشت...
«ویو جونگکوک»
وقتی مینا با نایون تماس گرفته بود من اونجا بودم و گوش میدادم،مینا گفته بود روی اسپیکر نیست اما دروغ محض بود...و وقتی مینا اون حرف ها رو بهش زد تونستم توی صداش یه کم امید رو حس کنم و همین کافی بود تا قلب من آروم بشه...خیلی دلم میخواست گوشی رو از مینا بگیرم و باهاش صحبت کنم اما حیف که گوشی شنود میشد هرچند فکر کنم پدرم همین الان هم فهمیده بود که ما داریم به نایون یه چیزی رو میفهمونیم اما برام مهم نبود نمیتونستم بزارم نایون ناراحت باشه حتی اگر قرار بود پدرم تحت فشار قرارم بده!یه جرعه دیگه از قهوه ام خوردم و با خودم حرف میزدم که تهیونگ زد به بازوم
÷واقعا شنیدن صدای نایون تاثیر داشته،تو افکارت غرقی!
چشم غره ای بهش رفتم
–تو هم اگر از مینا دور میشدی میفهمیدی چه حسی داره!
÷هی منم یک سال از مینا جدا بودم چون رفته بود آمریکا!
–درسته اما شما دوتا باهم در ارتباط بودید نه مثل من و نایون که 1827 روزه نمیتونیم باهم ارتباط داشته باشیم فقط اون برام پیام میزاره و میدونی چقدر شکنجه میشم که نمیتونم جوابش رو بدم
÷هی روز ها رو میشمری؟
–آره!
×تو واقعا مخت تاب داره!
–تاب نداره!فقط...
÷فقط چی؟
–توضیحش چه فایده داره وقتی شما دوتا نمیفهمید!
×آره به خودت زحمت نده ما میدونیم مخت تاب داره
تهیونگ و مینا خندیدن که من نادیدشون گرفتم اون دوتا عادت داشتم به مسخره بازی...
÷این ها رو بیخیال،امشب قراره پارتی بگیرم بیا!
–نه نمیام!
÷چرا؟تو همیشه میومدی!
–قبلا با نایون میومدم اما الان نمیتونم و باید با لارا بیام چون قطعا نمیزاره تنها هم بیام در ضمن باید برم به مادربزرگ عزیزم سر بزنم!
÷دوباره؟دیروز که رفتی!
–اوهوم،فردا هم میرم،همینطور پس فردا!تنها کسیه که من رو درک میکنه...
×من بعید میدونم بتونه کمکی بکنه!
–شما میتونید هر فکری میخواید بکنید...حداقل میتونه من رو دلداری بده...و اینکه شاید پدرم لجباز باشه اما بیشتر اوقات روی حرف مادرش هیچی نمیگه...
÷اوه پس چرا مادربزرگت موقع جداییت از نایون هیچی نگفت؟
–چون هیچکس بهش چیزی نگفت...مادربزرگم دو ساله فهمیده و هنوز داره دنبال یه بهونه میگرده تا حرفش رو پیش بکشه!
×تو و نایون به چیزای الکی امید دارید...اگر من و تهیونگ از هم جدا میشدیم اینطوری دیگه هیچ امیدی نداشتیم
–چون شما تا حالا اینطوری از هم جدا نشدید که به چیزای کوچیک تکیه کنید!
صدای پیام برام اومد و گوشیم رو برداشتم...پیام برداشت پول بود...کیف پولم رو از جیبم درآوردم...کارتم نبود پوزخندی عصبی زدم...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁶
(نایون+)(جونگکوک–)(تهیونگ÷)(مینا×)(لارا#)(بادیگارد نایون٪)
«ادامه ویو نایون»
بلاخره از اینکه یه نشونه دریافت کرده بودم خوشحال بودم...انگار همه حس های بدی که داشتم از بین رفته بودن...صبر کن ببینم...من فقط به جونگکوک گفته بودم که میدونم نامزد کرده و به مینا هنوز هیچ حرفی نزده بودم پس یعنی جونگکوک به ویس هام گوش میده؟یعنی واقعا هنوز من رو دوست داره و نگرانمه؟با این افکار لبخندی روی لـبام نشست و از این شادی پاهام رو روی زمین زدم و نمیتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم که نگاهم افتاده به دسته گل رو میز و خیلی سریع لبخندم محو شد... شاید این مشکل رو حل کرده بودم اما این گل هنوزم یه مشکل بود...با حرف های مینا احتمال اینکه از طرف جونگکوک باشن دوباره زیاد شده بود اما هنوزم یه حسی بهم میگه یه مشکل دیگه قراره پیش بیاد...دوباره کارت رو برداشتم و بهش خیره شدم هیچ نشونه ای نبود...فقط یه دستخط و من نمیتونستم بین اون همه آدم توی فرانسه دنبال یه دستخط بگردم...چیزی که حس میکنم اینه که اون فرد یه جایی همین نزدیکی هاست و احتمالا من میشناسمش...گوشیم رو روشن کردم و باید به کسی که پدر جونگکوک به عنوان بادیگاردم استخدامش کرده بود تا هیچ خطایی ازم سر نزنه زنگ میزدم...امروز مرخصی بهش داده بودم اما باید میفهمیدم این ها از طرف کی هستن!بعد از چندتا بوق جواب داد
٪خانم،اتفاقی افتاده که با من تماس گرفتید؟
+میدونم بهت مرخصی داده بودم اما یه مشکلی پیش اومده که باید بهش رسیدگی کنیم...یادته هر روز یه نفر یه گل برام میفرستاد خونم یا به دفترم؟
٪بله،مشکلی پیش اومده؟
+میخوام برام پیدا کنی تا بفهمی از طرف کیه! میتونی؟
٪تلاشم رو میکنم!
گوشی رو قطع کردم و سعی کردم بهش فکر نکنم تا استرس بیشتری نگیرم و به جای اون مشغول فکر کردن به جونگکوک شدم و لبخندم دوباره برگشت...
«ویو جونگکوک»
وقتی مینا با نایون تماس گرفته بود من اونجا بودم و گوش میدادم،مینا گفته بود روی اسپیکر نیست اما دروغ محض بود...و وقتی مینا اون حرف ها رو بهش زد تونستم توی صداش یه کم امید رو حس کنم و همین کافی بود تا قلب من آروم بشه...خیلی دلم میخواست گوشی رو از مینا بگیرم و باهاش صحبت کنم اما حیف که گوشی شنود میشد هرچند فکر کنم پدرم همین الان هم فهمیده بود که ما داریم به نایون یه چیزی رو میفهمونیم اما برام مهم نبود نمیتونستم بزارم نایون ناراحت باشه حتی اگر قرار بود پدرم تحت فشار قرارم بده!یه جرعه دیگه از قهوه ام خوردم و با خودم حرف میزدم که تهیونگ زد به بازوم
÷واقعا شنیدن صدای نایون تاثیر داشته،تو افکارت غرقی!
چشم غره ای بهش رفتم
–تو هم اگر از مینا دور میشدی میفهمیدی چه حسی داره!
÷هی منم یک سال از مینا جدا بودم چون رفته بود آمریکا!
–درسته اما شما دوتا باهم در ارتباط بودید نه مثل من و نایون که 1827 روزه نمیتونیم باهم ارتباط داشته باشیم فقط اون برام پیام میزاره و میدونی چقدر شکنجه میشم که نمیتونم جوابش رو بدم
÷هی روز ها رو میشمری؟
–آره!
×تو واقعا مخت تاب داره!
–تاب نداره!فقط...
÷فقط چی؟
–توضیحش چه فایده داره وقتی شما دوتا نمیفهمید!
×آره به خودت زحمت نده ما میدونیم مخت تاب داره
تهیونگ و مینا خندیدن که من نادیدشون گرفتم اون دوتا عادت داشتم به مسخره بازی...
÷این ها رو بیخیال،امشب قراره پارتی بگیرم بیا!
–نه نمیام!
÷چرا؟تو همیشه میومدی!
–قبلا با نایون میومدم اما الان نمیتونم و باید با لارا بیام چون قطعا نمیزاره تنها هم بیام در ضمن باید برم به مادربزرگ عزیزم سر بزنم!
÷دوباره؟دیروز که رفتی!
–اوهوم،فردا هم میرم،همینطور پس فردا!تنها کسیه که من رو درک میکنه...
×من بعید میدونم بتونه کمکی بکنه!
–شما میتونید هر فکری میخواید بکنید...حداقل میتونه من رو دلداری بده...و اینکه شاید پدرم لجباز باشه اما بیشتر اوقات روی حرف مادرش هیچی نمیگه...
÷اوه پس چرا مادربزرگت موقع جداییت از نایون هیچی نگفت؟
–چون هیچکس بهش چیزی نگفت...مادربزرگم دو ساله فهمیده و هنوز داره دنبال یه بهونه میگرده تا حرفش رو پیش بکشه!
×تو و نایون به چیزای الکی امید دارید...اگر من و تهیونگ از هم جدا میشدیم اینطوری دیگه هیچ امیدی نداشتیم
–چون شما تا حالا اینطوری از هم جدا نشدید که به چیزای کوچیک تکیه کنید!
صدای پیام برام اومد و گوشیم رو برداشتم...پیام برداشت پول بود...کیف پولم رو از جیبم درآوردم...کارتم نبود پوزخندی عصبی زدم...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۰۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط