bad boyfriend
bad boyfriend
season : 1
part : 11
کوک : نمیرم
ا.ت : لجباز
ا.ت رفت طبقه پایین و صبحونه خورد چند ساعت گذشته بود کم کم داشت ناهار و آماده میکرد که کوک با موهای شلخته و چشمای نیمه باز اومد پایین ا.ت متوجه اومدنش نشد و مشغول آهنگ خوندن بود که یهو صدای کوک و شنید و برای یه لحظه ترسید
کوک : صدات قشنگه(اروم)
ا.ت : واییی ترسیدم...کی اومدی
کوک : همین الان..... وایی چقد خوابیدن خوبه (کش و قوصی به کمرش داد و موهاشو مرتب کرد)
ا.ت غذا هارو آماده میکرد که دوباره صدای کوک و شنید
کوک : ا.ت...من..دیشب مست بودم... کاری که نکردم
ا.ت : مثلا چه کاری (باحالت سوالی)
کوک : خودتو نزن به اون راه میدونی منظورم چیه
ا.ت : خب چرا میپرسی
کوک : میخوام بدونم
ا.ت : نه...فقط حالت بد بود...چرا مست کردی؟
کوک : اعصابم بهم ریخته بود خوب نبودم تو این مواقع الکل حالمو خوب میکنه...دکترم بهم گفت زیاده روی نکن ولی کو گوش شنوا (لیوان اب و خورد)
ا.ت : وقتی گفته نخور چرا میخوری
کوک : عادت کردم نمیتونم ترک کنم اگه دیروز نمیخوردم...ولش کن...مهم نیس
دیگه حرفی نزدن که یهو صدای ا.ت سکوت و شکست
ا.ت : جونگ کوک..اون روز که رفتیم خونه بابا بزرگ...بابا بزرگ بهت چی گفت
کوک : چیز مهمی نبود..گفت رابططون چطوریه و اینا
ا.ت : تو چی گفتی(منتظر جواب کوک بود)
کوک : هیچی گفتم بد نیس..خب چه انتظاری از یه ازدواج اجباری دارن
ا.ت یه لحظه زبونش بند اومد به سختی یه کلمه گفت
ا.ت : یعنی الان...ازدواجمون و یه ازدواج... اجباریه میبینی (لکنت داره صداش)
کوک : آره مگه باید جور دیگه ای ببینم
ا.ت سکوت کرد بغضش گرفته بود ولی سعی کرد خودشو نشکنه با صدایی که معلومه بود بغض داشت جواب کوک و داد
ا.ت : ن..ن..نه..من فقط یه لحظه.. (با بغض)
کوک متوجه بغضش شد و اروماز چونش گرفت و برد باالا و لب زد
کوک : ببینمت...چرا بغض کردی(اروم)
ا.ت : ولم کن...بهم دست نزن..بغضم نکردم
کوک : بخاطر اینکه گفتم اجباریه ناراحت شدی(خم شد و بهش نگاه کرد)
ا.ت : نه..چرا باید ناراحت بشم..ازدواج اجباری اسمش روشه دیگه..چرا باید ناراحت شم
کوک : مطمئنی
ا.ت : آره...مطمئنم
کوک آخرین حرف ا.ت و شنید و از خونه رفت بیرون از خونه رفت بیرون ا.ت رو اشپزخونه نشست زانو هاشو بغل کرد و دوباره فهمید که عشقش یه طرفه س و باید تمومش کنه اینکه هنوز جونگ کوک اونو یه ازدواج اجباری میبینه ناراحت نشد چون از اولم اجباری بود از این ناراحت بود که زود دلشو به کسی باخت که علاقه ای بهش نداره
season : 1
part : 11
کوک : نمیرم
ا.ت : لجباز
ا.ت رفت طبقه پایین و صبحونه خورد چند ساعت گذشته بود کم کم داشت ناهار و آماده میکرد که کوک با موهای شلخته و چشمای نیمه باز اومد پایین ا.ت متوجه اومدنش نشد و مشغول آهنگ خوندن بود که یهو صدای کوک و شنید و برای یه لحظه ترسید
کوک : صدات قشنگه(اروم)
ا.ت : واییی ترسیدم...کی اومدی
کوک : همین الان..... وایی چقد خوابیدن خوبه (کش و قوصی به کمرش داد و موهاشو مرتب کرد)
ا.ت غذا هارو آماده میکرد که دوباره صدای کوک و شنید
کوک : ا.ت...من..دیشب مست بودم... کاری که نکردم
ا.ت : مثلا چه کاری (باحالت سوالی)
کوک : خودتو نزن به اون راه میدونی منظورم چیه
ا.ت : خب چرا میپرسی
کوک : میخوام بدونم
ا.ت : نه...فقط حالت بد بود...چرا مست کردی؟
کوک : اعصابم بهم ریخته بود خوب نبودم تو این مواقع الکل حالمو خوب میکنه...دکترم بهم گفت زیاده روی نکن ولی کو گوش شنوا (لیوان اب و خورد)
ا.ت : وقتی گفته نخور چرا میخوری
کوک : عادت کردم نمیتونم ترک کنم اگه دیروز نمیخوردم...ولش کن...مهم نیس
دیگه حرفی نزدن که یهو صدای ا.ت سکوت و شکست
ا.ت : جونگ کوک..اون روز که رفتیم خونه بابا بزرگ...بابا بزرگ بهت چی گفت
کوک : چیز مهمی نبود..گفت رابططون چطوریه و اینا
ا.ت : تو چی گفتی(منتظر جواب کوک بود)
کوک : هیچی گفتم بد نیس..خب چه انتظاری از یه ازدواج اجباری دارن
ا.ت یه لحظه زبونش بند اومد به سختی یه کلمه گفت
ا.ت : یعنی الان...ازدواجمون و یه ازدواج... اجباریه میبینی (لکنت داره صداش)
کوک : آره مگه باید جور دیگه ای ببینم
ا.ت سکوت کرد بغضش گرفته بود ولی سعی کرد خودشو نشکنه با صدایی که معلومه بود بغض داشت جواب کوک و داد
ا.ت : ن..ن..نه..من فقط یه لحظه.. (با بغض)
کوک متوجه بغضش شد و اروماز چونش گرفت و برد باالا و لب زد
کوک : ببینمت...چرا بغض کردی(اروم)
ا.ت : ولم کن...بهم دست نزن..بغضم نکردم
کوک : بخاطر اینکه گفتم اجباریه ناراحت شدی(خم شد و بهش نگاه کرد)
ا.ت : نه..چرا باید ناراحت بشم..ازدواج اجباری اسمش روشه دیگه..چرا باید ناراحت شم
کوک : مطمئنی
ا.ت : آره...مطمئنم
کوک آخرین حرف ا.ت و شنید و از خونه رفت بیرون از خونه رفت بیرون ا.ت رو اشپزخونه نشست زانو هاشو بغل کرد و دوباره فهمید که عشقش یه طرفه س و باید تمومش کنه اینکه هنوز جونگ کوک اونو یه ازدواج اجباری میبینه ناراحت نشد چون از اولم اجباری بود از این ناراحت بود که زود دلشو به کسی باخت که علاقه ای بهش نداره
- ۹۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط