{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدو بدو رفتم یک دسته گل بزرگ باید انگشتر گرفت تم رفتم خون

بدو بدو رفتم یک دسته گل بزرگ باید انگشتر گرفت تم رفتم خونه دیدم صدای گرییه میاد فهمیدم تهیونگ رفتم یواشکی نگاه کردم داشت ساکشو میبست منم سریع رفتم پیایین و داد زدم که انگاری اتفاقی افتاده دیدم بدو بدو داره میاد پایین
ته: چی شد حالت خوبه(نگران)
ا/ت: تا حالا ته ر اینجوری ندیدم سریع گل گرفته تم جلوش و انگشتر رو گرفت براش و گفتم
ا/ت: با من زندگی میکنی میشه عاشقم بمونی
ته(توی شک)
ا•ت بلند میشه و لبوسه عاشقانه رو شروع میکنه
ته همراهی و بلندم کرد و سمت اتاق خواب رفت ساکت لبهساشو انداخت پایین منو انداخت روی تخت و..

ادامه دارد
دیدگاه ها (۲۲)

ویو ا•تاومد و به لبام حمله کرد مثل وحشی ها مک میزد انقدر که ...

دیروز با کسی که که خیلی ازش بدم میو مد ازدواج کردم اون عوضی ...

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

"سرنوشت "p,50...نامجون رفت و منم بعد از خداحافظی رفتم سمت حی...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط