تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۸
ایزاوا : هرجور مایلی
*ایزاوا باکوگو رو انداخت رو کولش و رفت نگهبان اومد ایزوکو رو بلد کنه و به سندلی ببندتش که*
ایزوکو : بهم دست نزن خودم میرم
*ایزوکو رفت و نشست*
ایزوکو : خب میتونی منو ببندی
*مسئول بازجویی اومد حدود ۵ ساعت اونجا هی از ایزوکو سوال میپرسیدن و اون جواب نمیداد همش اون رو شکنجه میکردن ولی اون هیچی نمیگفت (نویسنده : همیشه در زندگی مانند ایزوکو باشید هیچ وقت دوستان خود را نفروشید) تا اینکه المایت اومد*
(ساعتی پیش)
مدیر : الماییت تو سه سال اینجایی ولی هنوز جانشینت رو انتخاب نکردی
المایت : جدیدن یه مجرم رو دستگیر کردید
مدیر : نکنه می خوایی اونو جانشینت کنی
المایت : من نه صاحبان قبلی یکی برای همه
مدیر : هرجور مایلی
(زمان حال)
*المایت از در وارد شد ایزوکو رو دید که کل بدنش کبود انقد لبش رو از درد گاز زده بود که کامل خونی بود اما یک کلمه هم حرف نزده بود*
المایت چرا انقد بدنش کبود ؟؟؟
نگهبان : جواب هیچ سوالی رو حتی با شکنجه هم نمیداد
ایزوکو : (بایه خنده ی ریز) هی المایت وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم شبیه تو بشم بزرگ هم شدم آرزوم این بود تورو ببینم ولی خب مردم الانم که زنده شدم تونستم تورو ببینم ولی به چه قیمت کلی کبودی اونا مجبور نبودن منو زنده کنن ولی باز زندم کردن کمکم کردن ولی قهرمان هایی که میپرستم این بلا رو سرم اوردن این آیا حق منه ؟
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید کوتاه شد🎀🙏
ایزاوا : هرجور مایلی
*ایزاوا باکوگو رو انداخت رو کولش و رفت نگهبان اومد ایزوکو رو بلد کنه و به سندلی ببندتش که*
ایزوکو : بهم دست نزن خودم میرم
*ایزوکو رفت و نشست*
ایزوکو : خب میتونی منو ببندی
*مسئول بازجویی اومد حدود ۵ ساعت اونجا هی از ایزوکو سوال میپرسیدن و اون جواب نمیداد همش اون رو شکنجه میکردن ولی اون هیچی نمیگفت (نویسنده : همیشه در زندگی مانند ایزوکو باشید هیچ وقت دوستان خود را نفروشید) تا اینکه المایت اومد*
(ساعتی پیش)
مدیر : الماییت تو سه سال اینجایی ولی هنوز جانشینت رو انتخاب نکردی
المایت : جدیدن یه مجرم رو دستگیر کردید
مدیر : نکنه می خوایی اونو جانشینت کنی
المایت : من نه صاحبان قبلی یکی برای همه
مدیر : هرجور مایلی
(زمان حال)
*المایت از در وارد شد ایزوکو رو دید که کل بدنش کبود انقد لبش رو از درد گاز زده بود که کامل خونی بود اما یک کلمه هم حرف نزده بود*
المایت چرا انقد بدنش کبود ؟؟؟
نگهبان : جواب هیچ سوالی رو حتی با شکنجه هم نمیداد
ایزوکو : (بایه خنده ی ریز) هی المایت وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم شبیه تو بشم بزرگ هم شدم آرزوم این بود تورو ببینم ولی خب مردم الانم که زنده شدم تونستم تورو ببینم ولی به چه قیمت کلی کبودی اونا مجبور نبودن منو زنده کنن ولی باز زندم کردن کمکم کردن ولی قهرمان هایی که میپرستم این بلا رو سرم اوردن این آیا حق منه ؟
ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید کوتاه شد🎀🙏
- ۵.۶k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط