تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۹
المایت : پس که اینطور بخاطر این هیچ حرفی نمیزنی ؟
ایزوکو : اره راستی اگه یکم دیگه به شکنجه ادامه بدید از درد میمیرم این چیز خوبی نیست که دیگران ببینن قهرمان ها یکی رو کشتن
المایت : ولی طبق تحقیق های ما تو قدرت جاودانگی داری
ایزوکو : اره ولی اونا موقط بود یه روز توگا بهم گفت با اینکه میدونم قرار نیست بهمون خیانت کنی ولی اگه ۱ درصد این کار رو کنی جاودانگیت رو از دست میدی و قطعا اختلالاتی تو قدرت خونت هم ایجاد میشه
المایت : که اینطور به مسئول بازجویی بگید بیاد
ایزوکو : نکونه می خوایی امتهان کنی ببینی راست گفتم یا نه
مسئول بازجویی : بله کاری با من داشتید ؟
المایت : دیگه قرار نیست شکنجش کنید
*و بعد رفت ولی مسئول بازجویی شکنجه رو بد تر کرد و با سیخ داغ انجام داد (نویسنده : بعد این چیزی که نوشتم بیشتر از خودم متنفر شدم اخه سیخ داغ دلم کباب شد) فردای اون روز بلخره باکوگو به هوش اومد تا به هوش اومد دوید و رفت اوتاق بازجویی ولی وقتی رسید با صحنه ی وحشتناکی مواجه شد وقتی ایزوکو رو دید رنگش پرید سریع دوید و تناب هارو باز کرد ایزوکو دیگه جونی براش نمونده بود کل بدنش کبود بود و پر از جای سوختگی مشخص بود یک کلمه هم حرف نزده*
باکوگو : کی این بلا رو سرت آورده.....ببخشید ایزوکو...واقعا ببخشید من بهت قول دادم نزارم بهت هیچ آسیبی برسه نزارم شکنجت کنن
ایزوکو : (با یه صدای ضعیف) کاچان تخسیر تو نیست من خودم هیچی نگفتم
*باکوگو اروم ازوکو رو زمین گذاشت و با خشم رفت سمت مسئول بازجویی تا میتونست اونو زد تا اینکه ایزاوا اومد*
ایزاوا : باکوگو داری چیکار میکنی
باکوگو : (با فریاد) یه لحظه ایزوکو رو ببین واقعا چرا باید کل بدش کبود باشه و پر از جای سوختگی
*ایزاوا وقتی برگشت و ایزوکو رو دید خشکش زد با اینکه دستور داده بودن که دیگه شکنجه نکنه نتنها شدت ضربات شلاق رو زیاد کرده بلکه اون رو سوزونده*
ایزاوا : باکوگو سریع دوستت رو بردار و ببر درمانگاه سریع حالش خیلی بده
باکوگو : باشه
*باکوگو اروم جوری که ایزوکو زیاد دردش نگیره پرنسسی بغلش کرد و برد درمانگاه*
ایزاوا : هی تو مگه بهت دستور ندادن که دیگه شکنجه نکنی میدونی که چقدر اون ضربات درد داره بعدشم سیخ داغ ممنوع نباید برای شکنجه استفاده شه میدونی چقدر درد داره
*مسئول شکنجه بعد اون ضربه های باکوگو نمیتونست تکون بخره ایزاوا همون سیخ رو برداشت و داغ کرد و محکم به کمر اون مسئول چسبوند (نویسنده : ببین انقدددددددد دلم خونک شد که نگو)*
ایزاوا : الان چه حسی داری ها فک کن اون بچه چند برابر این درد رو تحمل کرده هی نگهبان ها این مسئول رو برمیدارید و به یه سندلی فلزی زنجیر میکنید سندلی رو کم کم داغ میکنید و دو برابر اون ضربه های شلاق رو بهش میزنید انقد این کار رو میکنید که دیگه نتونه تا اخر عمر از جا تکن بخره ولی نکشیدش (نویسنده: انقد دلم خونک شد انقار اتقام هفت نسلم رو گرفتم 😂)
(درمانگاه)
باکوگو : دکتر سریع این رو یکاریش کن وضعیتش خیلی بده
ادامه پارت بعد 🎀
هیچ ایده ای ندارم الان ساعت ۲:۳۲ دیقه ی صبح و من دارم پارت میدم عالیه 😂🎀
المایت : پس که اینطور بخاطر این هیچ حرفی نمیزنی ؟
ایزوکو : اره راستی اگه یکم دیگه به شکنجه ادامه بدید از درد میمیرم این چیز خوبی نیست که دیگران ببینن قهرمان ها یکی رو کشتن
المایت : ولی طبق تحقیق های ما تو قدرت جاودانگی داری
ایزوکو : اره ولی اونا موقط بود یه روز توگا بهم گفت با اینکه میدونم قرار نیست بهمون خیانت کنی ولی اگه ۱ درصد این کار رو کنی جاودانگیت رو از دست میدی و قطعا اختلالاتی تو قدرت خونت هم ایجاد میشه
المایت : که اینطور به مسئول بازجویی بگید بیاد
ایزوکو : نکونه می خوایی امتهان کنی ببینی راست گفتم یا نه
مسئول بازجویی : بله کاری با من داشتید ؟
المایت : دیگه قرار نیست شکنجش کنید
*و بعد رفت ولی مسئول بازجویی شکنجه رو بد تر کرد و با سیخ داغ انجام داد (نویسنده : بعد این چیزی که نوشتم بیشتر از خودم متنفر شدم اخه سیخ داغ دلم کباب شد) فردای اون روز بلخره باکوگو به هوش اومد تا به هوش اومد دوید و رفت اوتاق بازجویی ولی وقتی رسید با صحنه ی وحشتناکی مواجه شد وقتی ایزوکو رو دید رنگش پرید سریع دوید و تناب هارو باز کرد ایزوکو دیگه جونی براش نمونده بود کل بدنش کبود بود و پر از جای سوختگی مشخص بود یک کلمه هم حرف نزده*
باکوگو : کی این بلا رو سرت آورده.....ببخشید ایزوکو...واقعا ببخشید من بهت قول دادم نزارم بهت هیچ آسیبی برسه نزارم شکنجت کنن
ایزوکو : (با یه صدای ضعیف) کاچان تخسیر تو نیست من خودم هیچی نگفتم
*باکوگو اروم ازوکو رو زمین گذاشت و با خشم رفت سمت مسئول بازجویی تا میتونست اونو زد تا اینکه ایزاوا اومد*
ایزاوا : باکوگو داری چیکار میکنی
باکوگو : (با فریاد) یه لحظه ایزوکو رو ببین واقعا چرا باید کل بدش کبود باشه و پر از جای سوختگی
*ایزاوا وقتی برگشت و ایزوکو رو دید خشکش زد با اینکه دستور داده بودن که دیگه شکنجه نکنه نتنها شدت ضربات شلاق رو زیاد کرده بلکه اون رو سوزونده*
ایزاوا : باکوگو سریع دوستت رو بردار و ببر درمانگاه سریع حالش خیلی بده
باکوگو : باشه
*باکوگو اروم جوری که ایزوکو زیاد دردش نگیره پرنسسی بغلش کرد و برد درمانگاه*
ایزاوا : هی تو مگه بهت دستور ندادن که دیگه شکنجه نکنی میدونی که چقدر اون ضربات درد داره بعدشم سیخ داغ ممنوع نباید برای شکنجه استفاده شه میدونی چقدر درد داره
*مسئول شکنجه بعد اون ضربه های باکوگو نمیتونست تکون بخره ایزاوا همون سیخ رو برداشت و داغ کرد و محکم به کمر اون مسئول چسبوند (نویسنده : ببین انقدددددددد دلم خونک شد که نگو)*
ایزاوا : الان چه حسی داری ها فک کن اون بچه چند برابر این درد رو تحمل کرده هی نگهبان ها این مسئول رو برمیدارید و به یه سندلی فلزی زنجیر میکنید سندلی رو کم کم داغ میکنید و دو برابر اون ضربه های شلاق رو بهش میزنید انقد این کار رو میکنید که دیگه نتونه تا اخر عمر از جا تکن بخره ولی نکشیدش (نویسنده: انقد دلم خونک شد انقار اتقام هفت نسلم رو گرفتم 😂)
(درمانگاه)
باکوگو : دکتر سریع این رو یکاریش کن وضعیتش خیلی بده
ادامه پارت بعد 🎀
هیچ ایده ای ندارم الان ساعت ۲:۳۲ دیقه ی صبح و من دارم پارت میدم عالیه 😂🎀
- ۸.۷k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط