{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم…

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
دیدگاه ها (۲)

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش ر...

تـ ـو بـہ مـَ ـن هيـچ בيـ ـنـے نـَבآرے ... هيچـ ـے .. اَگـہ...

عشق، یعنی اینکه در اوجِ خستگی، فقط با شنیدنِ صدای تو، انگار ...

بسم الله الرحمن الرحیم فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗بعد از آن روز، یونا دیگر کمتر به قصر ...

عاشقانه های شبنم

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

☘ سلام امام زمانم☀️ آقای خوبم...تمام کارهای روزانه‌ام را به ...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۱۲

🔴 قلب شما روزانه حدود ۱۰۰ هزار بار می‌تپد🔹 قلب یک فرد سالم د...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط