PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART³⁹
(سوآ+)(جین–)(جیسو✿)جیسوک◍)(گوینده اخبار⑅)
+وای جین داشت یادم میرفت!فیلم بگیررررر این یکی از مهم ترین لحظات زندگیشونه
جین سریع فیلم میگیره و بچه ها همینطور کلمات رو تکرار میکردن و جین و سوآ باهم میخندیدن و ذوق میکردن... به مرور زمان بچه ها چیزهای بیشتر یاد گرفتن و کلمات بیشتری میگفتن و کم کم اون کلمات تبدیل شدن به جملات
«پرش زمانی دوسال بعد»
بچه ها الان 3 ساله بودن...سوآ و جین روی کاناپه نشسته بودن و بچه ها همون اطراف داشتن بازی میکردن و جیسو خیلی آروم طوری که والدینش نفهمن برادرش رو صدا زد
✿ جیتوک(هنوز نمیتونن درست تلفظ کنن)بیا اینجا...
◍ چی جده؟
✿ بیا بلیم اتاق ماما و بابا...حواتشون به ما نیجت
◍ پلی اگر بفهمن دعوامون میتنن
✿ چیجی نمیشه،بیا بلیم
دو بچه آروم به سمت اتاق مادر و پدرشون میرن و از اونجایی که در نیمه باز بود بدون صدا وارد اتاق میشن و بعد جیسو میره سمت کمد لباس مادرش و یکی از کشوهای پایینش رو باز میکنه و یه صندوقچه چوبی توشه اون رو در میاره و خیلی راحت بازش میکنه چون قفل نداشت و از توش یه عکس برمیداره و به جیسوک نشون میده
✿ نجاه تن،این ماما پلی این پاپا نیجت
◍ یعنی اون تیه؟
✿ نمیدونم پلی هرتی هجت اج بابای ما ججاب تل نیجت
◍ اوهوم
در همون لحظه سوآ و جین متوجه نبود بچه هاشون شده بودن و اومده بودن طبقه بالا و بچه ها رو پیدا کرده بودن
–اینجا چیکار میکنید؟(نگرانی توی صداش بود)
✿ بابا این ملده تیه تنار ماما؟
–اون هیچکس نیست عزیز دلم!نباید بدون اجازه بیاید سمت اتاق والدینتون
◍ ماما،تو من و بابا و جیتو لو دوست ندالی؟چلا با یه ملد دیگه عکس دالی؟
+ چی؟معلومه که دوستتون ندارم من عاشقتونم ولی اون مرد مال گذشتست و فقط یه دوست قدیمی و شاید آدم بده،باشه؟
✿◍ باجه ماما
بچه ها میرن طبقه پایین ولی سوآ و جین طبقه بالا بودن و سوآ آروم اشک میریخت
+ لعنتی!چرا اون جعبه کوفتی رو نگه داشتم؟الان بچه هام راجب مادرشون چی فکر میکنن
–سوآ هیچ مشکلی نیست،این من بودم که بهت گفتم اون جعبه رو نگهداری به هرحال تو اگر از اون آدم زخم خوردی اگر ازش متنفری و میترسی یه زمانی هم خاطرات خوبی باهاش داشتی من خواستم جعبه رو نگه داری تا میون اون همه خاطره بد بتونی خاطرات خوبی رو هم نگهداری
+ولی من حتی با اون هم خاطرات آنچنان خوبی نداشتم و بهترین خاطراتم با توعه
–میدونم میدونم!حالا هم اگر میخوای بیا هردو اون جعبه رو از بین ببریم یا اگر بخوای نگهش میداریم
+میخوام از بین ببرمش
جین و سوآ تمام چیز های درون جعبه رو هنگام شب که بچه هاشون خواب بودن میریزن سطل آشغال و برمیگردن خونشون و میخوابن اما کابوسی که سوآ سال ها بود دفنش کرده بود دوباره بلند شده بود و این سوآ رو میترسوند،زمان گذشت و زندگیشون در ظاهر خوب بود اما ترس قدیمی سوآ دوباره اذیتش میکرد ولی به جین چیزی نمیگفت تا اون رو اذیت نکنه ولی زندگی سورپرایز های بزرگتری براشون در نظر گرفته بود میگن از هرچی بترسی سرت میاد بچه ها به مرور زمان 5 سالشون شد و امروز اولین روز مهد کودکشون بود سوآ و جین بچه ها رو آماده کرده بودن و الان نوبت موهای جیسو بود سوآ موهای جیسو رو شونه زد و بعد موهاش رو خرگوشی بست و جین و سوآ و جیسو و جیسوک رفتن سوار ماشین شدن و به سمت مهد کودک راه افتادن و سوآ شروع کرد به توضیح دادن همه چیز براشون
+خب همدیگه رو اذیت نکنید!با کسی دعوا نکنید و اگر مشکلی پیش اومد به معلمتون میگید و اگر کسی غریبه اومد دنبالتون که نمیشناختیدش باهاش جایی نمیرید و سعی کنید دوست پیدا کنید
◍✿ باشه مامانی (بچه ها الان بزرگترن و تلفظهاشون بهتر شده)
جین و سوآ بچه ها رو تا مهد کودک همراهی میکنن و میسپرنشون به معلم و میرن خونه
–امروز ناهار نپز میریم رستوران با بچه ها
+جدی؟اوکی!
جین لبخند میزنه و هردو روی کاناپه میشینن و تلویزیون رو روشن میکنن و شبکه ها رو عوض میکردن تا اینکه روی شبکه اخبار متوقف شدن هردو مشغول گوش دادن به اخبار بودن و خبر جدیدی نبود کم کم داشت زمان این میرسید که برن دنبال بچه هاشون که یه خبر پخش شد
⑅ توجه توجه طبق خبر فوری که هم اکنون به دستم رسید مجرمی متهم به تعرض جنسی به نام کانگ بین از زندان فرار کرده است از شهروندان میخواهیم نترسند و وقتی این فرد را مشاهده کردند با پلیس تماس بگیرن.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART³⁹
(سوآ+)(جین–)(جیسو✿)جیسوک◍)(گوینده اخبار⑅)
+وای جین داشت یادم میرفت!فیلم بگیررررر این یکی از مهم ترین لحظات زندگیشونه
جین سریع فیلم میگیره و بچه ها همینطور کلمات رو تکرار میکردن و جین و سوآ باهم میخندیدن و ذوق میکردن... به مرور زمان بچه ها چیزهای بیشتر یاد گرفتن و کلمات بیشتری میگفتن و کم کم اون کلمات تبدیل شدن به جملات
«پرش زمانی دوسال بعد»
بچه ها الان 3 ساله بودن...سوآ و جین روی کاناپه نشسته بودن و بچه ها همون اطراف داشتن بازی میکردن و جیسو خیلی آروم طوری که والدینش نفهمن برادرش رو صدا زد
✿ جیتوک(هنوز نمیتونن درست تلفظ کنن)بیا اینجا...
◍ چی جده؟
✿ بیا بلیم اتاق ماما و بابا...حواتشون به ما نیجت
◍ پلی اگر بفهمن دعوامون میتنن
✿ چیجی نمیشه،بیا بلیم
دو بچه آروم به سمت اتاق مادر و پدرشون میرن و از اونجایی که در نیمه باز بود بدون صدا وارد اتاق میشن و بعد جیسو میره سمت کمد لباس مادرش و یکی از کشوهای پایینش رو باز میکنه و یه صندوقچه چوبی توشه اون رو در میاره و خیلی راحت بازش میکنه چون قفل نداشت و از توش یه عکس برمیداره و به جیسوک نشون میده
✿ نجاه تن،این ماما پلی این پاپا نیجت
◍ یعنی اون تیه؟
✿ نمیدونم پلی هرتی هجت اج بابای ما ججاب تل نیجت
◍ اوهوم
در همون لحظه سوآ و جین متوجه نبود بچه هاشون شده بودن و اومده بودن طبقه بالا و بچه ها رو پیدا کرده بودن
–اینجا چیکار میکنید؟(نگرانی توی صداش بود)
✿ بابا این ملده تیه تنار ماما؟
–اون هیچکس نیست عزیز دلم!نباید بدون اجازه بیاید سمت اتاق والدینتون
◍ ماما،تو من و بابا و جیتو لو دوست ندالی؟چلا با یه ملد دیگه عکس دالی؟
+ چی؟معلومه که دوستتون ندارم من عاشقتونم ولی اون مرد مال گذشتست و فقط یه دوست قدیمی و شاید آدم بده،باشه؟
✿◍ باجه ماما
بچه ها میرن طبقه پایین ولی سوآ و جین طبقه بالا بودن و سوآ آروم اشک میریخت
+ لعنتی!چرا اون جعبه کوفتی رو نگه داشتم؟الان بچه هام راجب مادرشون چی فکر میکنن
–سوآ هیچ مشکلی نیست،این من بودم که بهت گفتم اون جعبه رو نگهداری به هرحال تو اگر از اون آدم زخم خوردی اگر ازش متنفری و میترسی یه زمانی هم خاطرات خوبی باهاش داشتی من خواستم جعبه رو نگه داری تا میون اون همه خاطره بد بتونی خاطرات خوبی رو هم نگهداری
+ولی من حتی با اون هم خاطرات آنچنان خوبی نداشتم و بهترین خاطراتم با توعه
–میدونم میدونم!حالا هم اگر میخوای بیا هردو اون جعبه رو از بین ببریم یا اگر بخوای نگهش میداریم
+میخوام از بین ببرمش
جین و سوآ تمام چیز های درون جعبه رو هنگام شب که بچه هاشون خواب بودن میریزن سطل آشغال و برمیگردن خونشون و میخوابن اما کابوسی که سوآ سال ها بود دفنش کرده بود دوباره بلند شده بود و این سوآ رو میترسوند،زمان گذشت و زندگیشون در ظاهر خوب بود اما ترس قدیمی سوآ دوباره اذیتش میکرد ولی به جین چیزی نمیگفت تا اون رو اذیت نکنه ولی زندگی سورپرایز های بزرگتری براشون در نظر گرفته بود میگن از هرچی بترسی سرت میاد بچه ها به مرور زمان 5 سالشون شد و امروز اولین روز مهد کودکشون بود سوآ و جین بچه ها رو آماده کرده بودن و الان نوبت موهای جیسو بود سوآ موهای جیسو رو شونه زد و بعد موهاش رو خرگوشی بست و جین و سوآ و جیسو و جیسوک رفتن سوار ماشین شدن و به سمت مهد کودک راه افتادن و سوآ شروع کرد به توضیح دادن همه چیز براشون
+خب همدیگه رو اذیت نکنید!با کسی دعوا نکنید و اگر مشکلی پیش اومد به معلمتون میگید و اگر کسی غریبه اومد دنبالتون که نمیشناختیدش باهاش جایی نمیرید و سعی کنید دوست پیدا کنید
◍✿ باشه مامانی (بچه ها الان بزرگترن و تلفظهاشون بهتر شده)
جین و سوآ بچه ها رو تا مهد کودک همراهی میکنن و میسپرنشون به معلم و میرن خونه
–امروز ناهار نپز میریم رستوران با بچه ها
+جدی؟اوکی!
جین لبخند میزنه و هردو روی کاناپه میشینن و تلویزیون رو روشن میکنن و شبکه ها رو عوض میکردن تا اینکه روی شبکه اخبار متوقف شدن هردو مشغول گوش دادن به اخبار بودن و خبر جدیدی نبود کم کم داشت زمان این میرسید که برن دنبال بچه هاشون که یه خبر پخش شد
⑅ توجه توجه طبق خبر فوری که هم اکنون به دستم رسید مجرمی متهم به تعرض جنسی به نام کانگ بین از زندان فرار کرده است از شهروندان میخواهیم نترسند و وقتی این فرد را مشاهده کردند با پلیس تماس بگیرن.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۶۶۲
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط