PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁴⁰
(سوآ+)(جین–)(کانگ بین¢)(جیسو✿)(جیسوک◍)(مربی)
کنترل از دست جین افتاد و سوآ حس خفگی میکرد و بی دلیل اشک میریخت و ضربان قلبش داشت بیشتر میشد... حمله پنیک بود
–سوآ!سوآ! به من نگاه کن!باهام حرف بزن!آروم باش!این فقط یه تشابه اسمیه اون نیست
+خ-خ-خودشه!(گریه)
–سوآ آروم باش!هیچ اتفاقی نمیفته
جین هم عصبانی بود ولی الان اولویتش با آروم کردن سوآ بود
+جین باید بریم دنبال بچه ها...
گوشی سوآ زنگ میخوره یه شماره ناشناس بود سوآ با نگاه کردن به گوشی بیشتر استرس میگیره که جین جواب میده
¢بلاخره جواب دادی
–از سوآ چی میخوای؟
¢باید تقاص اینکه زندان بودم رو پس بده
–سوآ تقاص هیچی رو پس نمیده
¢فقط لازمه عزیزاشو ازش بگیرم اینطوری تقاص پس میده
–جرأت نداری!
¢هوممم بهتره با کی شروع کنم؟درمورد بچه ها چطوره؟
جین سریع گوشیو قطع میکنه دست سوآ رو میگیره و میرن سوار ماشین میشن و جین خیلی با سرعت به سمت مهد کودک رانندگی میکرد و سوآ استرس داشت و جین دستش رو گرفته بود در همین حال در طرف دیگه داستان مهد کودک بچه ها تازه تموم شده بود و منتظر بودن والدینشون بیان دنبالشون که یه مرد با لباس و شلوار عادی ولی با کلاه و عینک آفتابی اومده بود اونجا
¢سلام کوچولو ها!حالتون چطوره؟
جیسو و جیسوک باهاش حرف نزدن
¢مامانتون بهم زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد دنبالتون پس من اومدم
جیسوک که کمی عاقل تر بود شروع به صحبت میکنه
◍ ما شما رو نمیشناسیم
¢من دوست مامانتونم
عینکش رو برمیداره و جیسو با به یاد آوردن عکس داخل کشوی مادرش سریع لبخند میزنه و خم میشه سمت گوش جیسوک
✿ این همون مرد توی عکسه،بیا باهاش بریم
◍اما مامان گفت با غریبه ها نریم
✿ اما اون که غریبه نیست!یادت نیست مامان گفت یه دوست قدیمی؟
◍ ولی مامان گفت شایدم یه آدم بد
✿ خودت میگی مامان گفته شاید پس حتما مرد بدی نیست بیا باهاش بریم وگرنه باید تنها اینجا بمونیم!
جیسوک حرف خواهرش رو باور کرد و هردو با مربیشون خداحافظی کردن و جیسو پیش مربیش گفت
✿ ما با داییمون میریم
و رفتن،حدود دو مین بعد جین درب مهد کودک ماشین رو پارک کرد ولی هرچی نگاه کرد بچه ها رو ندید از ماشین پیاده شد و سوآ هم پشت سرش رفت و پیش مربی رفتن
–سلام خانم پارک! جیسو و جیسوک کجان؟
چی؟اونا گفتن شما داییشون رو فرستادید
+دایی؟من تک فرزندم!چهره مرد رو ندیدید؟
نه متاسفانه
سوآ روی زمین می افته و گریه میکنه
+بچه هام!دخترم!پسرم!جین بچه هامون!
–سوآ گریه نکن! قول میدم پیداشون میکنم!
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁴⁰
(سوآ+)(جین–)(کانگ بین¢)(جیسو✿)(جیسوک◍)(مربی)
کنترل از دست جین افتاد و سوآ حس خفگی میکرد و بی دلیل اشک میریخت و ضربان قلبش داشت بیشتر میشد... حمله پنیک بود
–سوآ!سوآ! به من نگاه کن!باهام حرف بزن!آروم باش!این فقط یه تشابه اسمیه اون نیست
+خ-خ-خودشه!(گریه)
–سوآ آروم باش!هیچ اتفاقی نمیفته
جین هم عصبانی بود ولی الان اولویتش با آروم کردن سوآ بود
+جین باید بریم دنبال بچه ها...
گوشی سوآ زنگ میخوره یه شماره ناشناس بود سوآ با نگاه کردن به گوشی بیشتر استرس میگیره که جین جواب میده
¢بلاخره جواب دادی
–از سوآ چی میخوای؟
¢باید تقاص اینکه زندان بودم رو پس بده
–سوآ تقاص هیچی رو پس نمیده
¢فقط لازمه عزیزاشو ازش بگیرم اینطوری تقاص پس میده
–جرأت نداری!
¢هوممم بهتره با کی شروع کنم؟درمورد بچه ها چطوره؟
جین سریع گوشیو قطع میکنه دست سوآ رو میگیره و میرن سوار ماشین میشن و جین خیلی با سرعت به سمت مهد کودک رانندگی میکرد و سوآ استرس داشت و جین دستش رو گرفته بود در همین حال در طرف دیگه داستان مهد کودک بچه ها تازه تموم شده بود و منتظر بودن والدینشون بیان دنبالشون که یه مرد با لباس و شلوار عادی ولی با کلاه و عینک آفتابی اومده بود اونجا
¢سلام کوچولو ها!حالتون چطوره؟
جیسو و جیسوک باهاش حرف نزدن
¢مامانتون بهم زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد دنبالتون پس من اومدم
جیسوک که کمی عاقل تر بود شروع به صحبت میکنه
◍ ما شما رو نمیشناسیم
¢من دوست مامانتونم
عینکش رو برمیداره و جیسو با به یاد آوردن عکس داخل کشوی مادرش سریع لبخند میزنه و خم میشه سمت گوش جیسوک
✿ این همون مرد توی عکسه،بیا باهاش بریم
◍اما مامان گفت با غریبه ها نریم
✿ اما اون که غریبه نیست!یادت نیست مامان گفت یه دوست قدیمی؟
◍ ولی مامان گفت شایدم یه آدم بد
✿ خودت میگی مامان گفته شاید پس حتما مرد بدی نیست بیا باهاش بریم وگرنه باید تنها اینجا بمونیم!
جیسوک حرف خواهرش رو باور کرد و هردو با مربیشون خداحافظی کردن و جیسو پیش مربیش گفت
✿ ما با داییمون میریم
و رفتن،حدود دو مین بعد جین درب مهد کودک ماشین رو پارک کرد ولی هرچی نگاه کرد بچه ها رو ندید از ماشین پیاده شد و سوآ هم پشت سرش رفت و پیش مربی رفتن
–سلام خانم پارک! جیسو و جیسوک کجان؟
چی؟اونا گفتن شما داییشون رو فرستادید
+دایی؟من تک فرزندم!چهره مرد رو ندیدید؟
نه متاسفانه
سوآ روی زمین می افته و گریه میکنه
+بچه هام!دخترم!پسرم!جین بچه هامون!
–سوآ گریه نکن! قول میدم پیداشون میکنم!
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۳۸۳
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط