{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن روزها که نخواهم بود

آن روزها که نخواهم بود
ابری ست با تو
سایه اش مدام بر تو
منم آن ابر
نخواهی شناخت
نسیمی در دامنت خواهد پیچید
گیسوانت پریشان
یک دستت به دامن و دست دیگر به موهایت
من آن نسیم
نخواهی شناخت
دیرگاهِ شبی در بسترت
پهلو به پهلو می شوی
نه خوابی و نه بیدار
منم آن رویا
نخواهی شناخت
سخن می گویی در تنهایی
با کسی که نیست
می گویی تمامِ مگوهایت را
به جان گوش می سپارد به تو
منم آن که نیست
نخواهی شناخت
دردی بی گاه در جانِ تو
بی که بدانی از کجاست
دلت میانِ خاطره ها خواهد تپید
منم آن درد
نخواهی شناخت....
دیدگاه ها (۱۰)

دلم را سپردم به بنگاه دنیاو هِی آگهی دادم اینجا و آنجاو هر ر...

بندیَم و در پیِ آزادیَمدر بدیَم شهره ی آبادیَمباز به مهمانی ...

شب که می شود یادت همچون نفس تمام وجودم را در بر می گیردبغض خ...

دست از او بر ندارم تا شود از آنِ مناو بُوَد جانِ من و دینِ م...

تـک پارتی

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط