p
p²
---
🩸 قسمت ۲: عمارت سایهها
صدای بارون قطع شده بود.
صدای قدمهاش روی سنگفرش سردی که به اون عمارت بزرگ و تاریک ختم میشد، توی گوشش پیچید.
ا/ت نمیدونست دقیقاً کجا داره میره.
فقط میدونست که اون مرد با چشمای یخزدهش… وی… یه چیزی توی وجودش رو لرزوند.
نه از ترس.
یه حس مبهم. شبیه وسوسه. شبیه اعتیاد.
---
🎩 داخل عمارت
درِ چوبی بزرگ باز شد.
نور گرم شمعها روی دیوارهای سنگی میرقصید. سقف بلند، فرشهای قرمز، مجسمههای مرموز، بوی چرم و عود...
و وی. با همون کت بلند. همون چشمها. همون سکوت مرگبار.
-خوش اومدی به جایی که خیلیا آرزو دارن حتی یه بار واردش بشن..."
وی آرام گفت، بدون اینکه پلک بزنه.
"ولی بیشترشون... دیگه بیرون نمیرن."
ا/ت فقط ایستاد. نفسش بالا نمیاومد.
-میخوای بدونی چرا اینجایی؟"
وی قدمی جلو اومد. انگشت اشارهش رو به آرومی از کنار گونهش کشید تا زیر چونهاش.
"چون از لحظهای که چشمهام افتاد بهت… میدونستم تو مال اینجایی. تو مال منی."
---
🧛♂️ حقیقت خون
وی برگشت سمت میز بلند. روی اون میز، نقشهی جهان بود. ولی با نشونههایی که ا/ت نمیفهمید. نمادهایی با شکل خورشیدِ خراشیدهشده، ماههای خونآلود، نامهایی به زبونی که شبیه کرهای نبود.
> "من فقط یه مافیا نیستم ا/ت...
من خونآشامم. رهبر اصلی نسل پنهانی که هزار ساله شب رو در دست دارن."
ا/ت با خندهی عصبی گفت:
> "این یه شوخیه... نه؟ یه بازی؟ دوربین مخفیه؟"
ولی وقتی وی دستش رو برید و خون قرمز-تیرهای که زیر نور شمع مثل شراب میدرخشید، از رگش چکید و فوراً زخم بسته شد...
اون دیگه نخندید.
---
🕯 لحظهی انتخاب
> "من نمیخوام بهت آسیب بزنم، ا/ت.
ولی تو حالا دیگه بخشی از دنیای منی."
> "انتخاب داری:
۱. برمیگردی به زندگی قدیمیت… ولی هیچوقت دیگه راحت نمیخوابی
۲. یا میمونی… کنار من. تا شبها رو باهم بخوریم… و دنیا رو از نو بنویسیم."
ا/ت فقط زمزمه کرد:
> "...اگه بمونم... چی میشم؟"
وی خیلی آهسته جلو اومد، صورتش رو نزدیک صورتش آورد، بوی سرد تنش پیچید توی هوا.
> "اگه بمونی... ملکهی شب میشی."
---
✦ پایان قسمت ۲
---
🩸 قسمت ۲: عمارت سایهها
صدای بارون قطع شده بود.
صدای قدمهاش روی سنگفرش سردی که به اون عمارت بزرگ و تاریک ختم میشد، توی گوشش پیچید.
ا/ت نمیدونست دقیقاً کجا داره میره.
فقط میدونست که اون مرد با چشمای یخزدهش… وی… یه چیزی توی وجودش رو لرزوند.
نه از ترس.
یه حس مبهم. شبیه وسوسه. شبیه اعتیاد.
---
🎩 داخل عمارت
درِ چوبی بزرگ باز شد.
نور گرم شمعها روی دیوارهای سنگی میرقصید. سقف بلند، فرشهای قرمز، مجسمههای مرموز، بوی چرم و عود...
و وی. با همون کت بلند. همون چشمها. همون سکوت مرگبار.
-خوش اومدی به جایی که خیلیا آرزو دارن حتی یه بار واردش بشن..."
وی آرام گفت، بدون اینکه پلک بزنه.
"ولی بیشترشون... دیگه بیرون نمیرن."
ا/ت فقط ایستاد. نفسش بالا نمیاومد.
-میخوای بدونی چرا اینجایی؟"
وی قدمی جلو اومد. انگشت اشارهش رو به آرومی از کنار گونهش کشید تا زیر چونهاش.
"چون از لحظهای که چشمهام افتاد بهت… میدونستم تو مال اینجایی. تو مال منی."
---
🧛♂️ حقیقت خون
وی برگشت سمت میز بلند. روی اون میز، نقشهی جهان بود. ولی با نشونههایی که ا/ت نمیفهمید. نمادهایی با شکل خورشیدِ خراشیدهشده، ماههای خونآلود، نامهایی به زبونی که شبیه کرهای نبود.
> "من فقط یه مافیا نیستم ا/ت...
من خونآشامم. رهبر اصلی نسل پنهانی که هزار ساله شب رو در دست دارن."
ا/ت با خندهی عصبی گفت:
> "این یه شوخیه... نه؟ یه بازی؟ دوربین مخفیه؟"
ولی وقتی وی دستش رو برید و خون قرمز-تیرهای که زیر نور شمع مثل شراب میدرخشید، از رگش چکید و فوراً زخم بسته شد...
اون دیگه نخندید.
---
🕯 لحظهی انتخاب
> "من نمیخوام بهت آسیب بزنم، ا/ت.
ولی تو حالا دیگه بخشی از دنیای منی."
> "انتخاب داری:
۱. برمیگردی به زندگی قدیمیت… ولی هیچوقت دیگه راحت نمیخوابی
۲. یا میمونی… کنار من. تا شبها رو باهم بخوریم… و دنیا رو از نو بنویسیم."
ا/ت فقط زمزمه کرد:
> "...اگه بمونم... چی میشم؟"
وی خیلی آهسته جلو اومد، صورتش رو نزدیک صورتش آورد، بوی سرد تنش پیچید توی هوا.
> "اگه بمونی... ملکهی شب میشی."
---
✦ پایان قسمت ۲
- ۲.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط