رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴
دیانا: تا نیم ساعت داشتیم باهم حرف میزدیم وقتی خواستیم از اتاق بیایم بیرون در گوش گفت
ارسلان: خیلی ناز شدی دختر کوچولو
دیانا: آروم خندیدم و چشمکی زدم
ارسلان: شیطون حیف که الان زشته وگرنه
مادرارسلان:عروسخانم چیشد
ارغوان: دهنمون شیرین کنیم
دیانا: تا حالا توی همچین موقعتی نبودم بودما اما نه جواب مثبت اگر میگفتم بله میگفتن عروس مون دلش برا پسرمون رفته اگر میگفتم میخوام فکر کنم میگفتن زیاد ناز نازیه عاجز به ارسلان نگاه کردم اما خوب چیکار کنم ارسلان چشمکی به خواهرش زد که صدای کل کشیدن بالا رفت سرم و پایین انداختم و لب گزیدم ارسلان نامحسوس دم گوشم لب زد
ارسلان: قربون اون خجالتت برم فرشته من
دیانا :زیر چشمی نگاهی بهش انداختم نگاهش مر از ذوق بود لبخندش پر از شادی بود وای خدایا یعنی واقعا واقعا شد مادر ارسلان به سمتم اومد و یه نیمست طلا که شامل گردن بند و انگشتر و گوشواره
ارسلان: قرار شد فردا پس فردا بهم محرم بشیم دم در وایساده بودم به بهونه کفش همه رفتن پایین تمام اعضای خانواده دیانا هم رفتن تو فقط دیانا بود برگشتم سمتش و گفتم ای کاش امشب بیشتر میتونستم پیشت باشم لحنمو شیطون کردم و گفتم یا
دیانا: دیتاشو بهم مالید و گفت
ارسلان: امشب پیشت میموندم
دیانا: دستم و بالا بردم و اروم زدم به سرش و گفتم ای ارسلان چه فکری تو اون سرته این دفعه چشاش از شیطنت برق زد و گفت
ارسلان: فکر های خوب خوب به به😉
دیانا: پسره ی شیطون باز خواست باشیطنت ادامه بده که همون پسر که اسمش رضا بود اومد بالا
رضا: ارسلان بیا دیگه چیکار میکنی
ارسلان: هیچی الان میام
رضا: چیکار میکردی هوم
ارسلان: به توچه برو ببینم خلوت مارو بهم زد
رضا: جون من
دیانا: ارسلان میخوای برو زنگ میزنم حرف میزنیم
ارسلان: سمت رضا رفتم و گفتم رضا برو تا نزدم شل و پلت نکردم
رضا:خانمی ناراحت شد اومدم وسط شیطونیتون
ارسلان: میری یا ببرمت
رضا: جون عصبی شدنت جذابه
ارسلان: نگاهی بهش انداختم که هنوز جلوی در بود رضا برو اذیت نکن دیگه خودم میام
رضا: حله چشمکی زدم و گفتم خوش بگذره
دیانا: جلوی در کلی حرف زدیم حتی مادر ستایش و خود ستایش رفته بودن یاشار رفته بود برسونتشون لب و آویزون کردم و گفتم من تنهایی میترسم
ارسلان: ای من قربونت برم میخوای بمونم تا بیان
دیانا: میمونی تا بیان
ارسلان: میای بریم قدم بزنیم
دیانا: آخه در بازه یاشار کلید و برده
ارسلان: پرویی حساب میشد اما گفتم میخوای بریم تو
دیانا: بهش اعتماد داشتم اما خوب شیطونه دیگه من دلم نمیخواست تا قبل از محرمیت چیزی بینمون باشه نگاهی بهش کردم که گفت
ارسلان: نظرت چیه همینجا بشینیم
دیانا: یکم سردم میشه گفتم که بدنم حساسه
ارسلان: ای دورت بگردم ارسلان هست سرما نیست بعدشم الان که اواخر تابستونه زیاد سرد نیست درضمن درخونه بازه برو پتو بیار بشینم اینجا تو حیاط حال کنیم
دیانا: داشتم میرفتم تو که صدام زد
ارسلان: خانمی میشه از اون چایی خوش مزه هاتون برای من بریزی خیلی حال داد
دیانا: چشم
ارسلان: کتم اذیتن و کرد از تنم درآوردم و روی پام گذاشتم دکمه اولم و باز کردم تا یه نفسی از هوای ملایم بگیرم
دیانا :بفرمایید
ارسلان: قلوبی از چایی خوردم و گفتم هل توش ریختی
دیانا: عوم نه
ارسلان: زعفران
دیانا: نه
ارسلان: پس چی
دیانا: یه چاشنی خوب
ارسلان: میشه بگی
دیانا: چاشنی عشق
ارسلان: چی
دیانا: لیوان تون و مخصوص ریختما درضمن تو این چایی بیشتر
ارسلان: یه چاشنی عشقت چیه
دیانا: باید ببینی که برای کی و به چه دلیلی و به چه نیتی چیزی درست میکنی بعد در قلبت و باز میکنی چاشنی عشق و میریزی توش
ارسلان: من فدای چایینی عشقت برم
دیانا: آروم خندم و و پتوی کوچولویی که آورده بودم و دورم پیچیدم
ارسلان: دیانا
دیانا: جان
ارسلان: من فکر میکنم خوابم
دیانا: منم باورم نمیشه
پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴
دیانا: تا نیم ساعت داشتیم باهم حرف میزدیم وقتی خواستیم از اتاق بیایم بیرون در گوش گفت
ارسلان: خیلی ناز شدی دختر کوچولو
دیانا: آروم خندیدم و چشمکی زدم
ارسلان: شیطون حیف که الان زشته وگرنه
مادرارسلان:عروسخانم چیشد
ارغوان: دهنمون شیرین کنیم
دیانا: تا حالا توی همچین موقعتی نبودم بودما اما نه جواب مثبت اگر میگفتم بله میگفتن عروس مون دلش برا پسرمون رفته اگر میگفتم میخوام فکر کنم میگفتن زیاد ناز نازیه عاجز به ارسلان نگاه کردم اما خوب چیکار کنم ارسلان چشمکی به خواهرش زد که صدای کل کشیدن بالا رفت سرم و پایین انداختم و لب گزیدم ارسلان نامحسوس دم گوشم لب زد
ارسلان: قربون اون خجالتت برم فرشته من
دیانا :زیر چشمی نگاهی بهش انداختم نگاهش مر از ذوق بود لبخندش پر از شادی بود وای خدایا یعنی واقعا واقعا شد مادر ارسلان به سمتم اومد و یه نیمست طلا که شامل گردن بند و انگشتر و گوشواره
ارسلان: قرار شد فردا پس فردا بهم محرم بشیم دم در وایساده بودم به بهونه کفش همه رفتن پایین تمام اعضای خانواده دیانا هم رفتن تو فقط دیانا بود برگشتم سمتش و گفتم ای کاش امشب بیشتر میتونستم پیشت باشم لحنمو شیطون کردم و گفتم یا
دیانا: دیتاشو بهم مالید و گفت
ارسلان: امشب پیشت میموندم
دیانا: دستم و بالا بردم و اروم زدم به سرش و گفتم ای ارسلان چه فکری تو اون سرته این دفعه چشاش از شیطنت برق زد و گفت
ارسلان: فکر های خوب خوب به به😉
دیانا: پسره ی شیطون باز خواست باشیطنت ادامه بده که همون پسر که اسمش رضا بود اومد بالا
رضا: ارسلان بیا دیگه چیکار میکنی
ارسلان: هیچی الان میام
رضا: چیکار میکردی هوم
ارسلان: به توچه برو ببینم خلوت مارو بهم زد
رضا: جون من
دیانا: ارسلان میخوای برو زنگ میزنم حرف میزنیم
ارسلان: سمت رضا رفتم و گفتم رضا برو تا نزدم شل و پلت نکردم
رضا:خانمی ناراحت شد اومدم وسط شیطونیتون
ارسلان: میری یا ببرمت
رضا: جون عصبی شدنت جذابه
ارسلان: نگاهی بهش انداختم که هنوز جلوی در بود رضا برو اذیت نکن دیگه خودم میام
رضا: حله چشمکی زدم و گفتم خوش بگذره
دیانا: جلوی در کلی حرف زدیم حتی مادر ستایش و خود ستایش رفته بودن یاشار رفته بود برسونتشون لب و آویزون کردم و گفتم من تنهایی میترسم
ارسلان: ای من قربونت برم میخوای بمونم تا بیان
دیانا: میمونی تا بیان
ارسلان: میای بریم قدم بزنیم
دیانا: آخه در بازه یاشار کلید و برده
ارسلان: پرویی حساب میشد اما گفتم میخوای بریم تو
دیانا: بهش اعتماد داشتم اما خوب شیطونه دیگه من دلم نمیخواست تا قبل از محرمیت چیزی بینمون باشه نگاهی بهش کردم که گفت
ارسلان: نظرت چیه همینجا بشینیم
دیانا: یکم سردم میشه گفتم که بدنم حساسه
ارسلان: ای دورت بگردم ارسلان هست سرما نیست بعدشم الان که اواخر تابستونه زیاد سرد نیست درضمن درخونه بازه برو پتو بیار بشینم اینجا تو حیاط حال کنیم
دیانا: داشتم میرفتم تو که صدام زد
ارسلان: خانمی میشه از اون چایی خوش مزه هاتون برای من بریزی خیلی حال داد
دیانا: چشم
ارسلان: کتم اذیتن و کرد از تنم درآوردم و روی پام گذاشتم دکمه اولم و باز کردم تا یه نفسی از هوای ملایم بگیرم
دیانا :بفرمایید
ارسلان: قلوبی از چایی خوردم و گفتم هل توش ریختی
دیانا: عوم نه
ارسلان: زعفران
دیانا: نه
ارسلان: پس چی
دیانا: یه چاشنی خوب
ارسلان: میشه بگی
دیانا: چاشنی عشق
ارسلان: چی
دیانا: لیوان تون و مخصوص ریختما درضمن تو این چایی بیشتر
ارسلان: یه چاشنی عشقت چیه
دیانا: باید ببینی که برای کی و به چه دلیلی و به چه نیتی چیزی درست میکنی بعد در قلبت و باز میکنی چاشنی عشق و میریزی توش
ارسلان: من فدای چایینی عشقت برم
دیانا: آروم خندم و و پتوی کوچولویی که آورده بودم و دورم پیچیدم
ارسلان: دیانا
دیانا: جان
ارسلان: من فکر میکنم خوابم
دیانا: منم باورم نمیشه
- ۱۵.۹k
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط