{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A.vasipour:

A.vasipour:
#پارت۲

سارا وقتی دید جوابی ندادم گفت : نمیای تارا؟
بهتر بود برم. باید با یک نفر حرف میزدم چه کسی بهتر از سارا
پس گفتم :چرا میام فقط الان بابام خونست وقتی رفت حتما میام.
-باشه منتظرم خدا حافظ.
-خدا حافظ.

گوشی رو قطع کردم. زندگی منو و سارا تقریبا مثل هم بود. فقط با این تفاوت که اون با نامادریش در گیر بود،من با پدرم.

تا زمانی که بابا خونه بود از اتاق بیرون نرفتم. حوصله ی زخم زبون هاشو نداشتم. به محض اینکه
بابا رفت منم حاظر شدم و از اتاق رفتم بیرون. مامان روی مبل نشسته بود. با دیدن من که حاظر و آماده بودم
اخمی کرد و گفت :باز کجا؟
نفسم رو با حرص دادم بیرون. بازم جواب پس دادن. فقط میگفتی اسیر گرفتن.

با غیظ گفتم :میرم پیش سارا
البته اگه مشکلی نداره.
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت :همچین حرف میزنی انگار چی گفتم. یعنی من نباید بدونم دخترم کجا
میخواد بره.
با عصبانیت از کنارش رد شدم و رفتم بیرون و در رو محکم بهم کوبیدم. اصلا حوصله ی هیچ کس رو نداشتم.

اواخر تابستون بود. ولی هوا همچنان گرم بود.
سریع به سمت خونه ی سارا رفتم و زنگ رو زدم. در با صدای تیکی
باز شد. وارد خونه شدم. سارا به استقبالم اومد و با خوش رویی سلام کرد. جواب سلامش رو دادم و راه اتاقش رو
پیش گرفتم.

وارد اتاقش که شدم، از تعجب چشم هام چهار تا شد. تمام لباس های سارا روی زمین بود و یک
کیف کوله هم پر از لباس روی تخت بود.
با تعجب بهش نگاه کردم
دیدگاه ها (۱)

A.vasipour:#پارت۳ گفتم :میخوای بری مسافرت؟ -مسافرت که نه بهت...

A.vasipour:#پارت۴که همون جا تصادف شدیدی کردم و حافظه ام رو ا...

A.vasipour:#پارت۱وارد اتاقم شدم و در رو محکم بهم کوبیدم.روی ...

مجموعه هنرمندان نفرت تاعشق تقدیم حضورتان

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_43سری تکون دادم _پناه کریمی!...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط