{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..⁵²

راه از آن‌چه روی در نقشه دیده بود، سخت‌تر و طولانی‌تر بود.
جاده‌ی سنگی میان تپه‌های کم‌درخت پیچ می‌خورد و هر چه پیش‌تر می‌رفتند، هوا خنک‌تر و سنگین‌تر می‌شد؛ انگار خودِ مسیر هم از چیزی خبر داشت و حاضر نبود راحت رازهایش را تحویل بدهد.
تا غروب، همه خسته بودند.
اسب‌ها آهسته‌تر می‌رفتند و حتی آریون هم دیگر شوخی‌هایش را با همان انرژی همیشگی نمی‌گفت. لیانا یک‌بار زیر لب غر زد که «اگر یک مهمان‌خانه تا یک ساعت دیگر پیدا نکنیم، من خودم این جاده را با دستم می‌سازم.»
کسی جوابش را نداد، اما همه دقیقاً همان فکر را داشتند.
و بالاخره، درست وقتی آسمان رنگ آبی تیره و نارنجیِ غبارآلود گرفته بود، چراغی از دور دیده شد.
روی چشم تیز کرد.
اونجاست.»
تابلوی چوبیِ کج و قدیمی، بالای درِ ساختمانی دوطبقه آویزان بود:
مهمان‌خانه‌ی سپیدارِ غروب
ساختمان ساده بود، اما تمیز. پنجره‌های روشن، بوی نان تازه و سوپ داغ، و صدای مبهم ظرف‌هایی که در آشپزخانه به هم می‌خوردند، همگی یک چیز را می‌گفتند: اینجا جایی بود که مسافرها قبل از مرگ، کمی زندگی می‌کردند.
لیانا با لحنی که انگار دارد گزارش می‌دهد گفت:
بالاخره. جایی که بوی غذا از خودش بیشتر از خطر حرف می‌زنه.»
آریون لبخند خسته‌ای زد:در این سفر، همین هم غنیمته.»
داخل مهمان‌خانه، گرمای شومینه و بوی غذا فوری خستگی را کمی عقب زد. صاحب‌خانه مردی چاق و خوش‌رو بود که با دیدن گروه چهارنفری و همراهان‌شان، اول کمی مکث کرد اما بعد با همان ادبِ مردهای جاده‌ای گفت:
اتاق می‌خواین یا فقط غذا؟»
روی بی‌درنگ جواب داد:
هر دو.»
مرد سری تکان داد.
اسمش مهمان‌خانه‌ست، نه اردوگاه جنگ.»

شرط ها
۲۵ لایک
۵۰ کامنت
۱۵ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط