my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 12
ویو کوک:
تاریکی، سرما...و بعد...همهچیز دوباره زنده شد.
برف، بیوقفه روی شیشهی ماشین میکوبید.دستم محکم دور فرمون ماشین قفل شده بود.چند متر جلوتر، چراغهای قرمز یک ماشین مشکی میون کولاک دیده میشد.آروم ترمز کرد.من هم ایستادم.درِ ماشین باز شد.چوی پیاده شد.پالتوی مشکیاش با باد تکون میخورد.چند قدم جلو آمد.لبخند کمرنگی روی لبش نشست.(علامت چوی+)
+ فکر کردی میتونی کار خودتو راه بندازی؟
نگاهم رو ازش برنداشتم.
_چوی...بعد از اون محموله بهت گفتم دیگه برات کار نمیکنم.
چوی خندید.نه بلند، فقط همون خندهی مزخرفی که بیشتر از هر فریادی اعصابم را خرد میکرد.
+ اوه؟چه شجاع، اما تو مأمور موردعلاقهی منی.با اون همه اطلاعات و با اون همه مدرکی که از کارهای من داری...
یه قدم دیگه جلو آمد.
+ یا برای من کار میکنی یا از روی زمین محوت میکنم، جئون جونگ کوک!
بدون اینکه جوابش رو بدم، سوار ماشین شدم.پدال گاز را تا آخر فشار دادم.ماشین مثل تیر از کنارش رد شد.چند ثانیه بعد نور چراغهای ماشینش توی آینه پیدا شد.تعقیب شروع شده بود میدونستم یا من باید بمیرم یا اون. فرمون رو پیچوندم از جادهی اصلی خارج شدم، مسیر باریکتر بود.دو طرف، فقط درختهای پوشیده از برف دیده میشدند.لاستیکها روی یخ سر میخوردند.اما اگه توی جادهی اصلی میموندم.به دام میافتادم.صدای موتور ماشین چوی لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.لعنتی، فرمون رو محکمتر گرفتم.همان لحظه چرخ جلو روی یخ قفل کرد.
ماشین از کنترل خارج شدچرخید...یه بار...دو بار...
و با تمام قدرت...بوم! ماشین به تنهی قطور یک درخت برخورد کرد.صدای شکستن شیشهها در جنگل پیچید.
سرم محکم به شیشه خورد.همهچیز تار شد.مایع گرمی از بیشونیم لغزید و شروع به ریختن کرد، گمونم خون بود. فقط صدای قدمهایی رو شنیدم.درِ ماشین باز شد.
چوی بالای سرم وایستاد. چند ثانیه نگاهم کرد.بعد با همون آرامش همیشگی گفت:
+ کشتنت کار سختی نبود،وقتشه پیروزیمونو جشن بگیریم.
صدای بسته شدن درِ ماشینش آمد.چند لحظه بعد نور چراغهای ماشینش میان برف محو شد. نه...نفس کشیدن سخت شده بود.
ویو ات:
با صدای نفسهای بریدهای از خواب پریدم.اول نفهمیدم چی شده.بعد حس کردم کسی لباسم را محکم چسبیده نگاهم پایین افتاد.کوک...هنوز خواب بود.
اما انگشتاش اونقدر محکم لباسم رو گرفته بودند که حتی نمیتونستم تکان بخورم.قطرههای عرق روی پیشانیاش نشسته بود.ابروهایش در هم گره خورده بودند.آروم صدایش زدم.
= کوک...
هیچ جوابی نداد.فقط زیر لب، نامفهوم چیزی زمزمه کرد.دوباره گفتم:
= کوک...بیدار شو...داری خواب میبینی
اما این بار...انگشتهاش محکمتر شدند.برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.هیچوقت فکر نمیکردم آدمی که همیشه اینقدر سرد و مغروره...توی خواب، اینقدر شکسته به نظر برسه.آروم دستم رو دورش حلقه کردمو نوازشش کردم. بدون اینکه چیزی بگم فقط خیلی آروم دستم رو روی پشتش کشیدم.چند لحظه گذشت.کمکم...نفسهایش منظمتر ش اخمهاش باز شدند. انگشتهایش شل شدند.اما...این بار خودش...بیاختیار سرش را بیشتر به من نزدیک کرد.موهاشو به ارونی نوازش کردمو ناخوداگاه یه بوسه کوچیک روی موهاش گذاشتم.
انگار هنوز بین خواب و بیداری...دنبال جایی امن میگشت.لبخند خیلی کمرنگی زدم.پتو را کمی بالاتر کشیدم.یوکی که کنار شومینه خوابیده بود، سرش را بلند کرد.چند ثانیه به ما نگاه کرد.بعد دوباره آروم سرش رو روی پنجههایش گذاشت.باد، پشت پنجره زوزه میکشید.اما داخل کلبه...فقط صدای آرام نفسهای کوک شنیده میشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت بعددددد.💃🏻
ببین حمایت نکنیا حلالت نمیکنم 😑😑
پس حمایت کن عسیسم 🎀
یا نهایتا آن بزن 😇
همگی باهم کامنت بزارید یه نفر تنهایی دست بچم درد میگیره اوکی؟!
شرایط: 🦭
کامنت: 50
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT 12
ویو کوک:
تاریکی، سرما...و بعد...همهچیز دوباره زنده شد.
برف، بیوقفه روی شیشهی ماشین میکوبید.دستم محکم دور فرمون ماشین قفل شده بود.چند متر جلوتر، چراغهای قرمز یک ماشین مشکی میون کولاک دیده میشد.آروم ترمز کرد.من هم ایستادم.درِ ماشین باز شد.چوی پیاده شد.پالتوی مشکیاش با باد تکون میخورد.چند قدم جلو آمد.لبخند کمرنگی روی لبش نشست.(علامت چوی+)
+ فکر کردی میتونی کار خودتو راه بندازی؟
نگاهم رو ازش برنداشتم.
_چوی...بعد از اون محموله بهت گفتم دیگه برات کار نمیکنم.
چوی خندید.نه بلند، فقط همون خندهی مزخرفی که بیشتر از هر فریادی اعصابم را خرد میکرد.
+ اوه؟چه شجاع، اما تو مأمور موردعلاقهی منی.با اون همه اطلاعات و با اون همه مدرکی که از کارهای من داری...
یه قدم دیگه جلو آمد.
+ یا برای من کار میکنی یا از روی زمین محوت میکنم، جئون جونگ کوک!
بدون اینکه جوابش رو بدم، سوار ماشین شدم.پدال گاز را تا آخر فشار دادم.ماشین مثل تیر از کنارش رد شد.چند ثانیه بعد نور چراغهای ماشینش توی آینه پیدا شد.تعقیب شروع شده بود میدونستم یا من باید بمیرم یا اون. فرمون رو پیچوندم از جادهی اصلی خارج شدم، مسیر باریکتر بود.دو طرف، فقط درختهای پوشیده از برف دیده میشدند.لاستیکها روی یخ سر میخوردند.اما اگه توی جادهی اصلی میموندم.به دام میافتادم.صدای موتور ماشین چوی لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.لعنتی، فرمون رو محکمتر گرفتم.همان لحظه چرخ جلو روی یخ قفل کرد.
ماشین از کنترل خارج شدچرخید...یه بار...دو بار...
و با تمام قدرت...بوم! ماشین به تنهی قطور یک درخت برخورد کرد.صدای شکستن شیشهها در جنگل پیچید.
سرم محکم به شیشه خورد.همهچیز تار شد.مایع گرمی از بیشونیم لغزید و شروع به ریختن کرد، گمونم خون بود. فقط صدای قدمهایی رو شنیدم.درِ ماشین باز شد.
چوی بالای سرم وایستاد. چند ثانیه نگاهم کرد.بعد با همون آرامش همیشگی گفت:
+ کشتنت کار سختی نبود،وقتشه پیروزیمونو جشن بگیریم.
صدای بسته شدن درِ ماشینش آمد.چند لحظه بعد نور چراغهای ماشینش میان برف محو شد. نه...نفس کشیدن سخت شده بود.
ویو ات:
با صدای نفسهای بریدهای از خواب پریدم.اول نفهمیدم چی شده.بعد حس کردم کسی لباسم را محکم چسبیده نگاهم پایین افتاد.کوک...هنوز خواب بود.
اما انگشتاش اونقدر محکم لباسم رو گرفته بودند که حتی نمیتونستم تکان بخورم.قطرههای عرق روی پیشانیاش نشسته بود.ابروهایش در هم گره خورده بودند.آروم صدایش زدم.
= کوک...
هیچ جوابی نداد.فقط زیر لب، نامفهوم چیزی زمزمه کرد.دوباره گفتم:
= کوک...بیدار شو...داری خواب میبینی
اما این بار...انگشتهاش محکمتر شدند.برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.هیچوقت فکر نمیکردم آدمی که همیشه اینقدر سرد و مغروره...توی خواب، اینقدر شکسته به نظر برسه.آروم دستم رو دورش حلقه کردمو نوازشش کردم. بدون اینکه چیزی بگم فقط خیلی آروم دستم رو روی پشتش کشیدم.چند لحظه گذشت.کمکم...نفسهایش منظمتر ش اخمهاش باز شدند. انگشتهایش شل شدند.اما...این بار خودش...بیاختیار سرش را بیشتر به من نزدیک کرد.موهاشو به ارونی نوازش کردمو ناخوداگاه یه بوسه کوچیک روی موهاش گذاشتم.
انگار هنوز بین خواب و بیداری...دنبال جایی امن میگشت.لبخند خیلی کمرنگی زدم.پتو را کمی بالاتر کشیدم.یوکی که کنار شومینه خوابیده بود، سرش را بلند کرد.چند ثانیه به ما نگاه کرد.بعد دوباره آروم سرش رو روی پنجههایش گذاشت.باد، پشت پنجره زوزه میکشید.اما داخل کلبه...فقط صدای آرام نفسهای کوک شنیده میشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت بعددددد.💃🏻
ببین حمایت نکنیا حلالت نمیکنم 😑😑
پس حمایت کن عسیسم 🎀
یا نهایتا آن بزن 😇
همگی باهم کامنت بزارید یه نفر تنهایی دست بچم درد میگیره اوکی؟!
شرایط: 🦭
کامنت: 50
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۵۸۲
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط