پارت هفت رمان love is still beautiful
پارت هفت رمان love is still beautiful
من:چون خوشش میاد مگه دلیل لازمه ؟ میتسو:اه خوب شاید لازم نیست من:معلومه که نیست.یهو یکی از پشت زد رو کتفم برگشتم سمتش دیدم یه دختریه من:بفرما! دختره:خوبی خبر مرگت من:اره خوبم تو کی ای؟ میتسو:میدونستم حافظه ات مشکل داره نه تا این حد من:بابا اینم ماسک زده من از کجا بفهمم کیه اخهههه میتسو:حق داری خودمم نفهمیدم من:میت سو میتسو:هاننن من:چرا واقعا؟ میتسو:چی چرا؟ من:هیچی تو کی ای حالا بگو دختره:به عرضتون برسونم کزخلا هلنام من:هلنا کیه؟ دختره:دختر عموی(درسته دیگه؟)ویکی من:عاهان هلن تویی دلم برات گشاد شده بود عوضی کدوم گوری بودی تو هلن:بنده مستراب بودم من:نه بیشعور الانو نمیگم کههه هلن:یه ماه ژاپن بودم قرار بود موندگار بشم ولی اومدم دلت برام بیشتر از این گشاد نشه من:خوبه اومدی دلم از بس گشاد شد کش اومد بکهیون:دلت برای دوست پسراتم اینطور گشاد میشه؟ من:چی؟دوست پسر خره کیه اخه؟تو از کدوم گوری اومدی؟ بکهیون:یعنی میخوای باور کنم که دوست پسر نداری؟ من:مگه تو ام که هر کزخلی بیاد تو زندگیم بکهیون:داری بهم توهین میکنی من:تو داری با من بحث میکنی منم جوابتو دادم بکهیون:خیلی زبونت درازه کوتاهش میکنم من:بپا خودت کوتاه نشی البته هستی بکهیون:باشه وایسا بعدا حالتو میگیرم من:الان ترسیدی نمیتونی حالمو بگیری؟.هیچی نگفت فقط با حرص دور شد هلن:اورین بهت افتخار میکنم حالشو گرفتی میتسو:بیا باهم بهش افتخار کنیم من:باشه بابا مفتخر شدم بیخیال راستی هلن تو چجوری اومدی تو هلن:خوب اول راهم ندادن زنگیدم به کیوی اون اومدش بعدش گذاشتن بیام تو من:خوبه (ویکی)نشسته بودم پیش لیان یهو یه خری اومد کل لیوان مشروبشو رو دامنم خالی کرد سرمو بلند کردم ببینم کدوم خریه دیدم جیمین با یه لبخند خاص داره نگاهم میکنه خود خرش بود رید تو لباسم دامنم سفید بود ای جیمین خفت میکنم ویکی:الان چرا دقیقا این گوهو خوردی؟ جیمین:میخواستم حالتو بگیرم بیبی ویکی:اهان الان بیشتر ثابت کردی که دست و پا چلفتی ای جیمین:هی تو خیلی.. ویکی:من خیلی چی؟ جیمین:خیلی رو اعصابی ویکی:نه که تو نیستی جیمین:مث که دیشب خیلی تو اب نمک خوابیدی بانمک شدی نزار کاری بکنم همه نمکات بریزه ویکی:عه نه بابا بکن ببینم جیمین:کوچولو من دوتا بشکن بزنم کله پا میشی ویکی:خوب بزن جیمین:ممکنه بعدش مامانتو بخوای هااا ویکی:نگران نباش نمیخوام بشکنتو بزن بیبی جیمین:نمیخوام وقتمو با تو حروم کنم تا الان زیاد باهات وقت تلف کردم خدافظ ویکی:خدافظ اقای ترسو .جیمین برگشت نگاهم کرد جیمین:من ترسوام ویکی:نه پس من ترسو ام لیان:ای بابا بس کنید سرم رفت جیمین:هه باشه ثابت میکنم ترسو تویی یه بلایی سرت میارم که یادت بره اسمت چیه(اگه گفتین چه بلایی نمیگم چون خودمم نمیدونم) ویکی:هه عمرا . جیمین رفت ویکی:این پسره خیلی خیلی ...اه ولش کن لیان:اعصابتو خورد نکن باهاش این کلا بیشعوره شوگا:فکر نمیکنم بهتون اجازه داده باشم به دوستم توهین کنید لیان:به اجازه ی تو لازم نبود شوگا:عه اینطوریه لیان:دقیقا همینطوریه شوگا:ببین کوچولو تو برای من عددی نیستی بخوام حسابت کنم تا الان هم مسلما اینجایی به خاطر پولای باباته لیان:از جلوی چشمم گمشو شوگا:هه عمرا لیان:حالم ازت بهم میخوره وقتی راجب زندگیه کسی نمیدونی زر زر نکن فهمیدی ببین بدبخت باید بهت بگم که
بابای من مردههه تا الان هم که اینجام روی پای خودم وایسادم به اینجا رسیدم پس حرف اضافه نزن وقتی راجب زندگیه کسی نمیدونی . شوگا مات نگام کرد شوگا:بابات م مرده ؟.با اخم هلش دادم سمت بیرون رفتم. ویکی:چی بهش گفتی شوگا:من من نمیدونستم واقعا ویکی:هه وقتی چیزیو نمیدونی تا وقتی نفهمیدی راجبش صحبت نکن شوگا:من متاسفم ویکی:از من نباید عذر خواهی کنی اونی باید ازش معذرت بخوای بیرونه لیان:سریع دویدم بیرون قبلش به امیلی گفتم که سوییچ رو بهم بده سوار ماشینش شدم سمت قبرستون روندم شوگا:بعد از حرفای ویکی سریع دویدم دنبال لیانا سوار ماشین شد و روند برام مهم نبود کجا میره فقط سوار ماشینم شدم تعقیبش کردم رفت سمت قبرستون پیاد شد و سمت یکی از قبر ها رفت لیان:سمت قبر بابام رفتم ...سلام بابا میدونی چندوقته ندیدمت بابا چرا همه از من بدشون میاد چرا همه باهام بدن چرا عمو و عمه ازم متنفرن مگه برادر زاده شون نیستم چرا بهم میگن نحس چرا انقدر از من بیزارن دلم برای مامان هم تنگ شده المانه بهم زنگ میزنه ولی خودشو نمیبینم بابا دو تا دوست پیدا کردم امیلی و ویکی خیلی دخترای مهربونین اولین کسایین که با من دوست شدن بابا دلم برات تنگ شده کی میام پیشت شوگا:هق هقشو میشنیدم هر لحظه عذاب وجدانم بیشتر میشد وایی شوگا باز گند زدی حرفاش وحشتناک بود یعنی بهش میگفتن نحس منو بگو چه فکرایی راجبش نکرده بودم مین
من:چون خوشش میاد مگه دلیل لازمه ؟ میتسو:اه خوب شاید لازم نیست من:معلومه که نیست.یهو یکی از پشت زد رو کتفم برگشتم سمتش دیدم یه دختریه من:بفرما! دختره:خوبی خبر مرگت من:اره خوبم تو کی ای؟ میتسو:میدونستم حافظه ات مشکل داره نه تا این حد من:بابا اینم ماسک زده من از کجا بفهمم کیه اخهههه میتسو:حق داری خودمم نفهمیدم من:میت سو میتسو:هاننن من:چرا واقعا؟ میتسو:چی چرا؟ من:هیچی تو کی ای حالا بگو دختره:به عرضتون برسونم کزخلا هلنام من:هلنا کیه؟ دختره:دختر عموی(درسته دیگه؟)ویکی من:عاهان هلن تویی دلم برات گشاد شده بود عوضی کدوم گوری بودی تو هلن:بنده مستراب بودم من:نه بیشعور الانو نمیگم کههه هلن:یه ماه ژاپن بودم قرار بود موندگار بشم ولی اومدم دلت برام بیشتر از این گشاد نشه من:خوبه اومدی دلم از بس گشاد شد کش اومد بکهیون:دلت برای دوست پسراتم اینطور گشاد میشه؟ من:چی؟دوست پسر خره کیه اخه؟تو از کدوم گوری اومدی؟ بکهیون:یعنی میخوای باور کنم که دوست پسر نداری؟ من:مگه تو ام که هر کزخلی بیاد تو زندگیم بکهیون:داری بهم توهین میکنی من:تو داری با من بحث میکنی منم جوابتو دادم بکهیون:خیلی زبونت درازه کوتاهش میکنم من:بپا خودت کوتاه نشی البته هستی بکهیون:باشه وایسا بعدا حالتو میگیرم من:الان ترسیدی نمیتونی حالمو بگیری؟.هیچی نگفت فقط با حرص دور شد هلن:اورین بهت افتخار میکنم حالشو گرفتی میتسو:بیا باهم بهش افتخار کنیم من:باشه بابا مفتخر شدم بیخیال راستی هلن تو چجوری اومدی تو هلن:خوب اول راهم ندادن زنگیدم به کیوی اون اومدش بعدش گذاشتن بیام تو من:خوبه (ویکی)نشسته بودم پیش لیان یهو یه خری اومد کل لیوان مشروبشو رو دامنم خالی کرد سرمو بلند کردم ببینم کدوم خریه دیدم جیمین با یه لبخند خاص داره نگاهم میکنه خود خرش بود رید تو لباسم دامنم سفید بود ای جیمین خفت میکنم ویکی:الان چرا دقیقا این گوهو خوردی؟ جیمین:میخواستم حالتو بگیرم بیبی ویکی:اهان الان بیشتر ثابت کردی که دست و پا چلفتی ای جیمین:هی تو خیلی.. ویکی:من خیلی چی؟ جیمین:خیلی رو اعصابی ویکی:نه که تو نیستی جیمین:مث که دیشب خیلی تو اب نمک خوابیدی بانمک شدی نزار کاری بکنم همه نمکات بریزه ویکی:عه نه بابا بکن ببینم جیمین:کوچولو من دوتا بشکن بزنم کله پا میشی ویکی:خوب بزن جیمین:ممکنه بعدش مامانتو بخوای هااا ویکی:نگران نباش نمیخوام بشکنتو بزن بیبی جیمین:نمیخوام وقتمو با تو حروم کنم تا الان زیاد باهات وقت تلف کردم خدافظ ویکی:خدافظ اقای ترسو .جیمین برگشت نگاهم کرد جیمین:من ترسوام ویکی:نه پس من ترسو ام لیان:ای بابا بس کنید سرم رفت جیمین:هه باشه ثابت میکنم ترسو تویی یه بلایی سرت میارم که یادت بره اسمت چیه(اگه گفتین چه بلایی نمیگم چون خودمم نمیدونم) ویکی:هه عمرا . جیمین رفت ویکی:این پسره خیلی خیلی ...اه ولش کن لیان:اعصابتو خورد نکن باهاش این کلا بیشعوره شوگا:فکر نمیکنم بهتون اجازه داده باشم به دوستم توهین کنید لیان:به اجازه ی تو لازم نبود شوگا:عه اینطوریه لیان:دقیقا همینطوریه شوگا:ببین کوچولو تو برای من عددی نیستی بخوام حسابت کنم تا الان هم مسلما اینجایی به خاطر پولای باباته لیان:از جلوی چشمم گمشو شوگا:هه عمرا لیان:حالم ازت بهم میخوره وقتی راجب زندگیه کسی نمیدونی زر زر نکن فهمیدی ببین بدبخت باید بهت بگم که
بابای من مردههه تا الان هم که اینجام روی پای خودم وایسادم به اینجا رسیدم پس حرف اضافه نزن وقتی راجب زندگیه کسی نمیدونی . شوگا مات نگام کرد شوگا:بابات م مرده ؟.با اخم هلش دادم سمت بیرون رفتم. ویکی:چی بهش گفتی شوگا:من من نمیدونستم واقعا ویکی:هه وقتی چیزیو نمیدونی تا وقتی نفهمیدی راجبش صحبت نکن شوگا:من متاسفم ویکی:از من نباید عذر خواهی کنی اونی باید ازش معذرت بخوای بیرونه لیان:سریع دویدم بیرون قبلش به امیلی گفتم که سوییچ رو بهم بده سوار ماشینش شدم سمت قبرستون روندم شوگا:بعد از حرفای ویکی سریع دویدم دنبال لیانا سوار ماشین شد و روند برام مهم نبود کجا میره فقط سوار ماشینم شدم تعقیبش کردم رفت سمت قبرستون پیاد شد و سمت یکی از قبر ها رفت لیان:سمت قبر بابام رفتم ...سلام بابا میدونی چندوقته ندیدمت بابا چرا همه از من بدشون میاد چرا همه باهام بدن چرا عمو و عمه ازم متنفرن مگه برادر زاده شون نیستم چرا بهم میگن نحس چرا انقدر از من بیزارن دلم برای مامان هم تنگ شده المانه بهم زنگ میزنه ولی خودشو نمیبینم بابا دو تا دوست پیدا کردم امیلی و ویکی خیلی دخترای مهربونین اولین کسایین که با من دوست شدن بابا دلم برات تنگ شده کی میام پیشت شوگا:هق هقشو میشنیدم هر لحظه عذاب وجدانم بیشتر میشد وایی شوگا باز گند زدی حرفاش وحشتناک بود یعنی بهش میگفتن نحس منو بگو چه فکرایی راجبش نکرده بودم مین
- ۲۱.۶k
- ۱۶ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط