{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اصل نیت وجدان عزیزم

اصل نیت وجدان عزیزم

لپ تپلی بابا رو ب*و*سیدم که …
مامان : باز تو از شوهر من اویزون شدی ؟ … چی از جونش میخوای اخه ؟

از بابا جدا شدم و گفتم : ووویییی صاحابش اومد

دستمو گذاشتم تو جیب شلوارم و سوت زنان از کنار مامان رد شدم و انگار نه انگاز من شوهر عزیزتر از دخترشو میب*و*سیدم …

سه تایی دور میز نشستیم و مشغول صبحونه شدیم .

تند تند صبحانمو خوردم و بلند شدم و درحالی لقمه اخرمو با ته مونده چایی شیرینم قورت میدادم گفتم : من برم که امروز روز اول دانشگاه

مامان : حالا اروم صبحونتو بخور … اینطوری که خفه میشی جنازتو باید ببریم

کشته مرده این مادر با احساسم بودم :((

تندی لباسامو پوشیدم و چادر خوشگل اتو کشیدمو هم سرم کردم و کیفمم برداشتم و .. بابای اتاقممممم
درحالی که جلو در کفشمو میپوشیدم بلند گفتم : من دارم میرم , شلوغی نکنید , درم رو کسی باز نکنیدهاااا … گرگ میاد میخوردتون
بابا : تو مارو نخوری گرگ نمیخوره من : نترس گرگ میدونه چه گوه…
هیییععععععععع خاااااککککک تووو سرممممممممم

سرمو بلند کردم دیدم بابا دست به سینه وایستاده و نگاهم میکنه

بلند شدم و گفتم : چیزه … میدونی بابا … منظورم این بود که …

بابا : نه همون که خودت داشتی میگفتی …

سرشو با تاسف تکون داد و گفت : منو باش میخواستم ماشینمو بدم بهت … نوچ نوچ
ذوق زده گفتم : جوووون مننننننننن

بابا : نه دیگه … ما رو گرگ هم نمیخوره … برو خداحافظ

خودمو مظلوم کردم و گفتم : بهبهشید دیه …

بابا : قیافتو اونجور نکن , خر اقا خدا بیامرزم یادم میفته

:||
من : راستشو بگو بابا … از کدوم جوب پیدام کردی ؟

بابا کمی فکر کرد و گفت : یادم جوب نبود … تو یه پاکت زباله بودی من : باااابااااااااااا

با جیغم خندید و گفت : ها , تا تو باشی دیگه از اون حرفا نزنی … حالام اینو بگیر و برو که دیرت شد

سوییچ رو از دستش قاپیدم و یه ماچ خوشگلم از لپش گرفتم و زدم بیرون

تا دانشگاه راه زیادی نبود و سر بیست دقیقه رسیدم

دانشجوی ترم چهار باستان شناسی بودم و عاااااشق رشتم
به نظر خودم هیجان داشت



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%d8%a8%d8%b3%d8%aa-%d8%aa%d8%a7-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

_ اره بریم گشنمهخخخ باز چش توپی شدن خودم جلوتر رفتم اشپزخونه...

خان جون گفتن های یلدا به شیرینی قند و عسل بود برایش . اصلا ا...

هرچه قدر مامان از کودکی ستتعی کرده بود با تغذیه مناستتتب قد ...

ی نگاه به ماشین کردو گفت میخواستم ببینم اگه روشن نمیشه تا ی ...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط