{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۶۷

ذوق زده بلند خندید و خودشو جمع کرد.

بوسه اي به سرش زدم و گفتم من اول فك كردم تو دختر

تهیونگی.

ناديا - نج..

لبخند زدم و دست به موهاش کشیدم و گفتم: همیشه میای

پيش دايي؟ ناديا-بعضي وقتا..

مامانت سرکار میره که تو رو گاهي ميسپره به دايي؟

تند گفت اره.. باباهم داشت میرفت جايي..تو دوست تهبونگب؟ سر تکون دادم و گفتم یه جورایی..دايي تهیونگ رو دوست

داري؟

با ذوق گفت: خيلي خيلي زياد...

لبخندم عمیق تر شد.

نادیا-تازه دوس دختلش شدي؟

سعی کردم لبخندم رو جمع کنم و گفتم هنوز دوست دخترش نشدم ..وروجك..
دخترش نشدم ..وروجك

و بینیشو کشیدم.

خندید.

رفتم براش خوراکي ميوه و پفك اوردم..

تند خورد و گفت: دیده نمیرقصیم؟ چشمامو گرد کردم و گفتم خسته نشدی؟ خندید و گفت:نه..دايي کي مياد؟ به ساعت نگاه کردم و گفتم میاد نادیا-زنگ بزنیم بهش؟

دوست داري باهاش حرف بزني؟ تند سر به اره تکون داد.

به ساعت نگاه کردم ٤:٣٠ بود.

شاید خواب باشه..

خواهرزاده شو میسپره به من میره میخوابه؟

دندونامو فشردم

شاید.

به درك.. پس حقشه بیدار شه..

گوشیمو در آوردم و شمارشو گرفتم.

بعد دومین بوق جواب داد و گفت: بله

صداش خواب آلود نبود.

تند گفتم: سلام..

تهیونگ-چيزي شده؟ نادیا خوبه؟

دور و برش شلوغ بود و حس کردم صدای پیج بیمارستان

رو شنیدم

سریع و نگران گفتم نه نه هيچي نيست..نادیا هم خوبه..خواست با تو حرف بزنه واسه همین زنگ زدم..تو

خوبي؟کجايي يه صداهايي مياد؟

تلخ :گفت مشکلیه نادیا تا صبح پیشت باشه؟

سریع گفتم نه اصلا..

و رومو برگردوندم و اروم گفتم تو بیمارستانی نه؟
و رومو برگردوندم و اروم گفتم:تو بیمارستانی نه؟

سريع
دیدگاه ها (۲)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۶۶با ذوق زانو زدم و گفتم:وااي...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۶۵خيلي حس و حال خوبی داشتم. ح...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۰صبح زودتر راه افتادم که دیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط