{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۸:

ساعت ۴، کتابخونهی دانشگاه تقریباً خلوت بود. آت توی یه میز گوشه نشسته بود، لپتاپش روشن و دفترچهاش باز. جیمین با یه لیوان قهوه اومد و بدون اجازه نشست روبروش.

آت بدون بلند کردن سرش گفت: «دیر کردی ۵ دقیقه.»

جیمین قهوه رو گذاشت روی میز: «ترافیک بود. ولی برات یه قهوه آوردم.»

آت نگاهش کرد: «من قهوه دوست ندارم، چای دوست دارم.»

جیمین یه لحظه مکث کرد، بعد گفت: «باشه، فردا چای میارم.»

آت یه لبخند زیر لب زد و برگشت به لپتاپ. جیمین هم دفترچهاش رو باز کرد. برای اولین بار، دو ساعت بدون هیچ درگیری، باهم کار کردن.

موقع رفتن، جیمین گفت: «آت... راستش، تو از اونایی که فکر میکردم نیستی.»

آت کولهش رو بست و گفت: «جیمین، من هیچوقت اونی نبودم که تو فکر میکردی. تو فقط به خاطر یه سری کلیشه قضاوت کردی. شاید وقتشه عادت کنی.»

و رفت. جیمین موند و به در خیره شد. تهیونگ که از پشت قفسه کتابها نگاه میکرد، اومد جلو و گفت:

· «جیمین، تو که بهش قهوه دادی؟ واسه کی؟»

جیمین با عصبانیت گفت: «واسه شرطه، ولش کن!»

ولی ته دلش میدونست که این فقط شرط نیست.


سلامم اینم پارت جدیدددد
😘🫂😘🫂😘🫂
نظرتو بگو
دیدگاه ها (۰)

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۹: ظهر بود، کافه شلو...

سلااممممماومدم یه سوال بپرسم و هم نظر شما روبعد این فیک هم ف...

عکس سناریو ها ، درخواستی زیر این پست📜📜

زیر این پست درخواستی هارو بگید🎀💖🎀💖🎀💖🎀💖🎀💖

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۶: صبح روز بعد، آت ر...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت۲:فرداش، ساعت ۱۰ صبح،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط