𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۹:
ظهر بود، کافه شلوغ. آت با یه ساندویچ و یه لیوان چای، توی گوشه نشسته بود. یهو جونگوک و تهیونگ اومدن و نشستن طرفش، بدون اجازه.
جونگوک با لبخند گفت: «آت، امروز تنهایی؟ جیمین کجاست؟»
آت بدون نگاه کردن گفت: «نمی دونم. و برام مهم نیست.»
تهیونگ گفت: «جوون، دیشب جیمین تا ۲ شب بیدار بود و راجع به پروژه فکر میکرد. به خاطر توئه؟»
آت ساندویچش رو زمین گذاشت و بهشون نگاه کرد:
· «تهیونگ، جیمین به خاطر خودش بیدار بود، نه به خاطر من. پروژه رو باید تحویل بدیم. حالا یا میخواین بشینین و کمک کنین، یا برین و مزاحمت نشین؟»
جونگوک و تهیونگ نگاه به هم انداختن. جونگوک گفت: «آت، تو واقعاً از هیچکی نمیترسی، میدونی؟»
آت لبخند زد: «چرا، از عنکبوت میترسم. ولی از شما که نه.»
جونگوک خندید و تهیونگ هم لبخند زد. برای اولین بار، یه لحظهی دوستانه بینشون شکل گرفت. ولی هنوز خیلی زود بود.
✨💋✨
نظرتو بگو
.........................
تا شب سه پارت دیگه میزارم
لایک کنننن
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۹:
ظهر بود، کافه شلوغ. آت با یه ساندویچ و یه لیوان چای، توی گوشه نشسته بود. یهو جونگوک و تهیونگ اومدن و نشستن طرفش، بدون اجازه.
جونگوک با لبخند گفت: «آت، امروز تنهایی؟ جیمین کجاست؟»
آت بدون نگاه کردن گفت: «نمی دونم. و برام مهم نیست.»
تهیونگ گفت: «جوون، دیشب جیمین تا ۲ شب بیدار بود و راجع به پروژه فکر میکرد. به خاطر توئه؟»
آت ساندویچش رو زمین گذاشت و بهشون نگاه کرد:
· «تهیونگ، جیمین به خاطر خودش بیدار بود، نه به خاطر من. پروژه رو باید تحویل بدیم. حالا یا میخواین بشینین و کمک کنین، یا برین و مزاحمت نشین؟»
جونگوک و تهیونگ نگاه به هم انداختن. جونگوک گفت: «آت، تو واقعاً از هیچکی نمیترسی، میدونی؟»
آت لبخند زد: «چرا، از عنکبوت میترسم. ولی از شما که نه.»
جونگوک خندید و تهیونگ هم لبخند زد. برای اولین بار، یه لحظهی دوستانه بینشون شکل گرفت. ولی هنوز خیلی زود بود.
✨💋✨
نظرتو بگو
.........................
تا شب سه پارت دیگه میزارم
لایک کنننن
- ۱۷۴
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط