پارت
پارت ۵
🛐عشقــ اجباریـــ🛐
~~~~~~~~~~~~~~(یکمی هم طرف جونکوک بریم البته از اول نه از وقتی که داشت برا مهمونی آماده میشد)
جونکوک مثل همیشه از بیرون اومد به طرف اتاقش رفت ،حمومی کرد و بعد از۱۰ مین بیرون اومد و و لباسشو پوشید و موهاشو درست کرد و در آخر چند پاف عطر زد و پایین رفت،با پدر و مادرش سوار ماشین شدنو به طرف خونه آقای شین حرکت کردن،بعد چند دقیقه رسیدن و جلوی در پیاده شدن و رفتن تو ،جونکوک با همه دست داد که به یه دختر ریزه میره رسید،حدس میزد که خودش باشه،کسی که قراره باهاش ازدواج کنه،جونکوک نگاه کوتاهی بهش کرد و آنالیزش کرد،خیلی ریزه میره بود،جوری که باید جونکوک سرشو تا ناموس هم میکرد،لبای قلوه ای،اندام ظریف ،چشمایی گرد و با نمک، دستشو دراز کرد تا با دختر کوچولوی جلوش دست بده ، با همدیگه دست دادن و به داخل حرکت کردن و روی مبل نشستن ،بعد از نشستن آقای جئون شروع به حرف زدن کرد و لب زد:خب ،ما اینجا جمع شدیم که درباره آینده دو خانواده حرف بزنیم و کمی گپ بزنیم،مگه نه آقای شین؟
پدر هانول لبخندی زد و گفت:درسته آقای جئون،ولی اول درباره ازدواج بچه ها باید صحبت کنیم
آقای جئون سری تکون داد و گفت:بله درسته ،من برنامه ریزی های کردم که اگه موافق باشین انجامش میدم ،خب بنظر من عروسی و نامزدی رو یکی کنیم و فقط یه جشن بگیریم،تاریخ عروسی ۴روز بعد باشه و هرچه زودتر این وسلط ($درست نوشتم؟)سر بگیره
پدر هانول لبخندی زد و گفت:بله فکر خوبی کردید آقای جئون و بنظرم الان بچه ها برن اتاق و باهم صحبتایی کنن
جونکوک که تا الان سرش تو گوشی بود با این حرف پوزخند زد و گوشیشو کنار گذاشت
~~~~برگردیم پیش هانولعلی
هانول وقتی این حرف رو از پدرش شنید چشاش چهارتا شد ،پدرش با یه نگاه فهموند که باید پاشه،بعد از اون نگاه پدرش هانول پاشد و جونکوکم دنبالش رفت،وقتی رسیدن به اتاق جونکوک رفت نشست روی مبل اتاق و گوشیشو در آورد ،هانول که تا الان بزور عصبانیت خودشو نگه داشته بود با حرص لب زد:هوی آقای جئون،یه لحظه سرتو از اون گوشی درار
بعد حرف هانول جونکوک به پوزخند صداداری زد و گفت:خانوم کوچولو جوش نخور،واقعا فکر کردی اومدم اینجا باهات حرف بزنم؟ عاشق معشوق نیستیم که
هانول با یه لحن مسخره ای گفت:نه که من کشته مردتم؛از الان به بعدم گنده گوزی رو میزاری کنار آقای جئون!
جونکوک بعد این حرف هانول خنده بلندی کرد و بلند شد و صورتش رو نزدیک تر برد و لب زد:توی جغله داری به من زور میگی؟
هانول با اعتماد بنفس لب زد:معلومه!
جونکوک با یه تعجب مصنوعی گفت:انگاری باهام کنار نیومدی خانم کوچولو،اخلاقم اینه !
هانول با عصبانیت گفت:نخیر نیومدم،،الانم میریم پایین و میگیم که باهم اخلاقامون جور در نمیاد و نمیخوایم باهم ازدواج کنیم فهمیدی؟
جونکوک با خنده گفت:باشه !
هانول جونکوک باهم به پایین رفتن،جلوی پدر مادراشون وایسادن که پدر جونکوک گفت:بچه ها حرفاتو زدین،چی شد کنار اومدین باهم؟
هانول میخواست حرف بزنه و بگه که باهم کنار نیومده ولی قبل اون جونکوک گفت:بله پدر اخلاقای مشترک زیادی داریم خیلی باهم کنار اومدیم
هانول با تعجب و عصبانیت به جونکوک را زده بود،خود جونکوکم نمیدونست چرا همچین کرد،اونکه راضی نبود ازدواج کنه و این به فرصت بود،اما کار از کار دیگه گذشته بود!
پدر هانول با خنده گفت:عالیه،دخترم تو چی؟
هانول با یه لبخند مصنوعی لب زد:ب..بله منم موافقم... باهم خیلی کنار،،اومدیم($جونکوکعلی این چه حرکتیه بچه زبونش گرفت)
مادر جونکوک بلند شد با لبخندی از روی ذوق گفت:خب پس مبارکههه
~~~~~~~~~~~
خانواده آقای جئون رفته بودن،هانول به بالا رفت و لباساش رو درآورد و عوض کرد،به جینا زنگ زد که بعد ۴تا بوق جواب داد
(مکالمشون)
جینا:جونم؟
هانول:چطوری شتر
جینا:خوبم گراز،میگفتی میان اومدن؟پسرع چطور بود؟
هانول نفس عمیقی کشید و گفت:خوش قیافه بود،ولی کصکش($در مورد پسرم درست حرف بزنن)
جینا:وای چرا؟
هانول:باهاش قرار گذاشتیم که بریم پایین بگیم باهم کنار نیومدیم،اما این بیشرف یجوری کرد انگار از خدامونهه ازدواج کنیممم
جینا:......
شرطا:
کامنت:۷ لایک:۱۸ بازنشر:۶ فالوور:۳تا
بوس به همتونننننن💋💋💗
(ویسگون جرعت داری دوباره پاک کن)
🛐عشقــ اجباریـــ🛐
~~~~~~~~~~~~~~(یکمی هم طرف جونکوک بریم البته از اول نه از وقتی که داشت برا مهمونی آماده میشد)
جونکوک مثل همیشه از بیرون اومد به طرف اتاقش رفت ،حمومی کرد و بعد از۱۰ مین بیرون اومد و و لباسشو پوشید و موهاشو درست کرد و در آخر چند پاف عطر زد و پایین رفت،با پدر و مادرش سوار ماشین شدنو به طرف خونه آقای شین حرکت کردن،بعد چند دقیقه رسیدن و جلوی در پیاده شدن و رفتن تو ،جونکوک با همه دست داد که به یه دختر ریزه میره رسید،حدس میزد که خودش باشه،کسی که قراره باهاش ازدواج کنه،جونکوک نگاه کوتاهی بهش کرد و آنالیزش کرد،خیلی ریزه میره بود،جوری که باید جونکوک سرشو تا ناموس هم میکرد،لبای قلوه ای،اندام ظریف ،چشمایی گرد و با نمک، دستشو دراز کرد تا با دختر کوچولوی جلوش دست بده ، با همدیگه دست دادن و به داخل حرکت کردن و روی مبل نشستن ،بعد از نشستن آقای جئون شروع به حرف زدن کرد و لب زد:خب ،ما اینجا جمع شدیم که درباره آینده دو خانواده حرف بزنیم و کمی گپ بزنیم،مگه نه آقای شین؟
پدر هانول لبخندی زد و گفت:درسته آقای جئون،ولی اول درباره ازدواج بچه ها باید صحبت کنیم
آقای جئون سری تکون داد و گفت:بله درسته ،من برنامه ریزی های کردم که اگه موافق باشین انجامش میدم ،خب بنظر من عروسی و نامزدی رو یکی کنیم و فقط یه جشن بگیریم،تاریخ عروسی ۴روز بعد باشه و هرچه زودتر این وسلط ($درست نوشتم؟)سر بگیره
پدر هانول لبخندی زد و گفت:بله فکر خوبی کردید آقای جئون و بنظرم الان بچه ها برن اتاق و باهم صحبتایی کنن
جونکوک که تا الان سرش تو گوشی بود با این حرف پوزخند زد و گوشیشو کنار گذاشت
~~~~برگردیم پیش هانولعلی
هانول وقتی این حرف رو از پدرش شنید چشاش چهارتا شد ،پدرش با یه نگاه فهموند که باید پاشه،بعد از اون نگاه پدرش هانول پاشد و جونکوکم دنبالش رفت،وقتی رسیدن به اتاق جونکوک رفت نشست روی مبل اتاق و گوشیشو در آورد ،هانول که تا الان بزور عصبانیت خودشو نگه داشته بود با حرص لب زد:هوی آقای جئون،یه لحظه سرتو از اون گوشی درار
بعد حرف هانول جونکوک به پوزخند صداداری زد و گفت:خانوم کوچولو جوش نخور،واقعا فکر کردی اومدم اینجا باهات حرف بزنم؟ عاشق معشوق نیستیم که
هانول با یه لحن مسخره ای گفت:نه که من کشته مردتم؛از الان به بعدم گنده گوزی رو میزاری کنار آقای جئون!
جونکوک بعد این حرف هانول خنده بلندی کرد و بلند شد و صورتش رو نزدیک تر برد و لب زد:توی جغله داری به من زور میگی؟
هانول با اعتماد بنفس لب زد:معلومه!
جونکوک با یه تعجب مصنوعی گفت:انگاری باهام کنار نیومدی خانم کوچولو،اخلاقم اینه !
هانول با عصبانیت گفت:نخیر نیومدم،،الانم میریم پایین و میگیم که باهم اخلاقامون جور در نمیاد و نمیخوایم باهم ازدواج کنیم فهمیدی؟
جونکوک با خنده گفت:باشه !
هانول جونکوک باهم به پایین رفتن،جلوی پدر مادراشون وایسادن که پدر جونکوک گفت:بچه ها حرفاتو زدین،چی شد کنار اومدین باهم؟
هانول میخواست حرف بزنه و بگه که باهم کنار نیومده ولی قبل اون جونکوک گفت:بله پدر اخلاقای مشترک زیادی داریم خیلی باهم کنار اومدیم
هانول با تعجب و عصبانیت به جونکوک را زده بود،خود جونکوکم نمیدونست چرا همچین کرد،اونکه راضی نبود ازدواج کنه و این به فرصت بود،اما کار از کار دیگه گذشته بود!
پدر هانول با خنده گفت:عالیه،دخترم تو چی؟
هانول با یه لبخند مصنوعی لب زد:ب..بله منم موافقم... باهم خیلی کنار،،اومدیم($جونکوکعلی این چه حرکتیه بچه زبونش گرفت)
مادر جونکوک بلند شد با لبخندی از روی ذوق گفت:خب پس مبارکههه
~~~~~~~~~~~
خانواده آقای جئون رفته بودن،هانول به بالا رفت و لباساش رو درآورد و عوض کرد،به جینا زنگ زد که بعد ۴تا بوق جواب داد
(مکالمشون)
جینا:جونم؟
هانول:چطوری شتر
جینا:خوبم گراز،میگفتی میان اومدن؟پسرع چطور بود؟
هانول نفس عمیقی کشید و گفت:خوش قیافه بود،ولی کصکش($در مورد پسرم درست حرف بزنن)
جینا:وای چرا؟
هانول:باهاش قرار گذاشتیم که بریم پایین بگیم باهم کنار نیومدیم،اما این بیشرف یجوری کرد انگار از خدامونهه ازدواج کنیممم
جینا:......
شرطا:
کامنت:۷ لایک:۱۸ بازنشر:۶ فالوور:۳تا
بوس به همتونننننن💋💋💗
(ویسگون جرعت داری دوباره پاک کن)
- ۶.۸k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط