شعله های پنهان
شعله های پنهان
پارت ۴: (فینال)
صبح زود بود، اما باران هنوز آروم میبارید و شهر سئول رو زیر پردهای نقرهای پوشانده بود. داخل برج بلک رز، تهیونگ و جونگکوک هنوز روی همون مبل بزرگ نشسته بودن. شب گذشته حرفها، اعترافها و نوازشهای آروم، همه چیز رو عوض کرده بود.
جونگکوک سرش هنوز روی شونهی تهیونگ بود. دست تهیونگ آروم موهای مشکی جونگکوک رو نوازش میکرد. برای اولین بار بعد از شش سال، هیچ کدوم احساس تنهایی نمیکردن.
-دیشب همه اطلاعات رو برات فرستادم
جونگکوک با صدای نرم گفت.
-باندهای چینی، ژاپنیها... همهشون. اگه با هم باشیم، هیچکدوم جرات حمله ندارن.
تهیونگ سرش رو چرخوند و پیشونیش رو روی موهای جونگکوک گذاشت. بوی آشنا و دلنشینش قلبش رو آروم میکرد.
-دیگه دشمنیای در کار نیست، جونگکوک. تو دیگه روح نیستی. تو... مال منی. و منم مال تو.
جونگکوک بلند شد و روبهروی تهیونگ نشست. چشمان گوزنیش پر از احساس بود. دستش رو آروم روی گونهی تهیونگ گذاشت و با انگشت شستش خط فک قویش رو دنبال کرد.
-دیگه فرار نمیکنم، ته. دیگه نمیخوام بدون تو باشم.
تهیونگ لبخند نرم و واقعی زد — لبخندی که فقط برای جونگکوک نگه داشته بود. دستش رو دور کمر جونگکوک حلقه کرد و اونو نزدیکتر کشید. بدنهاشون به هم چسبید، گرم و امن.
-پس از امروز، ما با هم امپراتوری رو نگه میداریم. هیچ دشمنیای، هیچ خیانتی. فقط تو و من.
جونگکوک سرش رو کمی پایین آورد. لبهاشون فقط چند سانت فاصله داشتن. تهیونگ آروم خم شد و یه بوسهی کوچولو، نرم و پر از عشق روی لبهای جونگکوک گذاشت. کوتاه، اما عمیق. مثل قولی برای آینده. جونگکوک هم با همون نرمی جواب داد، لبهاش رو آروم به لبهای تهیونگ فشرد و یه لحظه چشمهاش رو بست.
وقتی جدا شدن، پیشونیشون به هم چسبیده بود.
-دوستت دارم، احمق.
جونگکوک زمزمه کرد.
تهیونگ خندید، خندهای گرم و کمصدا.
-منم دوستت دارم، جونگکوک. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.
در همون لحظه، در اتاق آروم باز شد. جیمین، نامجون و هوسوک با نگرانی وارد شدن، اما وقتی صحنه رو دیدن، همه ساکت موندن.
جیمین لبخند زد: به نظر میرسه... دشمنی تموم شده؟
تهیونگ بدون اینکه جونگکوک رو ول کنه، سرش رو چرخوند و با صدای محکم و مطمئن گفت:
تموم شد. از امروز جونگکوک شریک منه. هر کی بخواد بهش آسیب بزنه، اول با من طرفه.
جونگکوک دست تهیونگ رو محکمتر فشرد و به بقیه نگاه کرد: و منم پشت سرشه. با هم.
نامجون عینکش رو بالا زد و لبخند زد. هوسوک فقط خندید و مشتش رو بالا برد. جیمین هم با چشمای برقزده گفت: بالاخره... خانواده کامل شد.
باران بیرون آرومتر شد. انگار حتی آسمان هم تسلیم شده بود.
تهیونگ و جونگکوک دوباره به هم نگاه کردن. آینده تاریک مافیاییشون حالا با نور عشق روشن شده بود.
پایان.
و اولین فیک بیال من
چطور بووددد؟
پارت ۴: (فینال)
صبح زود بود، اما باران هنوز آروم میبارید و شهر سئول رو زیر پردهای نقرهای پوشانده بود. داخل برج بلک رز، تهیونگ و جونگکوک هنوز روی همون مبل بزرگ نشسته بودن. شب گذشته حرفها، اعترافها و نوازشهای آروم، همه چیز رو عوض کرده بود.
جونگکوک سرش هنوز روی شونهی تهیونگ بود. دست تهیونگ آروم موهای مشکی جونگکوک رو نوازش میکرد. برای اولین بار بعد از شش سال، هیچ کدوم احساس تنهایی نمیکردن.
-دیشب همه اطلاعات رو برات فرستادم
جونگکوک با صدای نرم گفت.
-باندهای چینی، ژاپنیها... همهشون. اگه با هم باشیم، هیچکدوم جرات حمله ندارن.
تهیونگ سرش رو چرخوند و پیشونیش رو روی موهای جونگکوک گذاشت. بوی آشنا و دلنشینش قلبش رو آروم میکرد.
-دیگه دشمنیای در کار نیست، جونگکوک. تو دیگه روح نیستی. تو... مال منی. و منم مال تو.
جونگکوک بلند شد و روبهروی تهیونگ نشست. چشمان گوزنیش پر از احساس بود. دستش رو آروم روی گونهی تهیونگ گذاشت و با انگشت شستش خط فک قویش رو دنبال کرد.
-دیگه فرار نمیکنم، ته. دیگه نمیخوام بدون تو باشم.
تهیونگ لبخند نرم و واقعی زد — لبخندی که فقط برای جونگکوک نگه داشته بود. دستش رو دور کمر جونگکوک حلقه کرد و اونو نزدیکتر کشید. بدنهاشون به هم چسبید، گرم و امن.
-پس از امروز، ما با هم امپراتوری رو نگه میداریم. هیچ دشمنیای، هیچ خیانتی. فقط تو و من.
جونگکوک سرش رو کمی پایین آورد. لبهاشون فقط چند سانت فاصله داشتن. تهیونگ آروم خم شد و یه بوسهی کوچولو، نرم و پر از عشق روی لبهای جونگکوک گذاشت. کوتاه، اما عمیق. مثل قولی برای آینده. جونگکوک هم با همون نرمی جواب داد، لبهاش رو آروم به لبهای تهیونگ فشرد و یه لحظه چشمهاش رو بست.
وقتی جدا شدن، پیشونیشون به هم چسبیده بود.
-دوستت دارم، احمق.
جونگکوک زمزمه کرد.
تهیونگ خندید، خندهای گرم و کمصدا.
-منم دوستت دارم، جونگکوک. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.
در همون لحظه، در اتاق آروم باز شد. جیمین، نامجون و هوسوک با نگرانی وارد شدن، اما وقتی صحنه رو دیدن، همه ساکت موندن.
جیمین لبخند زد: به نظر میرسه... دشمنی تموم شده؟
تهیونگ بدون اینکه جونگکوک رو ول کنه، سرش رو چرخوند و با صدای محکم و مطمئن گفت:
تموم شد. از امروز جونگکوک شریک منه. هر کی بخواد بهش آسیب بزنه، اول با من طرفه.
جونگکوک دست تهیونگ رو محکمتر فشرد و به بقیه نگاه کرد: و منم پشت سرشه. با هم.
نامجون عینکش رو بالا زد و لبخند زد. هوسوک فقط خندید و مشتش رو بالا برد. جیمین هم با چشمای برقزده گفت: بالاخره... خانواده کامل شد.
باران بیرون آرومتر شد. انگار حتی آسمان هم تسلیم شده بود.
تهیونگ و جونگکوک دوباره به هم نگاه کردن. آینده تاریک مافیاییشون حالا با نور عشق روشن شده بود.
پایان.
و اولین فیک بیال من
چطور بووددد؟
- ۳۷۶
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط