{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شعله های پنهان

شعله های پنهان

پارت ۲

درِ اتاق به آرامی باز شد. 

هوا انگار یخ زد. 

جونگ کوک با قدم‌های سنگین و مطمئن داخل شد. باران هنوز از موهای مشکیِ خیسش می‌چکید و روی کت چرم سیاهش می‌ریخت. تی‌شرت مشکی تنگ به بدن عضلانی و خال‌کوبی‌شده‌ش چسبیده بود. چشمانش — همون چشمای گوزنی خطرناک — مستقیم به تهیونگ خیره شد. لبخند ریز و تمسخرآمیزی روی لبش نشست، اما تو عمقش خشم و چیزی دیگه هم بود... چیزی که شش سال پیش جا مونده بود.

«V.» صداش پایین و خشن بود، مثل غرش یک گرگ که بالاخره به قلمرو قدیمی        شنیدم هنوز هم تاج رو سرت گذاشتی -

تهیونگ از جاش تکان نخورد. فقط دست‌هاش رو روی میز شیشه‌ای گذاشت و با نگاهی که می‌تونست آدم رو بسوزونه، جونگ‌کوک رو از بالا تا پایین برانداز کرد. قلبش یه لحظه تندتر زد، ولی صورتش مثل سنگ سرد موند.

جیمین ناخودآگاه دستش رو برد سمت چاقوی پنهانش. نامجون لپ‌تاپ رو بست و هوسوک قدم جلو گذاشت، اما تهیونگ با یه اشاره‌ی ساده‌ی دست، همه رو متوقف کرد.

-بذارید تنها حرف بزنیم.

سه نفر با اکراه اتاق رو ترک کردن، ولی جیمین قبل از خروج یه نگاه هشدارآمیز به جونگ‌کوک انداخت.

وقتی در بسته شد، تهیونگ آروم از پشت میز بیرون اومد. حالا دو تا سایه‌ی بلند تو نور قرمز اتاق روبه‌روی هم ایستاده بودن.

Jeon the Ghost تهیونگ با تمسخر گفت: لقب قشنگیه. فکر کردی با این اسم می‌تونی از من فرار کنی؟

جونگ‌کوک خندید، خنده‌ای کوتاه و تلخ. نزدیک‌تر اومد، تا جایی که تقریباً بوی عطر تهیونگ — همون عطر همیشگی و گران — به مشامش خورد.

-فرار نکردم، ته. فرستاده شدم. توسط میونگ‌هو، قبل از اینکه بمیرد. گفت تو دیگه صاحب من نیستی.

تهیونگ یهو دستش رو دراز کرد و یقه‌ی کت جونگ‌کوک رو محکم گرفت. با یه حرکت سریع، جونگ‌کوک رو به دیوار فشار داد. بدن‌هاشون به هم چسبید. نفس‌های داغشون با هم قاطی شد.

-تو همیشه مال من بودی، جونگ‌کوک. صدای تهیونگ بم‌تر و خطرناک‌تر شده بود. -شش سال پیش وقتی رفتی، فکر کردی می‌تونی اینو عوض کنی؟

جونگ‌کوک لبخند زد، ولی چشم‌هاش پر از آتش بود. دستش رو گذاشت روی مچ تهیونگ، ولی فشار نداد. فقط نگه داشت.

- حالا برگشتم چون قلمرو تو داره از دست می‌ره. باندهای چینی، ژاپنی‌ها، حتی روس‌ها... همه دارن دور هم جمع می‌شن. و من... من اطلاعاتشون رو دارم.

تهیونگ ابروهاش رو بالا برد. صورتش فقط چند سانت با صورت جونگ‌کوک فاصله داشت.

- و چرا باید به تو اعتماد کنم؟

جونگ‌کوک زمزمه کرد، صداش لرزید:

چون اگه بخوام، همین الان می‌تونستم گلوت رو ببرم... ولی هنوز این کارو نکردم.

یه لحظه سکوت شد. فقط صدای باران از پنجره‌ی بزرگ اتاق می‌اومد. 

تهیونگ ناگهان خم شد و لب‌هاش رو محکم به لب‌های جونگ‌کوک چسبوند. بوسه خشن، پر از خشم، دلتنگی و مالکیت بود. جونگ‌کوک اول سفت شد، بعد دستش رفت تو موهای تهیونگ و با همون شدت جواب داد.

وقتی جدا شدن، هر دو نفس‌نفس می‌زدن.

جونگ‌کوک با صدای گرفته گفت: 
این فقط شروعشه، Tae. اگه واقعاً می‌خوای امپراتوریت بمونه، باید با من همکاری کنی... ولی این بار، دیگه برده‌ت نیستم.

تهیونگ با انگشت شستش لب پایین جونگ‌کوک رو کشید و نگاهی پر از وعده‌های تاریک بهش انداخت.

- ما ببینیم کی مال کیه، جئون!.........
ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۱)

شعله های پنهانپارت ۳باران هنوز بی‌وقفه می‌بارید و صدای قطره‌...

شعله های پنهانپارت ۴: (فینال)صبح زود بود، اما باران هنوز آرو...

شعله های پنهانپارت ۱باران شدید روی آسفالت خیابون‌های پایین ش...

چهارپارتی تهکوکمعرفی نامه:عنوان: شعله های پنهانکاپل: تهکوک (...

تو مال منی...p11 (آخر)

تو مال منی...p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط