شعله های پنهان
شعله های پنهان
پارت ۳
باران هنوز بیوقفه میبارید و صدای قطرهها روی شیشهی پنجرهی بزرگ اتاق مثل ضربان قلبهای تندشون شده بود. تهیونگ هنوز جونگکوک رو به دیوار فشار داده بود، اما این بار فشار دستش نرمتر شده بود. انگار خشم اولیه جاش رو به چیزی عمیقتر و خطرناکتر داده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و چشمانش رو بست. بوی تهیونگ — مخلوطی از عطر چوب صندل، ویسکی و قدرت — داشت دیوونش میکرد. شش سال گذشته بود، اما این حس هیچوقت از بین نرفته بود.
-چرا برگشتی واقعاً؟ تهیونگ زمزمه کرد. لبهاش نزدیک گوش جونگکوک بود و هر کلمه مثل نوازش داغی روی پوستش مینشست.
-نمیتونستی بدون من زندگی کنی، جئون؟
جونگکوک لبخند تلخی زد و دستش رو آروم روی سینهی تهیونگ گذاشت. زیر دستش، ضربان قلب قوی و تند تهیونگ رو حس میکرد.
- شاید... شاید دیگه نتونستم. تو روسیه هر شب کابوس میدیدم. کابوس اینکه تو با یه تیغه تو قلب بخوابی. یا اینکه یکی دیگه جای منو بگیره
صداش کمی لرزید.
-تو هنوز صاحب ذهنمی، ته. حتی وقتی داشتم ازت فرار میکردم.
تهیونگ یه لحظه عقب کشید تا مستقیم تو چشمان جونگکوک نگاه کنه. اون چشمای بزرگ که همیشه تهیونگ رو خلع سلاح میکرد. خشم و مالکیت هنوز تو نگاهش بود، اما حالا یه لایهی نرمتر هم اضافه شده بود — دلتنگی، علاقهای که شش سال سرکوب شده بود و حالا مثل آتش زیر خاکستر شعله میکشید.
-تو هم صاحب منی، احمق.
تهیونگ اعتراف کرد. صدای بم و گرفتهش پر از صداقت نادر بود.
-وقتی رفتی، قسمتم رو با خودت بردی. امپراتوری بدون تو... خالی بود.
دست تهیونگ آروم از یقهی جونگکوک پایین اومد و روی کمرش نشست. جونگکوک هم دستش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد. فاصلهشون کمتر و کمتر شد تا جایی که پیشونیشون به هم چسبید.
-دلم برات تنگ شده بود،
جونگکوک با صدایی که تقریباً شنیده نمیشد اعتراف کرد.
-حتی وقتی داشتم با دشمنات معامله میکردم، هر بار اسم تو میاومد، قلبم میایستاد.
تهیونگ لبخند نرم و نادرش رو زد — همون لبخندی که فقط جونگکوک دیده بود. بعد آروم پیشونیش رو بوسید، بعد پلكهاش، بعد نوک بینیاش. بوسهها آهسته و پر از احساس بودن، انگار داشت دوباره جونگکوک رو کشف میکرد.
جونگکوک چشمهاش رو بست و تن داد. دستهاش تو موهای تهیونگ فرو رفت و اونو نزدیکتر کشید. این بار بوسهشون عمیقتر بود. نه خشن مثل قبل، بلکه پر از گرسنگی ششساله، پر از علاقهای که هر دو سعی کرده بودن انکار کنن. لبها، زبانها، نفسهای داغ... همه چیز با هم قاطی شده بود.
وقتی جدا شدن، جونگکوک با انگشت شستش لب تهیونگ رو نوازش کرد و زمزمه کرد:
اگه بخوایم این کارو بکنیم... باید با هم باشیم. نه رئیس و برده. بلکه... شریک.
تهیونگ چشمانش رو بست و سرش رو به شونهی جونگکوک تکیه داد. برای اولین بار بعد از خیلی وقت، احساس امنیت میکرد.
-شریک.
تکرار کرد.
-ولی هنوزم مال منی، جونگکوک. فقط... حالا تو هم مال منو داری.
یه لحظه سکوت راحت بینشون افتاد. فقط صدای باران و ضربان قلبهایشون. تهیونگ دست جونگکوک رو گرفت و به سمت مبل بزرگ گوشهی اتاق برد. هر دو نشستن، بدنهاشون به هم چسبیده.
جونگکوک سرش رو روی شونهی تهیونگ گذاشت و آروم گفت:
فردا باندهای چینی جلسه دارن. اطلاعات کاملش پیش منه. ولی امشب... امشب فقط مال ماست.
تهیونگ موهای جونگکوک رو نوازش کرد و یه بوسهی طولانی روی گیجگاهش گذاشت.
-امشب فقط تو و من..........
ادامه دارد.........
پارت ۳
باران هنوز بیوقفه میبارید و صدای قطرهها روی شیشهی پنجرهی بزرگ اتاق مثل ضربان قلبهای تندشون شده بود. تهیونگ هنوز جونگکوک رو به دیوار فشار داده بود، اما این بار فشار دستش نرمتر شده بود. انگار خشم اولیه جاش رو به چیزی عمیقتر و خطرناکتر داده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و چشمانش رو بست. بوی تهیونگ — مخلوطی از عطر چوب صندل، ویسکی و قدرت — داشت دیوونش میکرد. شش سال گذشته بود، اما این حس هیچوقت از بین نرفته بود.
-چرا برگشتی واقعاً؟ تهیونگ زمزمه کرد. لبهاش نزدیک گوش جونگکوک بود و هر کلمه مثل نوازش داغی روی پوستش مینشست.
-نمیتونستی بدون من زندگی کنی، جئون؟
جونگکوک لبخند تلخی زد و دستش رو آروم روی سینهی تهیونگ گذاشت. زیر دستش، ضربان قلب قوی و تند تهیونگ رو حس میکرد.
- شاید... شاید دیگه نتونستم. تو روسیه هر شب کابوس میدیدم. کابوس اینکه تو با یه تیغه تو قلب بخوابی. یا اینکه یکی دیگه جای منو بگیره
صداش کمی لرزید.
-تو هنوز صاحب ذهنمی، ته. حتی وقتی داشتم ازت فرار میکردم.
تهیونگ یه لحظه عقب کشید تا مستقیم تو چشمان جونگکوک نگاه کنه. اون چشمای بزرگ که همیشه تهیونگ رو خلع سلاح میکرد. خشم و مالکیت هنوز تو نگاهش بود، اما حالا یه لایهی نرمتر هم اضافه شده بود — دلتنگی، علاقهای که شش سال سرکوب شده بود و حالا مثل آتش زیر خاکستر شعله میکشید.
-تو هم صاحب منی، احمق.
تهیونگ اعتراف کرد. صدای بم و گرفتهش پر از صداقت نادر بود.
-وقتی رفتی، قسمتم رو با خودت بردی. امپراتوری بدون تو... خالی بود.
دست تهیونگ آروم از یقهی جونگکوک پایین اومد و روی کمرش نشست. جونگکوک هم دستش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد. فاصلهشون کمتر و کمتر شد تا جایی که پیشونیشون به هم چسبید.
-دلم برات تنگ شده بود،
جونگکوک با صدایی که تقریباً شنیده نمیشد اعتراف کرد.
-حتی وقتی داشتم با دشمنات معامله میکردم، هر بار اسم تو میاومد، قلبم میایستاد.
تهیونگ لبخند نرم و نادرش رو زد — همون لبخندی که فقط جونگکوک دیده بود. بعد آروم پیشونیش رو بوسید، بعد پلكهاش، بعد نوک بینیاش. بوسهها آهسته و پر از احساس بودن، انگار داشت دوباره جونگکوک رو کشف میکرد.
جونگکوک چشمهاش رو بست و تن داد. دستهاش تو موهای تهیونگ فرو رفت و اونو نزدیکتر کشید. این بار بوسهشون عمیقتر بود. نه خشن مثل قبل، بلکه پر از گرسنگی ششساله، پر از علاقهای که هر دو سعی کرده بودن انکار کنن. لبها، زبانها، نفسهای داغ... همه چیز با هم قاطی شده بود.
وقتی جدا شدن، جونگکوک با انگشت شستش لب تهیونگ رو نوازش کرد و زمزمه کرد:
اگه بخوایم این کارو بکنیم... باید با هم باشیم. نه رئیس و برده. بلکه... شریک.
تهیونگ چشمانش رو بست و سرش رو به شونهی جونگکوک تکیه داد. برای اولین بار بعد از خیلی وقت، احساس امنیت میکرد.
-شریک.
تکرار کرد.
-ولی هنوزم مال منی، جونگکوک. فقط... حالا تو هم مال منو داری.
یه لحظه سکوت راحت بینشون افتاد. فقط صدای باران و ضربان قلبهایشون. تهیونگ دست جونگکوک رو گرفت و به سمت مبل بزرگ گوشهی اتاق برد. هر دو نشستن، بدنهاشون به هم چسبیده.
جونگکوک سرش رو روی شونهی تهیونگ گذاشت و آروم گفت:
فردا باندهای چینی جلسه دارن. اطلاعات کاملش پیش منه. ولی امشب... امشب فقط مال ماست.
تهیونگ موهای جونگکوک رو نوازش کرد و یه بوسهی طولانی روی گیجگاهش گذاشت.
-امشب فقط تو و من..........
ادامه دارد.........
- ۲.۹k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط