Continue the part
Continue the part: ①⑤
ویو رزی
دنبالم اومدن و من اهمیت ندادم و رفتم سمت هانا و گفتم بیا بریم ولی گفت خودم ماشین دارم میام منم سوار ماشین شدم و تا تونستم گاز دادم سرعتم بالای 300 تا رفت و فقط گاز میدادم و هیچی برام مهم نبود همینطور که گاز میدادم یهو به خودم اومدم و دیدم رسیدم بادیگارد ها در عمارتو باز کردن و رفتم داخل حیاط عمارت به سمت پارکینگ رفتمو ماشینو پارک کردم از پارکینک خارج شدم و بلخره به خود عمارت رسیدم در بزرگ رو باز کردم که تهیونگو روی مبل دیدم ویسکی دستش بود و تنها بود روی مبل لش کرده بود و با نگاهی که وقتی مست میشه نگاهم میکنه نگاهم کرد
~نمیخوای درو ببندی؟ "نگاه خاصش و لحن ددی مانندش"
☆ا اوم "با ترس در بست و اومد که روی مبل بشینه که تهیونگ با یه دستش اونو گذاشت روی پاش و دستشو دور کمر رزی حلقه کرد و گفت"
~مگه نگفتم با سرعت زیاد نرون "نگاه جذاب ددی مانند"
☆ق قرار نبود ت تند برم "با لکنت"
~دیگه تکرار نشه نمیخوام اتفاقی برات بیفته "لیوان ویسکیش رو میزاره روی میز کنارش و با دست راستش گردن رزی رو میگیره و..."
ویو رزی
یهو تهیونگ با دست راستش گردنمو از پشت گرفت و با نفس های داغش به سمت کردنم اومد و بوسه ای آبکی کرد تو اون لحظه فقط چشمامو بستم و یاد بچگیمون افتادم تهیونگ از بچگی مثل داداشا رفتار نمیکرد مثل ددی ها رفتار میکرد حتی چند بار هم سیع کرد لبامو توی بچگی ببوسه و موفق شد یهو حس کردم رفتم توی آسمون که دیدم تهیونگ براید استایل بغلم کرده و به طبقه بالا ولی به لتاق خودم نرفت ترس تمام وجودمو گرفت که در اتاق رو باز کرد و بردم گذاشتم روی تخت خودش و کوتش و خودش رفت اونور و کوتش رو دراورد و اومد سمتم دوتا دستش رو گذاشت روی تخت و الان صورتش نزدیک صورتم بود که گفت
~برام میتونی لباسمو در بیاری؟ "بم"
ویو رزی
دنبالم اومدن و من اهمیت ندادم و رفتم سمت هانا و گفتم بیا بریم ولی گفت خودم ماشین دارم میام منم سوار ماشین شدم و تا تونستم گاز دادم سرعتم بالای 300 تا رفت و فقط گاز میدادم و هیچی برام مهم نبود همینطور که گاز میدادم یهو به خودم اومدم و دیدم رسیدم بادیگارد ها در عمارتو باز کردن و رفتم داخل حیاط عمارت به سمت پارکینگ رفتمو ماشینو پارک کردم از پارکینک خارج شدم و بلخره به خود عمارت رسیدم در بزرگ رو باز کردم که تهیونگو روی مبل دیدم ویسکی دستش بود و تنها بود روی مبل لش کرده بود و با نگاهی که وقتی مست میشه نگاهم میکنه نگاهم کرد
~نمیخوای درو ببندی؟ "نگاه خاصش و لحن ددی مانندش"
☆ا اوم "با ترس در بست و اومد که روی مبل بشینه که تهیونگ با یه دستش اونو گذاشت روی پاش و دستشو دور کمر رزی حلقه کرد و گفت"
~مگه نگفتم با سرعت زیاد نرون "نگاه جذاب ددی مانند"
☆ق قرار نبود ت تند برم "با لکنت"
~دیگه تکرار نشه نمیخوام اتفاقی برات بیفته "لیوان ویسکیش رو میزاره روی میز کنارش و با دست راستش گردن رزی رو میگیره و..."
ویو رزی
یهو تهیونگ با دست راستش گردنمو از پشت گرفت و با نفس های داغش به سمت کردنم اومد و بوسه ای آبکی کرد تو اون لحظه فقط چشمامو بستم و یاد بچگیمون افتادم تهیونگ از بچگی مثل داداشا رفتار نمیکرد مثل ددی ها رفتار میکرد حتی چند بار هم سیع کرد لبامو توی بچگی ببوسه و موفق شد یهو حس کردم رفتم توی آسمون که دیدم تهیونگ براید استایل بغلم کرده و به طبقه بالا ولی به لتاق خودم نرفت ترس تمام وجودمو گرفت که در اتاق رو باز کرد و بردم گذاشتم روی تخت خودش و کوتش و خودش رفت اونور و کوتش رو دراورد و اومد سمتم دوتا دستش رو گذاشت روی تخت و الان صورتش نزدیک صورتم بود که گفت
~برام میتونی لباسمو در بیاری؟ "بم"
- ۹۱
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط