«ازدواج به اجبار»
«ازدواج به اجبار»
Part 8
من هم با قاطعیت پاسخ دادم :
لیانا: باشه، همون کاری رو انجام میدیم که گفتی. من یه آتشسوزی ساختگی راه میندازم تا بادیگاردها و محافظها سردرگم بشن. البته ممکنه چند نفر برای محافظت از جونگ سان و سانی همونجا بمونن. برای همین سریع روی پلهها یا هر نقطهای که دید مناسبی داشته باشه مستقر میشم و حواسم رو روی محافظها متمرکز میکنم. همزمان، افراد خودمون طبق نقشه عمل میکنن و به سمت جونگ سان و سانی شلیک میکنن تا قبل از اینکه کسی فرصت واکنش داشته باشه، همهچیز تموم بشه.
سوجون: عالیه. این بهترین نقشهایه که میتونستیم داشته باشیم.
لیانا: خب، عملیات رو کی شروع کنیم؟
سوجون: از اونجایی که جونگ سان گفته دوشنبه، یعنی پسفردا، باید به اون آدرس بریم، پس عملیات هم همون روز شروع میشه.
لیانا: باشه. اگر کاری نداری، من برم.
سوجون: نه، فقط خواستم بگم عروسیت با قدرتمندترین رئیس مافیای جهان مبارک.
لیانا: ممنون. خداحافظ.
سوجون: خداحافظ.
(ویوی جونگکوک)
به محض اینکه لیانا خداحافظی کرد و رفت، از جایم بلند شدم و به سمت محلی رفتم که قرار بود محموله اسلحهها را تحویل بگیرم. وقتی رسیدم، متوجه شدم همه بادیگاردها و محافظها بهشدت مضطرب و آشفتهاند. از چهرههایشان مشخص بود که اتفاقی افتاده است.
به سمتشان رفتم و پرسیدم:
جونگکوک: چی شده؟ چرا اینقدر نگرانید؟
بادیگارد اول: آقای جئون... فقط چند دقیقه خوابمون برد. وقتی بیدار شدیم، دیدیم تعداد زیادی از اسلحهها ناپدید شده.
بادیگارد دوم: خواهش میکنیم از ما بگذرید، آقای جئون.
جونگکوک (با خشم): من فقط ازتون خواسته بودم چند ساعت از این محموله محافظت کنید. همین کار ساده رو هم نتونستید انجام بدید؟
هر دو نفر سرشان را پایین انداختند.
جونگکوک: همین الان برید سمت بازداشتگاه.
بادیگارد اول (هراسان): آقای جئون، خواهش میکنیم ما رو ببخشید.
بادیگارد دوم: به خدا عمدی نبود.
جونگکوک (با عصبانیت): ساکت! یا خودتون میرید یا مجبور میشم بگم ببرنتون.
بادیگارد اول روی زانوهایش افتاد.
بادیگارد اول: خواهش میکنم، آقای جئون. به ما رحم کنید.
جونگکوک: میدونید چه خسارتی به من وارد شده؟ بعد میگید هیچ کاری نکردیم؟
بادیگارد دوم هم روی زانو افتاد.
بادیگارد دوم: خواهش میکنم...
جونگکوک: دوهیون!
دوهیون: بله؟
جونگکوک: این دوتا رو از اینجا ببر.
بادیگارد دوم (با گریه): آقای جئون، خواهش میکنم...
جونگکوک: حرفی نباشه. همینی که گفتم.
دوهیون: خودت رسیدگی میکنی یا افراد رو خبر کنم؟
جونگکوک: خودم شخصاً رسیدگی میکنم.
دوهیون: باشه.
(چند ساعت بعد)
پس از اینکه آن دو را بردند، من هم به اتاق بازجویی رفتم. فضای سنگینی بر اتاق حاکم بود و ترس در چهره هر دو نفر موج میزد.
بازجویی ساعتها ادامه پیدا کرد. آنها مدام اصرار داشتند که چیزی نمیدانند و سرقت اسلحهها بدون اطلاعشان انجام شده است، اما خشم ناشی از این اتفاق اجازه نمیداد بهسادگی از کنار ماجرا بگذرم.
وقتی کار تمام شد، از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت دفتر کارم رفتم. ذهنم درگیر یک سؤال بود؛ چه کسی جرئت کرده بود به محموله من دست بزند؟
شرایط پارت نهم :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۵ بازنشر
( بانو ها دوهیون دست راست جونگ کوک هست و جونگ کوک خیلی به دوهیون اعتماد داره)
Part 8
من هم با قاطعیت پاسخ دادم :
لیانا: باشه، همون کاری رو انجام میدیم که گفتی. من یه آتشسوزی ساختگی راه میندازم تا بادیگاردها و محافظها سردرگم بشن. البته ممکنه چند نفر برای محافظت از جونگ سان و سانی همونجا بمونن. برای همین سریع روی پلهها یا هر نقطهای که دید مناسبی داشته باشه مستقر میشم و حواسم رو روی محافظها متمرکز میکنم. همزمان، افراد خودمون طبق نقشه عمل میکنن و به سمت جونگ سان و سانی شلیک میکنن تا قبل از اینکه کسی فرصت واکنش داشته باشه، همهچیز تموم بشه.
سوجون: عالیه. این بهترین نقشهایه که میتونستیم داشته باشیم.
لیانا: خب، عملیات رو کی شروع کنیم؟
سوجون: از اونجایی که جونگ سان گفته دوشنبه، یعنی پسفردا، باید به اون آدرس بریم، پس عملیات هم همون روز شروع میشه.
لیانا: باشه. اگر کاری نداری، من برم.
سوجون: نه، فقط خواستم بگم عروسیت با قدرتمندترین رئیس مافیای جهان مبارک.
لیانا: ممنون. خداحافظ.
سوجون: خداحافظ.
(ویوی جونگکوک)
به محض اینکه لیانا خداحافظی کرد و رفت، از جایم بلند شدم و به سمت محلی رفتم که قرار بود محموله اسلحهها را تحویل بگیرم. وقتی رسیدم، متوجه شدم همه بادیگاردها و محافظها بهشدت مضطرب و آشفتهاند. از چهرههایشان مشخص بود که اتفاقی افتاده است.
به سمتشان رفتم و پرسیدم:
جونگکوک: چی شده؟ چرا اینقدر نگرانید؟
بادیگارد اول: آقای جئون... فقط چند دقیقه خوابمون برد. وقتی بیدار شدیم، دیدیم تعداد زیادی از اسلحهها ناپدید شده.
بادیگارد دوم: خواهش میکنیم از ما بگذرید، آقای جئون.
جونگکوک (با خشم): من فقط ازتون خواسته بودم چند ساعت از این محموله محافظت کنید. همین کار ساده رو هم نتونستید انجام بدید؟
هر دو نفر سرشان را پایین انداختند.
جونگکوک: همین الان برید سمت بازداشتگاه.
بادیگارد اول (هراسان): آقای جئون، خواهش میکنیم ما رو ببخشید.
بادیگارد دوم: به خدا عمدی نبود.
جونگکوک (با عصبانیت): ساکت! یا خودتون میرید یا مجبور میشم بگم ببرنتون.
بادیگارد اول روی زانوهایش افتاد.
بادیگارد اول: خواهش میکنم، آقای جئون. به ما رحم کنید.
جونگکوک: میدونید چه خسارتی به من وارد شده؟ بعد میگید هیچ کاری نکردیم؟
بادیگارد دوم هم روی زانو افتاد.
بادیگارد دوم: خواهش میکنم...
جونگکوک: دوهیون!
دوهیون: بله؟
جونگکوک: این دوتا رو از اینجا ببر.
بادیگارد دوم (با گریه): آقای جئون، خواهش میکنم...
جونگکوک: حرفی نباشه. همینی که گفتم.
دوهیون: خودت رسیدگی میکنی یا افراد رو خبر کنم؟
جونگکوک: خودم شخصاً رسیدگی میکنم.
دوهیون: باشه.
(چند ساعت بعد)
پس از اینکه آن دو را بردند، من هم به اتاق بازجویی رفتم. فضای سنگینی بر اتاق حاکم بود و ترس در چهره هر دو نفر موج میزد.
بازجویی ساعتها ادامه پیدا کرد. آنها مدام اصرار داشتند که چیزی نمیدانند و سرقت اسلحهها بدون اطلاعشان انجام شده است، اما خشم ناشی از این اتفاق اجازه نمیداد بهسادگی از کنار ماجرا بگذرم.
وقتی کار تمام شد، از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت دفتر کارم رفتم. ذهنم درگیر یک سؤال بود؛ چه کسی جرئت کرده بود به محموله من دست بزند؟
شرایط پارت نهم :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۵ بازنشر
( بانو ها دوهیون دست راست جونگ کوک هست و جونگ کوک خیلی به دوهیون اعتماد داره)
- ۳.۰k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط