{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 10

(پرش زمانی؛ زمانی که لیانا لباس ورزشی‌اش را پوشید و به طبقه پایین آمد.)
ویوی جونگ‌کوک:
حدود ده دقیقه بعد، لیانا با لباس ورزشی از پله‌ها پایین آمد. با هم به سمت باشگاه رفتیم. من مشغول پوشیدن دستکش‌های بوکسم بودم که صدای او را شنیدم.
لیانا:برای من هم دستکش داری، مگه نه؟
جونگ‌کوک:مگه تو هم بوکس کار می‌کنی؟
لیانا با لبخندی مطمئن گفت:
نه، فقط حدود پنج ساله که تمرین می‌کنم.
جونگ‌کوک: پس بیا یه مسابقه داشته باشیم.
لیانا: قبوله، ببینیم کی برنده می‌شه.
جونگ‌کوک: باشه، ولی اول دستکش‌هات رو بپوش و این باندها رو هم دور دستت ببند.
لیانا: بلدم، آقای جئون.
جونگ‌کوک با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:
پس آماده‌ی باخت باش، خانم کیم.
لیانا: شما هم همین‌طور.
ویوی کالیرا (نویسنده):
مسابقه شروع شد. لیانا مهارت خوبی داشت، اما در نهایت قدرت بدنی بیشتر جونگ‌کوک باعث شد او پیروز شود. جونگ‌کوک با نیشخندی رضایت‌بخش به لیانا نگاه کرد.
جونگ‌کوک:خانم کیم، می‌بینم که باختی.
لیانا با خنده گفت: ای بابا، ول کن! حالا مجازاتی هم برام در نظر گرفتی؟
جونگ‌کوک: نه بابا، چه مجازاتی؟ راستی، شام خوردی؟
لیانا:نه، هنوز فرصت نکردم.
جونگ‌کوک:پس بیا بریم یه چیزی بخوریم.
لیانا:باشه، بریم.
ویوی کالیرا (نویسنده):
آن‌ها به سمت آشپزخانه رفتند. از آن‌جایی که وقت زیادی از شب گذشته بود، هیچ‌کدام از خدمتکارها بیدار نبودند.
جونگ‌کوک:خانم کیم، وقتشه هنر آشپزی من رو ببینی.
لیانا:حتماً آقای جئون، منتظرم ببینم چه می‌کنی.
جونگ‌کوک با مهارتی که کمتر کسی از او انتظار داشت، شروع به آشپزی کرد. حرکاتش آن‌قدر حرفه‌ای بود که لیانا با تعجب تماشایش می‌کرد. وقتی کارش تمام شد، لیانا برایش دست زد.
لیانا:آفرین آقای جئون، عالی بود!
جونگ‌کوک:دیدی گفتم؟ حالا بچش ببین خوشمزه هم هست یا نه.
لیانا:باشه.
لیانا یک قاشق از غذا را امتحان کرد و چشمانش از رضایت برق زد.
لیانا:واقعاً عالیه. خودت هم بخور.
جونگ‌کوک: چشم، مادمازل.
ویوی کالیرا (نویسنده):
بعد از صرف شام، هر کدام به اتاق خودشان رفتند. طبق روال همیشگی، دوش گرفتند و آماده‌ی خواب شدند.
البته این فقط درباره‌ی جونگ‌کوک صدق می‌کرد.
لیانا مثل هر شب به بالکن اتاقش رفت. سیگاری روشن کرد و در سکوت شب به آسمان خیره شد. افکار مختلفی ذهنش را درگیر کرده بودند.
او نمی‌دانست دلیل آن احساس عجیبی که در کنار جونگ‌کوک تجربه می‌کرد چیست؛ احساسی که در کنار هیچ‌کس دیگری نداشت.
سردرگم بود.
سردرگم میان خوب و بد بودن آن مرد.
میان این‌که آیا جونگ‌کوک می‌تواند نجات‌دهنده‌ی زندگی‌اش باشد یا نه.
میان این‌که احساسش نسبت به او عشق است یا نفرت.
سؤال‌های بی‌شماری در ذهنش می‌چرخیدند و هیچ‌کدام پاسخی نداشتند.
پس از مدتی، لیانا آخرین پک را به سیگارش زد، آن را خاموش کرد و از بالکن خارج شد. سپس روی تختش دراز کشید و در حالی که ذهنش هنوز درگیر آن افکار بود، آرام‌آرام به خواب فرو رفت.
( پارت هدیه )
دیدگاه ها (۶)

«ازدواج به اجبار»Part 11ویوی فردا صبح:جونگ‌کوک رأس ساعت چهار...

« ازدواج به اجبار »Part 9ویوی جونگ‌کوک : سعی کردم آن فکرها ر...

«ازدواج به اجبار»Part 8من هم با قاطعیت پاسخ دادم : لیانا: با...

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط