آیدل من
آیدل من
( در خواستی )
پارت ۱۸
رایا: ولی چرا تو گروه نموندی
ات: چون هیچکس دلش نمیخواست که من تو گروه بمونم ...یادم میاد اون روزی که جلوی در خونه بودم یکی از پسرا اومد و گفت که بهتره برم و منم به حرفش گوش دادم( بغض و خنده)
رایا: اوو واقعاً متاسفم...کی بهت گفت که بری ؟
ات: ببخشید ولی به خودم قول دادم به کسی نگم
رایا: باشه هرجور راحتی..خب عزیزم وقتمون تموم شد
بلند شدم که نگاهم افتاد رو شوگا ...چشماش یه حالتی بود که نمیتونستم تشخیص بدم ناراحته خوشحاله براش مهمه یا مهم نیست
رفتم پایین و این دفعه بر عکس بالا اومدنم همه تشویقم کردن
خواستم برم سمت صندلیم ولی حالم واقعاً بد شده بود پس تصمیم گرفتم از اونجا بزنم بیرون نزدیک در خروج بودم که دستم کشیده شد
بادیگاردم میخواست حمله کنه ولی وقتی دید طرف کیه کاری نکرد
ات: تو اینجا چیکار میکنی؟
جیهوپ: باید باهم حرف بزنیم
ات: به.. ببخشید ولی من کار دارم
جیهوپ: هم من و هم تو میدونیم که کاری نداری پس بیا بریم زودتر تا کسی ندیدتمون
ات: جیهوپ آدم امنیه بعد که حرفاش تموم شد خودم میرم خونه تو میتونی بری ( تو گوش بادیگاردش)
بادیگارد: ولی خطرناکه
ات: خطری نداره نگران نباش
بادیگارد: باشه .
جیهوپ دستمو گرفت و رفتیم روی پشت بوم اون ساختمونی که طبقه ی پایینش برنامه بود
تقریباً همه داشتن میرفتن و خیلی خلوت بود
از پایین قشنگ همه چی پیدا بود و خداروشکر هیچکسی نمیومد رو پشت بوم
جیهوپ: بیا بشین
نشستیم رو صندلی های چوبی که اونجا بود
هوا یکم سرد شده بود و هرچی باد میومد میخورد به پوستم و داشتم یخ میزدم ولی به روی خودم نیاوردم
جیهوپ: شنیدم با شوگا حرف زدی
ات: آره
جیهوپ: چی گفتین ؟
ات: اگه خودش میخواست بدونی بهت میگفت
جیهوپ: حرف درستی بود .... میدونستی من هنوزم منتظرم بیای تو خونه تا مشکلاتمون رو حل کنیم ؟
ات: من ... من مشکلی نداشتم ..شما مشکل داشتین با من
جیهوپ: ما چه مشکلی باهم داشتیم؟
ات: خودتو به اون راه نزن جیهوپ
جیهوپ: ولی کسی واقعا مشکلی نداشت هممون دوست داشتیم
ات: شوگا ایوا تهیونگ ..این سه نفر جزو افراد گروه حساب نمیشدن؟
شوگا: من با تو مشکلی نداشتم
ات: تو اینجا چیکار میکنی ؟
شوگا: نزاشتی اون موقع باهات حرف بزنم
ات: فکر نکنم حرف دیگه ای داشته باشیم
شوگا: یه دقیقه برا خودت سر خود تصمیم نگیر
ات: سر خود نیست حقیقته
شوگا: چرا نمیفهمی ما اون موقع بچه بودیم؟
ات: یه جوری میگی انگار ده سال گذشته
شوگا: ات چهار سال زمان کمی نیست
ات:
( در خواستی )
پارت ۱۸
رایا: ولی چرا تو گروه نموندی
ات: چون هیچکس دلش نمیخواست که من تو گروه بمونم ...یادم میاد اون روزی که جلوی در خونه بودم یکی از پسرا اومد و گفت که بهتره برم و منم به حرفش گوش دادم( بغض و خنده)
رایا: اوو واقعاً متاسفم...کی بهت گفت که بری ؟
ات: ببخشید ولی به خودم قول دادم به کسی نگم
رایا: باشه هرجور راحتی..خب عزیزم وقتمون تموم شد
بلند شدم که نگاهم افتاد رو شوگا ...چشماش یه حالتی بود که نمیتونستم تشخیص بدم ناراحته خوشحاله براش مهمه یا مهم نیست
رفتم پایین و این دفعه بر عکس بالا اومدنم همه تشویقم کردن
خواستم برم سمت صندلیم ولی حالم واقعاً بد شده بود پس تصمیم گرفتم از اونجا بزنم بیرون نزدیک در خروج بودم که دستم کشیده شد
بادیگاردم میخواست حمله کنه ولی وقتی دید طرف کیه کاری نکرد
ات: تو اینجا چیکار میکنی؟
جیهوپ: باید باهم حرف بزنیم
ات: به.. ببخشید ولی من کار دارم
جیهوپ: هم من و هم تو میدونیم که کاری نداری پس بیا بریم زودتر تا کسی ندیدتمون
ات: جیهوپ آدم امنیه بعد که حرفاش تموم شد خودم میرم خونه تو میتونی بری ( تو گوش بادیگاردش)
بادیگارد: ولی خطرناکه
ات: خطری نداره نگران نباش
بادیگارد: باشه .
جیهوپ دستمو گرفت و رفتیم روی پشت بوم اون ساختمونی که طبقه ی پایینش برنامه بود
تقریباً همه داشتن میرفتن و خیلی خلوت بود
از پایین قشنگ همه چی پیدا بود و خداروشکر هیچکسی نمیومد رو پشت بوم
جیهوپ: بیا بشین
نشستیم رو صندلی های چوبی که اونجا بود
هوا یکم سرد شده بود و هرچی باد میومد میخورد به پوستم و داشتم یخ میزدم ولی به روی خودم نیاوردم
جیهوپ: شنیدم با شوگا حرف زدی
ات: آره
جیهوپ: چی گفتین ؟
ات: اگه خودش میخواست بدونی بهت میگفت
جیهوپ: حرف درستی بود .... میدونستی من هنوزم منتظرم بیای تو خونه تا مشکلاتمون رو حل کنیم ؟
ات: من ... من مشکلی نداشتم ..شما مشکل داشتین با من
جیهوپ: ما چه مشکلی باهم داشتیم؟
ات: خودتو به اون راه نزن جیهوپ
جیهوپ: ولی کسی واقعا مشکلی نداشت هممون دوست داشتیم
ات: شوگا ایوا تهیونگ ..این سه نفر جزو افراد گروه حساب نمیشدن؟
شوگا: من با تو مشکلی نداشتم
ات: تو اینجا چیکار میکنی ؟
شوگا: نزاشتی اون موقع باهات حرف بزنم
ات: فکر نکنم حرف دیگه ای داشته باشیم
شوگا: یه دقیقه برا خودت سر خود تصمیم نگیر
ات: سر خود نیست حقیقته
شوگا: چرا نمیفهمی ما اون موقع بچه بودیم؟
ات: یه جوری میگی انگار ده سال گذشته
شوگا: ات چهار سال زمان کمی نیست
ات:
- ۳۲.۸k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط