از جنس باران بود اما من نفهمیدم
از جنس باران بود اما من نفهمیدم
آغاز و پایان بود اما من نفهمیدم
هر بار با لبخند با آشوب می امد
از عشق حیران بود اما من نفهمیدم
شولای شرمی روی دوشش بود اماعشق
در سینه پنهان بود اما من نفهمیدم
فانوس در دستش نگاهش شور دریا داشت
تفسیر طوفان بود اما من نفهمیدم
فردا دوباره عشق می بافد زگیسویم
مردی که انسان بود اما من نفهمیدم
آغاز و پایان بود اما من نفهمیدم
هر بار با لبخند با آشوب می امد
از عشق حیران بود اما من نفهمیدم
شولای شرمی روی دوشش بود اماعشق
در سینه پنهان بود اما من نفهمیدم
فانوس در دستش نگاهش شور دریا داشت
تفسیر طوفان بود اما من نفهمیدم
فردا دوباره عشق می بافد زگیسویم
مردی که انسان بود اما من نفهمیدم
- ۳۰۶
- ۲۶ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط