{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

:part 6
ساعت نزدیکای ۳ شب بود که با صدای دستگیره در بیدار شدم
ترس تمام وجودم رو گرفت و هیچکس هنوز خونه نبود در با صدای جیرجیر باز شد و چهره مست دای رو دیدم که خیلی خمار نگاهم میکرد
از ترس عقب رفتم به تاج تخت تکیه دادم دای همینطور که بهم نزدیک میشد گفت:
دای: ا/ت عزیزم نترس کاری باهات ندارم فقط بدجوری تحریک شدم با دوست دخترم کات کردم یه امشب بهم سرویس بده قول میدم هرچی بخوای بهت بدم.
ا/ت: خواهش میکنم جلو نیا
ترسیده بودم از ترس میلرزیدم کتابامو به طرفش پرت کردم که
دیدم عصبانی شد اومد روم خیمه زد
آروم لباش رو بهم نزدیک میکرد که نگاهم افتاد به گلدون کنار تختم.
برش داشتم دیدم چشمای دای بستس از موقعیت استفاده کردم و گلدون رو کبوندم تو سرش که خون از سرش جاری شد و شروع کرد از درد ناله کردن از زیر دندون های چفت شدش گفت:
دای: وای به حالت اگه دستم بهت برسه میکشمت.
ترسیدم سریع پاشدم از پله ها پایین رفتم و از خونه زدم بیرون توی خیابون تا میتونسم دویدم که چراغ یه ماشین رو دیدم که داره نزدیک میشه و بهم برخورد کرد
افتادم زمین چشمام تار میدید فقط متوجه شدم که یه پسر کت و شلوار پوش پیاده وقتی نزدیک شد چهرشو دیدم ارباب جئون بزنم به تخته چه قد رعنا و صورت خوشگلی داره
جونگکوک: خوبی دختر کوچولو ساعت ۳ شب چرا تو خیابونی؟ چقدر قیافت آشناست.
.
.
.
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

جونگکوک: صبر کن تو خواهر معاون من دای نیستی بیا ببرمت خونه ح...

مثلث عشقی منخوش به حال زن آیندش نه بخاطر پولش به خاطر عشقی ک...

:part ۵ن م.ا/ت: راستی دای ارباب جئون به گوشیت زنگ زده بود جو...

:part 4سوار ماشین شدیم رفتیم خونها ساعت بعد:رسیدیم خونه به م...

Part ۷

وانشات فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط