playmate p
#playmate p⁸⁷
●○ات ویو:
اگر یه ثانیه از زندگیم مونده باشه اولین و اخرین کاری که میکنم نابود کردنه کیمه هر روز نفرتم بهش بیشتر میشه... هه پسره احمق فکر کرده فرار میکنم؟ نمیدونه من بخام فرار کنم هیچکی دستش بهم نمیرسه ...یهو صدای گریه یه بچه توجه ام و جلب کرد ایستادم کمی چشم چرخوندم تا ببینم صداش از کجا میاد؟
یه دختر بچه کوچیک بود با موهای مشکی و چشمای درشت و چشم های سرخ از اشک حدودا ۳ ۴ سالش بود نزدیکش شدم .... چرا هیچکی دورش نبود؟
نگاهی به ساعت انداختم ساعت نزدیکای 8 بود چرا باید این وقت روز تنها باشه رفتم سمتش و روی زانو هام خم شدم
ات:ببینمت خانم کوچولو! چرا داری گریه میکنی؟
بچه:(گریه)
ات:حیف اون چشمای خوشگلت نیست داری با گریه خرابشون میکنی؟
بچه:داداشمو گم کردم
ات:چی؟
بچه:اومده ...اومده بودیم بیرون از خونه ....تا...تا بازی کنیم....
ات:خب
بچه:قرار شد من چشم بزارم...اما من پیداش نمیکنم... گمش کردم(گریه*)
ات:اینکه گریه نداره بیا اینجا ببینم(بچه رو بغل کرد )
ات:میخای باهم دنبالش بگردیم؟
بچه:اره(گریه و بعض)
●○تهیونگ ویو:
با نبودش ایستادم و پشت سرم و نگاه کردم ... لعنتی ... کمی جلو تر رفتم که با دیدن صحنه جلوی چشماش جا خوردم
ات رو به روی یه دختر بچه واستاده بود روی زانوهاش نشسته بود تا هم قد دختر بچه بشه اون بچه کی بود؟
کمی جلوتر رفتم تا صدای دیالوگاشون واضح تر شد به چشمای ات از اون فاصله خیره شدم چقدر ساید شخصیت داشت....(لبخند ریز)
نگرانی و مهربونی تو نگاهش به دختر بچه موج میزد انگار ....انگار نگاهش جون گرفته بود عمیقا به اون دختره بچه حسودیم شد اون داشت به چشمایی نگاه میکرد که هرکسی ارزوی نگاه کردن بهشون و داشت اون دستای کسی رو گرفته بود که چند دقیقه پیش من به خاطر لمس کردنشون محکوم شدم اون لحن گرم و مهربونی کسی رو داشت که سردی حرفاش هرکسی رو سنگ میکرد .....
ات دختر بچه رو بغل کرد کجا داشت میرفت؟
رفتم نزدیکشون
ات: خب بگو ببینم اسم داداشت چیه؟ اسم خودتم بگو
بچه:آیان خودمم یهنا
ات:اوو چه اسمای قشنگی
بچه:تو ام اسمتو به من بگو (بعض و لحن بچگونه)
ات:اسم منو میخای بدونی؟
بچه: اره
ات: خب بیا یه بازی کنیم
بچه: چه بازی ؟؟
ات: تا دادشتو پیدا کنیم تو میتونی اسمم و حدس بزنی
بچه :این اقا هه اسمتو میدونه؟(لحن بچگونه)
ات:کدوم؟
بچه: اینی که پشت سرمونه.
ات:....
تهیونگ:اره میخای اسمشو بهت بگم؟(لحن نرم تر)
بچه:ارههه
تهیونگ :...
ات:باهاش حرف نزن
بچه: چرا
ات:عهه اون داداشت نیست که سمت ما میدوعه؟
بچه :آیاننننن
ات:(با دیدن آیان و یه نا یاد خودش و کوک افتاد نگاهشو بدرقه راه یه نا کرد که آیان اومد سمتش)
آیان:خانم شما خواهر منو پیدا کردید؟
ات:بله قربان
آیان:خیلی از لطفتون ممنونم
ات:خواهش میکنم
آیان:یه نا تشکر کن
یه نا:اسمتو بهمنگفتی
ات: اسمم اته
یه نا: مچکرم اتت
ات:آااا خواهش میکنم یه نا کوچولو
یه نا:(سمت ات اومد و بغلش کرد)
ات:آیان حواست به خواهرت بیشتر باشه
آیان:بله چشماخه اون خیلی سر به هواس همش گمش میکنم
ات:به نظرم دیگه قایم موشک بازی نکنید(خنده)
آیان:موافقم(سرشو تکون داد)
یه نا:(رفت سمت تهیونگ )
یه نا: خم شو
تهیونگ:من خم شم؟
یه نا: آره منکه قدم به تو نمیرسه(لحن بچگونه)
تهیونگ:....
یه نا:اون زنه توعه؟( در گوشش گفت)
تهیونگ:خیلی فضولی خانم کوچولو
یهنا:خیلی خوشگله خوش به حالت
تهیونگ:...(خنده ریز)
تهیونگ:امیدوارم یه روزی این چیزی که گفتی ...(حرفشو خورد با خودش گفت * چی داری میگی احمق؟)
تهیونگ: مچکرم خانم یه نا برو برادرت منتظرته
یه نا:خدافظ اتتت
ات: مراقب خودت باش یه نااا
......
•°تهیونگ نگاهی به ات انداخت و راهشو ادامه داد با رفتن یه نا ات ام عوض شد کم کم رسیدیم عمارت بعدا برای این نوچه های مفت خور داشتم .
تهیونگ: اجوما خیلی وقته صبحانه رو اماده کرده برو یه چیزی بخور
ات:...
شرایط: ۲۵ لایک. ۲۰ کامنت. ۵ بازنشر
●○ات ویو:
اگر یه ثانیه از زندگیم مونده باشه اولین و اخرین کاری که میکنم نابود کردنه کیمه هر روز نفرتم بهش بیشتر میشه... هه پسره احمق فکر کرده فرار میکنم؟ نمیدونه من بخام فرار کنم هیچکی دستش بهم نمیرسه ...یهو صدای گریه یه بچه توجه ام و جلب کرد ایستادم کمی چشم چرخوندم تا ببینم صداش از کجا میاد؟
یه دختر بچه کوچیک بود با موهای مشکی و چشمای درشت و چشم های سرخ از اشک حدودا ۳ ۴ سالش بود نزدیکش شدم .... چرا هیچکی دورش نبود؟
نگاهی به ساعت انداختم ساعت نزدیکای 8 بود چرا باید این وقت روز تنها باشه رفتم سمتش و روی زانو هام خم شدم
ات:ببینمت خانم کوچولو! چرا داری گریه میکنی؟
بچه:(گریه)
ات:حیف اون چشمای خوشگلت نیست داری با گریه خرابشون میکنی؟
بچه:داداشمو گم کردم
ات:چی؟
بچه:اومده ...اومده بودیم بیرون از خونه ....تا...تا بازی کنیم....
ات:خب
بچه:قرار شد من چشم بزارم...اما من پیداش نمیکنم... گمش کردم(گریه*)
ات:اینکه گریه نداره بیا اینجا ببینم(بچه رو بغل کرد )
ات:میخای باهم دنبالش بگردیم؟
بچه:اره(گریه و بعض)
●○تهیونگ ویو:
با نبودش ایستادم و پشت سرم و نگاه کردم ... لعنتی ... کمی جلو تر رفتم که با دیدن صحنه جلوی چشماش جا خوردم
ات رو به روی یه دختر بچه واستاده بود روی زانوهاش نشسته بود تا هم قد دختر بچه بشه اون بچه کی بود؟
کمی جلوتر رفتم تا صدای دیالوگاشون واضح تر شد به چشمای ات از اون فاصله خیره شدم چقدر ساید شخصیت داشت....(لبخند ریز)
نگرانی و مهربونی تو نگاهش به دختر بچه موج میزد انگار ....انگار نگاهش جون گرفته بود عمیقا به اون دختره بچه حسودیم شد اون داشت به چشمایی نگاه میکرد که هرکسی ارزوی نگاه کردن بهشون و داشت اون دستای کسی رو گرفته بود که چند دقیقه پیش من به خاطر لمس کردنشون محکوم شدم اون لحن گرم و مهربونی کسی رو داشت که سردی حرفاش هرکسی رو سنگ میکرد .....
ات دختر بچه رو بغل کرد کجا داشت میرفت؟
رفتم نزدیکشون
ات: خب بگو ببینم اسم داداشت چیه؟ اسم خودتم بگو
بچه:آیان خودمم یهنا
ات:اوو چه اسمای قشنگی
بچه:تو ام اسمتو به من بگو (بعض و لحن بچگونه)
ات:اسم منو میخای بدونی؟
بچه: اره
ات: خب بیا یه بازی کنیم
بچه: چه بازی ؟؟
ات: تا دادشتو پیدا کنیم تو میتونی اسمم و حدس بزنی
بچه :این اقا هه اسمتو میدونه؟(لحن بچگونه)
ات:کدوم؟
بچه: اینی که پشت سرمونه.
ات:....
تهیونگ:اره میخای اسمشو بهت بگم؟(لحن نرم تر)
بچه:ارههه
تهیونگ :...
ات:باهاش حرف نزن
بچه: چرا
ات:عهه اون داداشت نیست که سمت ما میدوعه؟
بچه :آیاننننن
ات:(با دیدن آیان و یه نا یاد خودش و کوک افتاد نگاهشو بدرقه راه یه نا کرد که آیان اومد سمتش)
آیان:خانم شما خواهر منو پیدا کردید؟
ات:بله قربان
آیان:خیلی از لطفتون ممنونم
ات:خواهش میکنم
آیان:یه نا تشکر کن
یه نا:اسمتو بهمنگفتی
ات: اسمم اته
یه نا: مچکرم اتت
ات:آااا خواهش میکنم یه نا کوچولو
یه نا:(سمت ات اومد و بغلش کرد)
ات:آیان حواست به خواهرت بیشتر باشه
آیان:بله چشماخه اون خیلی سر به هواس همش گمش میکنم
ات:به نظرم دیگه قایم موشک بازی نکنید(خنده)
آیان:موافقم(سرشو تکون داد)
یه نا:(رفت سمت تهیونگ )
یه نا: خم شو
تهیونگ:من خم شم؟
یه نا: آره منکه قدم به تو نمیرسه(لحن بچگونه)
تهیونگ:....
یه نا:اون زنه توعه؟( در گوشش گفت)
تهیونگ:خیلی فضولی خانم کوچولو
یهنا:خیلی خوشگله خوش به حالت
تهیونگ:...(خنده ریز)
تهیونگ:امیدوارم یه روزی این چیزی که گفتی ...(حرفشو خورد با خودش گفت * چی داری میگی احمق؟)
تهیونگ: مچکرم خانم یه نا برو برادرت منتظرته
یه نا:خدافظ اتتت
ات: مراقب خودت باش یه نااا
......
•°تهیونگ نگاهی به ات انداخت و راهشو ادامه داد با رفتن یه نا ات ام عوض شد کم کم رسیدیم عمارت بعدا برای این نوچه های مفت خور داشتم .
تهیونگ: اجوما خیلی وقته صبحانه رو اماده کرده برو یه چیزی بخور
ات:...
شرایط: ۲۵ لایک. ۲۰ کامنت. ۵ بازنشر
- ۳۳۹
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط