playmate p
#playmate p⁸⁶
■□تهیونگ ویو:
با باد سردی که تو اتاق وزید و به صورتم خورد از خواب بیدار شدم اطراف رو نگاه کردم ات نبود ...
دست و صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم و نگاهی به ساعت انداختم یعنی 6 صبح بیدار شده؟؟
حتما رفته پایین از پله ها رفتم پایین که با اجوما برخورد کردم
اجوما:صبحت به خیر پسرم
تهیونگ:صبح به خیر
اجوما:صبحانه امادس ات و صدا کن بیاید بخورید
تهیونگ:چی؟!
اجوما:ات رو صدا کن
تهیونگ:....آ...آجوما از صبح ات و ندیدی؟
آجوما:نه فکر کردم خوابه
تهیونگ:...(با سرفت سمت حیاط دویید)
×چی شده قربان؟
تهیونگ:خانم جئون و ندید؟
×....
تهیونگ:حرف بزن (داد)
+چ...چرا من دیدمشون
تهیونگ:پیاده رفت؟ چی پوشیده بود
+بله قربان یه لباس معمولی سویشرت مانند بود
تهیونگ:احمقا بر گردم هیچ کدومتون سیاهی امشب و نمیبینید(عربده)
●○راوی ویو:
تهیونک سرا سیمه از عمارت زد بیرون با همون لباسا بدون ماشین بدون هیچ چیزی حتی سوز این هوای گرگ و میش هم بی رحم بود درست عین ات ، تهیونگ تک تک خیابونارو با چشم میگشت اروم بود ولی تو وجودش غوغا بود ●☆☆(یعنی زمانی میرسید که در انتظار دیدن معشوقه اش کل شهر را زیر و رو کند و اثری از او را نیابد؟)☆☆●
°.°.°.°.°.°.°.°.°•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.°.°.°.°.°.°.°.°.°.
ناگهان بوی عطر اشنایی رو حس کرد چشماشو به اطراف چرخوند تا رسید به ات
کمی نگاه کرد تا معمطن بشه اون جئون اته سمتش قدم برداشت تا فاصلشون یک قدم شد
تهیونک به چهره ات نگاه کرد سردی صورت ات جاشو به سرخی داده بود مقداری از موهاش با عرق پیشونیش به صورتش چسبیده بود و نفس نفس میزد
تهیونگ:کی بهت اجازه داد از عمارت بیای بیرون ها؟(داد)
ات:....(خسته نفس نفس میزد)
تهیونگ:بدون هیچ خبری بدون هیچ محافظی...
تهیونگ: تو زده به سرت؟(داد)
ات:بسه
تهیونگ:بسه؟؟کیم و خیلی دست کم گرفتی جئون ات فکر کردی با این کارات میتونی کفریم کنی؟
ات: سر یه پیاده روی داری اینطوری میکنی؟
تهیونگ:پیاده روی؟ میدونی چقدر از عمارت دوری؟
ات:....
تهیونگ: (دست ات و گرفت و پشت سر خودش به حرکت دراورد)
ات:(محکم دستشو از تو دستای کیم جدا کرد )
ات:کی بهت اجازه داد دستت به من بخوره ها؟(عصبی و بلند)
تهیونگ: از این به بعد هیچ اجازه ای در کار نیست فقط کافیه پاتو از گیلیمت دراز تر کنی ببینی چیمیشه خانم جئون
ات:(خنده عصبی)
ات:.........
تهیونگ:...
●○تهیونگ ویو:
از اینکه دستشو گرفتم خیلی عصبی شد ... نباید اون کارو میکردم اما تک تک کاراش فقط برای کفری کردن منه شاید نیازی به کشتن نباشه اون همینجوریش دقیقه به دقیقه منو به مرگ نزدیک میکنه پشت سرم بدون توجه به من راه میومد چطوری تونسته بود انقدر از عمارت دور بشه تو عمین فکرا بودم متوجه شدم صدای قدم هاش نمیاد ....
■□تهیونگ ویو:
با باد سردی که تو اتاق وزید و به صورتم خورد از خواب بیدار شدم اطراف رو نگاه کردم ات نبود ...
دست و صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم و نگاهی به ساعت انداختم یعنی 6 صبح بیدار شده؟؟
حتما رفته پایین از پله ها رفتم پایین که با اجوما برخورد کردم
اجوما:صبحت به خیر پسرم
تهیونگ:صبح به خیر
اجوما:صبحانه امادس ات و صدا کن بیاید بخورید
تهیونگ:چی؟!
اجوما:ات رو صدا کن
تهیونگ:....آ...آجوما از صبح ات و ندیدی؟
آجوما:نه فکر کردم خوابه
تهیونگ:...(با سرفت سمت حیاط دویید)
×چی شده قربان؟
تهیونگ:خانم جئون و ندید؟
×....
تهیونگ:حرف بزن (داد)
+چ...چرا من دیدمشون
تهیونگ:پیاده رفت؟ چی پوشیده بود
+بله قربان یه لباس معمولی سویشرت مانند بود
تهیونگ:احمقا بر گردم هیچ کدومتون سیاهی امشب و نمیبینید(عربده)
●○راوی ویو:
تهیونک سرا سیمه از عمارت زد بیرون با همون لباسا بدون ماشین بدون هیچ چیزی حتی سوز این هوای گرگ و میش هم بی رحم بود درست عین ات ، تهیونگ تک تک خیابونارو با چشم میگشت اروم بود ولی تو وجودش غوغا بود ●☆☆(یعنی زمانی میرسید که در انتظار دیدن معشوقه اش کل شهر را زیر و رو کند و اثری از او را نیابد؟)☆☆●
°.°.°.°.°.°.°.°.°•.•.•.•.•.•.•.•.•.•.°.°.°.°.°.°.°.°.°.
ناگهان بوی عطر اشنایی رو حس کرد چشماشو به اطراف چرخوند تا رسید به ات
کمی نگاه کرد تا معمطن بشه اون جئون اته سمتش قدم برداشت تا فاصلشون یک قدم شد
تهیونک به چهره ات نگاه کرد سردی صورت ات جاشو به سرخی داده بود مقداری از موهاش با عرق پیشونیش به صورتش چسبیده بود و نفس نفس میزد
تهیونگ:کی بهت اجازه داد از عمارت بیای بیرون ها؟(داد)
ات:....(خسته نفس نفس میزد)
تهیونگ:بدون هیچ خبری بدون هیچ محافظی...
تهیونگ: تو زده به سرت؟(داد)
ات:بسه
تهیونگ:بسه؟؟کیم و خیلی دست کم گرفتی جئون ات فکر کردی با این کارات میتونی کفریم کنی؟
ات: سر یه پیاده روی داری اینطوری میکنی؟
تهیونگ:پیاده روی؟ میدونی چقدر از عمارت دوری؟
ات:....
تهیونگ: (دست ات و گرفت و پشت سر خودش به حرکت دراورد)
ات:(محکم دستشو از تو دستای کیم جدا کرد )
ات:کی بهت اجازه داد دستت به من بخوره ها؟(عصبی و بلند)
تهیونگ: از این به بعد هیچ اجازه ای در کار نیست فقط کافیه پاتو از گیلیمت دراز تر کنی ببینی چیمیشه خانم جئون
ات:(خنده عصبی)
ات:.........
تهیونگ:...
●○تهیونگ ویو:
از اینکه دستشو گرفتم خیلی عصبی شد ... نباید اون کارو میکردم اما تک تک کاراش فقط برای کفری کردن منه شاید نیازی به کشتن نباشه اون همینجوریش دقیقه به دقیقه منو به مرگ نزدیک میکنه پشت سرم بدون توجه به من راه میومد چطوری تونسته بود انقدر از عمارت دور بشه تو عمین فکرا بودم متوجه شدم صدای قدم هاش نمیاد ....
- ۷۶۲
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط