{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه‌ی خون و گل

افسانه‌ی خون و گل
قسمت ۲۴: پیوندِ شکسته، پیوندِ تازه

مینجی با شنیدنِ حرف‌هایِ جونگ‌کوک، انگار دنیا رویِ سرش خراب شد. چشم‌هاش پر از اشک شد، اما این بار، اشکِ ترس نبود، اشکِ اراده بود. اون دستِ جونگ‌کوک رو محکم‌تر گرفت، اونقدر محکم که انگار می‌خواست تمامِ قدرتِ دنیا رو به اون منتقل کنه. «جونگ‌کوک، تو هیچ‌وقت تنها نیستی. اون کسی که من عاشقش شدم، هنوز اینجاست، تویِ همین بدن، تویِ همین روح. شاید زخم‌ها عمیق باشن، شاید دردها تو رو تغییر داده باشن، اما این عشقِ ماست که نباید اجازه بدیم این تاریکی، نابودش کنه.»

مینجی با لحنی آرام و مطمئن ادامه داد: «تو گفتی که یه چیزی تویِ وجودت بیدار شده؟ باشه. ولی اون فقط یه بخشی از توئه. من بخشِ دیگه‌ات رو هم می‌شناسم. بخشی که مهربونه، بخشی که هنوز می‌تونه بخنده، بخشی که برایِ من جونگ‌کوکه. من کنارِ تو می‌مونم، جونگ‌کوک. چه بخوای چه نخوای. ما با هم از این تاریکی عبور می‌کنیم.»

نگاهِ جونگ‌کوک، کمی نرم‌تر شد. انگار نورِ کوچکی ازِ لابه‌لایِ اون دیواره‌یِ یخی، تونسته بود خودش رو به قلبش برسونه. برایِ اولین بار، لبخندِ کمرنگی رویِ لب‌هاش نشست، لبخندی که بیشتر شبیه به درد بود تا شادی، اما برایِ مینجی، به اندازه‌یِ هزاران خورشید می‌ارزید.

خودم میدونم کم می‌نویسم ولی چیزی تو ذهنم نیست چیکااااااار کنم ؟ خداااااااا
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۲۳: ردِپایِ غریبههمزمان در گوشه‌ای د...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط