به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۲۷*
"این مال جرمیه."
"میدونم." رینا گفت.
"توش نوشته این اتاق رو برای کسایی ساخته که جرات فرار دارند. به عنوان آخرین هدیه به آنها ."
"میدونم."
"پس چرا هنوز اینجاییم؟ اگه این اتاق یک هدیهست، یعنی قرار نیست ازش فرار کنیم. یعنی قراره توش بمونیم و بمیریم."
جکس برگشت از پنجره. یک چشمش قرمز شده بود. نه از گریه بلکه از فشار.
"شما دوتا فقط دارید حرف میزنید ولی هیچکدومتون کاری نمیکنید. من میرم توی راهرو، با چاقو یا بدون چاقو."
الکس چاقو را برداشت و به جکس داد. "ببرش فقط قول بده وقتی برگشتی از اینکاری که کردی پشیمان نشوی و برنگردی."
جکس چاقو را گرفت. سنگینی آن را توی دستش حس کرد. تیغه کوتاه ولی تیز و برنده بود. انگشت شستش را روی لبه ی آن کشید. خون نیامد.
"قول میدم."
و رفت.
در سیاه باز شد و بسته شد. صدای قدمهای جکس روی کف سرد راهرو کمکم دور شد و بعد دیگر هیچ صدایی نماند. فقط صدای نفسهای خودشان و گاهی هم صدای خراش سایهها روی شیشه به گوش میرسید.
Center
قسمت*۲۷*
"این مال جرمیه."
"میدونم." رینا گفت.
"توش نوشته این اتاق رو برای کسایی ساخته که جرات فرار دارند. به عنوان آخرین هدیه به آنها ."
"میدونم."
"پس چرا هنوز اینجاییم؟ اگه این اتاق یک هدیهست، یعنی قرار نیست ازش فرار کنیم. یعنی قراره توش بمونیم و بمیریم."
جکس برگشت از پنجره. یک چشمش قرمز شده بود. نه از گریه بلکه از فشار.
"شما دوتا فقط دارید حرف میزنید ولی هیچکدومتون کاری نمیکنید. من میرم توی راهرو، با چاقو یا بدون چاقو."
الکس چاقو را برداشت و به جکس داد. "ببرش فقط قول بده وقتی برگشتی از اینکاری که کردی پشیمان نشوی و برنگردی."
جکس چاقو را گرفت. سنگینی آن را توی دستش حس کرد. تیغه کوتاه ولی تیز و برنده بود. انگشت شستش را روی لبه ی آن کشید. خون نیامد.
"قول میدم."
و رفت.
در سیاه باز شد و بسته شد. صدای قدمهای جکس روی کف سرد راهرو کمکم دور شد و بعد دیگر هیچ صدایی نماند. فقط صدای نفسهای خودشان و گاهی هم صدای خراش سایهها روی شیشه به گوش میرسید.
- ۳۷
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط