{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ا/ت : باشه قول میدم

ا/ت : باشه قول میدم
*ا/ت انگشت کوچیکه اش رو به نشانه قول دادن بالا آورد*
*ایزانا انگشتش اش رو با انگشت ا/ت گره زد و لبخندی زد*
ایزانا : پس منتظرم بمون زودی میام دنبالت
*ا/ت سرش رو به نشانه موافقت تکون داد*
ایزانا و ا/ت از درخت پایین اومدن و به سمت یتیم خونه رفتن وقتی وارد یتیم خونه شدند مادر آلنا سمت ا/ت رفت و یه سیلی محکم به صورتش زد اما ا/ت گریه نکرد
ا/ت : متاسفم مادر آلنا من نباید فرار می کردم و جلوی اون خانم و آقا بی ادبی کردم
مادر آلنا : خوبه که اشتباهات ات رو میپذیری. فردا اون خانوم و آقا میان دنبالت تا باهاشون بری . برو و وسایلت رو جمع کن و فکر فرار به سرت نزنه
ا/ت : چشم
*ایزانا و ا/ت باهم به طبقه بالا رفتند*
ایزانا : مادر آلنا خیلی بدجنس هست نباید اون کارو می کرد
ا/ت : مهم نیست اشتباه از من بود ولی مهم نی همینکه میدونم منو دوس داری واسم کافیه
*ایزانا لبخندی زد*
ا/ت : همونجا واینستا بیا کمکم کن وسایلم رو جمع کنم
ایزانا : باشه باشه فقط یه بار دیکه میگی؟
ا/ت : چیو؟
ایزانا : اینکه دوسم داری
*ا/ت کمی دستپاچه و سرخ شد*
ا/ت : فقط همون یه بار گفتم میخواستی بشنوی
ایزانا : بگو دیگه
ا/ت : نه
ایزانا : خواهش
ا/ت : نه اگه همینجوری ادامه بدی حرفم رو پس میگیرم
ایزانا : باشه باشه
ا/ت : بیا کمکم
*ایزانا به ا/ت کمک کرد که تا وسایلش رو جمع کنه*
ا/ت : میدونی خیلی سخته که بخوام از اینجا برم از پیش تو برم
ایزانا : میدونم ولی اگه مقاومت کنی.....
ا/ت : اره میدونم مادر آلنا منو کتک میزنه به خاطر همین تصمیم گرفتم برم و منتظر تو بمونم
اون شب خیلی آروم گذشت اما ا/ت خوابش نمی برد به خاطر همین رفت به پشت بوم و به ستاره ها نگاه میکرد ایزانا میخواست بره پیشش اما وقتی متوجه شد داره گریه میکنه ترجیح داد تنها اش بزاره اما با هر قطره اشکی که ا/ت می ریخت قلب ایزانا خورد می شد
((صبح روز بعد))
صبح زود ساعت ۹:۰۰ اون زن و شوهر دنبال ا/ت اومده بودن ا/ت وسایل اش رو برداشت و از بچه ها خداحافظی کرد و قبل از رفتن ایزانا را بغل کرد و بو*سه ای روی گونه اش گذاشت و رفت با رفتن ا/ت ایزانا احساس پوچی کرد اما به خودش امید میداد که بلاخره روزی میره پیش ا/ت

مرسی که تا اینجا حمایت ام کردید واقعا خوشحال شدم راسش من اینو یه روز سر کلاس یکی از معلم ها نوشتم و اصلا فکرش رو نمیکردم که اینقدر آدم از این داستان خوششون بیاد چپتر بعدی یه پرش زمانی به ۴ سال دیگه داریم وقتی که ا/ت ۱۵ سالشه و ایزانا ۱۸ راستی یادم رفت اول داستان بگم ایزانا و ا/ت ۲ سال تفاوت سنی دارن😅
دیدگاه ها (۲)

اسم بازی : Homiciperلینک دانلود باری pc : https://s9.uupload...

احساس میکنم سناریو ای که دارم می نویسم هرچی میره جلوتر حوصله...

بعد از اینکه اون زن و شوهر رفتن مادر آلنا با عصبانیت به ایزا...

ا/ت از ۶ سالگی در پرورشگاه بود چون پدر مادرش اونو نمیخواستن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط