پارت ششم
پارت ششم
توی اتاقِ هانا، چراغخوابِ کمنور، سایههای بلند و ترسناکی روی دیوار انداخته بود. هانسو، کنار هانا روی تخت نشسته بود و دستایِ سردش رو توی دستاش گرفته بود. هانا، انگار به یه خلأِ بیانتها خیره شده بود؛ حرفهای بابا مثل یه سم توی روحش پخش شده بود.
هانسو زمزمه کرد: «بهش گوش نده هانا. اون الان خودش نیست. یه هیولایِ گرسنه توی سرشه که فقط درد میخوره.» هانا فقط میلرزید، کلماتِ هوسوک مثلِ خنجر توی گلوش گیر کرده بود: *«کاش همون شب...»*
در همین حین، دا-این با قدمهای لرزان اما مصمم، راهرویِ تاریک رو طی کرد. صدایِ نفسهایِ تندِ خودش توی گوشش میپیچید. رسید جلوی اتاقِ هوسوک. در نیمهباز بود. هوسوک لبهی تخت نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود؛ شیشهی مشروبی که روی میز بود، نشون میداد که اونم توی چه جهنمی دست و پا میزنه.
دا-این در رو آروم باز کرد و وارد شد. هوسوک حتی سرش رو بلند نکرد. «بیا بیرون دا-این. الان وقتش نیست.»
دا-این با صدایی که سعی میکرد نلرزه، گفت: «هانا فقط یه بچهست هوسوک. تو داری با روحِ یه بچه بازی میکنی! اگه میخوای کسی رو مجازات کنی، به من نگاه کن، نه به اون دخترِ بیگناه!»
هوسوک یهو سرش رو بلند کرد. چشماش سرخ بود. «تو نمیفهمی... تو فقط یه غریبهای که اومدی وسطِ این ویرونه نشستی. تو چه میدونی از اون شب؟ از اینکه چطور توی یه ساعت، کلِ دنیام توی اون اتاقِ عمل غرق شد؟»
دا-این قدمی جلو رفت. «من میدونم اون شب سوآ چی خواست! اون نخواست تو یه قاتلِ روانی بشی که از یادگاریش متنفر باشه! اون خواست که هانا زندگی کنه... تو داری برخلافِ وصیتِ قلبیِ کسی که ادعا میکنی عاشقشی رفتار میکنی!»
هوسوک با خشم از جا بلند شد و نزدیکِ دا-این ایستاد، طوری که نفسهای سردش به صورت دا-این میخورد. «وصیت؟ اون رفت و منو با یه حفرهیِ خالی توی سینهام تنها گذاشت. و اون دختر... اون حفره رو هر روز بزرگتر میکنه.»
دا-این با نگاهی که هیچ ترسی توش نبود، مستقیم توی چشمایِ هوسوک خیره شد. «پس اگه انقدر برات سخته، فردا صبح من با هانا میریم. بدونِ هیچ ادعایی. تو میمونی و اون خاطراتِ خاکگرفتهات. اما قسم میخورم هوسوک... اگه دستت به اون بچه بخوره، اگه بذاری پایِ اون به بهزیستی برسه، دیگه نه من رو میبینی، نه دیگه هیچوقت رنگِ آرامش رو میچشی. من میتونم یه مادر برای هانا باشم، چیزی که تو هیچوقت نتونستی باشی.»
هوسوک سکوت کرد. انگار حرفِ رفتنِ دا-این، مثل یه شوکِ الکتریکی بود. هوسوک به دیوار تکیه داد و دستاش رو توی موهاش فرو برد. دا-این میدونست که الان، روی لبهیِ تیغ ایستاده.
توی اتاقِ هانا، چراغخوابِ کمنور، سایههای بلند و ترسناکی روی دیوار انداخته بود. هانسو، کنار هانا روی تخت نشسته بود و دستایِ سردش رو توی دستاش گرفته بود. هانا، انگار به یه خلأِ بیانتها خیره شده بود؛ حرفهای بابا مثل یه سم توی روحش پخش شده بود.
هانسو زمزمه کرد: «بهش گوش نده هانا. اون الان خودش نیست. یه هیولایِ گرسنه توی سرشه که فقط درد میخوره.» هانا فقط میلرزید، کلماتِ هوسوک مثلِ خنجر توی گلوش گیر کرده بود: *«کاش همون شب...»*
در همین حین، دا-این با قدمهای لرزان اما مصمم، راهرویِ تاریک رو طی کرد. صدایِ نفسهایِ تندِ خودش توی گوشش میپیچید. رسید جلوی اتاقِ هوسوک. در نیمهباز بود. هوسوک لبهی تخت نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود؛ شیشهی مشروبی که روی میز بود، نشون میداد که اونم توی چه جهنمی دست و پا میزنه.
دا-این در رو آروم باز کرد و وارد شد. هوسوک حتی سرش رو بلند نکرد. «بیا بیرون دا-این. الان وقتش نیست.»
دا-این با صدایی که سعی میکرد نلرزه، گفت: «هانا فقط یه بچهست هوسوک. تو داری با روحِ یه بچه بازی میکنی! اگه میخوای کسی رو مجازات کنی، به من نگاه کن، نه به اون دخترِ بیگناه!»
هوسوک یهو سرش رو بلند کرد. چشماش سرخ بود. «تو نمیفهمی... تو فقط یه غریبهای که اومدی وسطِ این ویرونه نشستی. تو چه میدونی از اون شب؟ از اینکه چطور توی یه ساعت، کلِ دنیام توی اون اتاقِ عمل غرق شد؟»
دا-این قدمی جلو رفت. «من میدونم اون شب سوآ چی خواست! اون نخواست تو یه قاتلِ روانی بشی که از یادگاریش متنفر باشه! اون خواست که هانا زندگی کنه... تو داری برخلافِ وصیتِ قلبیِ کسی که ادعا میکنی عاشقشی رفتار میکنی!»
هوسوک با خشم از جا بلند شد و نزدیکِ دا-این ایستاد، طوری که نفسهای سردش به صورت دا-این میخورد. «وصیت؟ اون رفت و منو با یه حفرهیِ خالی توی سینهام تنها گذاشت. و اون دختر... اون حفره رو هر روز بزرگتر میکنه.»
دا-این با نگاهی که هیچ ترسی توش نبود، مستقیم توی چشمایِ هوسوک خیره شد. «پس اگه انقدر برات سخته، فردا صبح من با هانا میریم. بدونِ هیچ ادعایی. تو میمونی و اون خاطراتِ خاکگرفتهات. اما قسم میخورم هوسوک... اگه دستت به اون بچه بخوره، اگه بذاری پایِ اون به بهزیستی برسه، دیگه نه من رو میبینی، نه دیگه هیچوقت رنگِ آرامش رو میچشی. من میتونم یه مادر برای هانا باشم، چیزی که تو هیچوقت نتونستی باشی.»
هوسوک سکوت کرد. انگار حرفِ رفتنِ دا-این، مثل یه شوکِ الکتریکی بود. هوسوک به دیوار تکیه داد و دستاش رو توی موهاش فرو برد. دا-این میدونست که الان، روی لبهیِ تیغ ایستاده.
- ۵۱۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط