{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوسوک با قدم‌های سنگین به سمت دا-این رفت و با انگشتِ اشار

هوسوک با قدم‌های سنگین به سمت دا-این رفت و با انگشتِ اشاره، با خشونت به سینه‌ی دا-این کوبید. صدایش دیگر داد نمی‌زد؛ لحنی سرد و گزنده داشت که از هر فریادی ترسناک‌تر بود:

«داری از "مادر بودن" برام حرف می‌زنی؟ دا-این، تو فقط چند ساله که اومدی توی این خونه. تو اون صحنه‌ها رو ندیدی! تو اون لحظه‌ای که سوآ دستِ سردش رو توی دستم رها کرد و فقط هانا رو دید... تو اون رو ندیدی! تو فکر می‌کنی من هیولام؟ نه... من فقط یه جنازه‌ام که داره با خاطراتش راه میره، و هانا... هانا بویِ اون خاطرات رو میده.»

دا-این می‌خواست حرفی بزنه، اما هوسوک دستش رو با حرکتی عصبی به نشونه‌ی سکوت بالا آورد و ادامه داد:

«نه، تمومش کن! فردا صبح، هانا باید بره. من دیگه نمی‌تونم... نمی‌تونم این «بدهیِ» سنگین رو روی شونه‌هام حمل کنم. هانا داره زندگیِ من رو، آرامشِ من رو و حتی تو رو ازم می‌گیره. اون یه سمه! یه سمِ شیرین که داره ذره‌ذره همه‌مون رو می‌کشه. بهزیستی جایِ اون نیست، جایِ اونِ که ازش فرار کنه. هانا باید بره... و این، آخرین حرفِ منه. دیگه نه التماس کن، نه تهدید. اگه دوست داری، تو هم می‌تونی باهاش بری، ولی اون دختر... فردا صبح دیگه اینجا نیست.»

هوسوک پشتش رو به دا-این کرد و به پنجره‌ی تاریک خیره شد. شانه‌هایش زیر بارِ این تصمیمِ سیاه می‌لرزید. دا-این که از شدتِ شوک و خشم می‌لرزید، با صدایی که به سختی از گلوش خارج می‌شد، زمزمه کرد:

«تو داری بزرگترین اشتباه عمرت رو می‌کنی، هوسوک. تو داری سوآ رو برای بار دوم می‌کشی... اما این بار، با دست‌های خودت.»

دا-این در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، به سمت در چرخید. او می‌دانست که دیگر کلمات کارساز نیستند. هوسوک در دنیایِ تاریکِ خودش زندانی شده بود و حاضر بود برای حفظِ این دیوانگی، همه‌چیز رو به آتش بکشه.
دیدگاه ها (۰)

نورِ بی‌رمقِ خورشید از لای پرده‌های نیمه‌بازِ اتاقِ هوسوک به...

صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان! ها...

پارت ششمتوی اتاقِ هانا، چراغ‌خوابِ کم‌نور، سایه‌های بلند و ت...

پارت ششم (از زبان هانا)صدایِ نفس‌هایِ تندِ بابا رو پشتِ درِ ...

از زبان هانامامان دا-این همین‌طور که موهامو نوازش می‌کرد، لا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط